کرامات حضرت کاظم علیه السلام

کاظم

 

تمام امامان معصوم دارای کرامات بسیاری بودند که به دلیل این که کمتر عنوان شده، دور از ذهن می آید، در این مطلب چند کرامت از کرامات حضرت کاظم به همراه منبع آن را از نظر می گذرانید.

برخورد کریمانه

 

مردی در مدینه با امام موسی کاظم علیه السلام دشمنی می کرد و هر گاه امام را می‌دید به او و جد بزرگوارش، حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، دشنام می‌داد.

روزی جمعی از یاران امام گفتند: اجازه بدهید این فاجر ناسزاگو را به سزای عملش برسانیم.

امام آنان را به شدّت نهی کرد و پرسید: او اکنون کجاست و چه می‌کند؟

گفتند: بیرون مدینه کشاورزی می کند.

امام بر مرکب خود سوار شد و به مزرعه مرد رفت. هنگامی که وارد مزرعه شد، مرد داد زد: کجا می آیی؟ مزرعه مرا خراب کردی!

امام اعتنایی نفرمود، وقتی نزدیکش رسید، پیاده شد، نشست و با وی احوال‌پرسی کرد،

سپس فرمود: چقدر در این مزرعه سرمایه گذاری کرده ای؟

گفت: صددینار.

امام فرمود: امید داری چقدر سود کنی؟

گفت: من علم غیب ندارم

امام فرمود:« گفتم چقدر انتظار سود داری؟

گفت: دویست دینار.

امام کیسه ای محتوی 300 سیصد دینار را به او داد و فرمود: انشاءالله خدا انتظارت را برآورد.

مرد از جا برخاست و سر و صورت امام را بوسید و گفت: تندخویی‌های گذشته مرا عفو بفرمائید.

امام لبخندی زد و با وی خداحافظی کرد.

بعدا مرد به مسجد و نزد امام رفت و با احترام و ادب گفت: الله اعلم حیث یجعل رساله ؛ (خداوند بهتر از هر کسی می‌داند رسالت خود را نزد چه کسی قرار دهد.)

رفقایش که از این رفتار وی تعجب کرده بودند، دورش حلقه زدند و گفتند: تو که قبلاً جور دیگری حرف می‌زدی.

او آنان را به تندی از خود طرد کرد و گفت اکنون نظرم همین است.

اینجا بود که امام به اصحابش فرمود: کدام بهتر است؟ راه حل شما یا من که او را با محبت هدایت کردم؟ (1)

 

 

کاظم

همانند عیسی بن مریم

 

 

علی بن مغیره گوید: همراه امام موسی کاظم علیه السلام در منی می‌رفتیم که با زنی روبه‌رو شدیم که که فرزندان کوچکش به دورش حلقه زده بودند و همگی سخت می‌گریستند.
امام فرمود:« چرا گریه می‌کنید؟
زن که امام را نمی شناخت گفت:« تنها سرمایه من و این فرزندان یتیمم گاوی بود که از شیرش زندگی را می‌گذراندیم. اینک گاو مُرده و ما درمانده شده‌ایم.
حضرت فرمود:« آیا دوست داری آن گاو را زنده سازم؟
گفت:«آری، آری!
حضرت به گوشه ای رفت و دو رکعت نماز خواند و دست به سوی آسمان گرفت و دعا نمود. آنگاه کنار گاو مرده آمد و ضربه ای به پهلوی گاو زد. ناگهان گاو زنده شد و از جا بلند شد.
زن با دیدن این صحنه فریاد زد:« بیایید که قسم به خدای کعبه، او عیسی بن مریم است!
مردم ازدحام کردند و به تماشای گاو و سخنان زن مشغول شدند و امام خود را در بین مردم گم نمود و به راه خود ادامه داد. (2)

 

 

کاظم

کرامات

 

 

شفیق بلخیمی‌گوید: در سال 149 عازم حج بودم و در قادسیه به انبوه حاجیان که عازم بیت الله بودند نگاه می‌کردم که چشمم به جوانی افتاد بسیار نورانی ولی ضعیف. لباسی پشمینه به تن داشت و نعلینی به پا، و دور از مردم نشسته بود.
با خود گفتم:« این از آن جوان‌های اهل مدینه است که می خواهد در این سفر سربار دیگران باشد. باید او را سرزنش کنم تا از کار غلط خود دست بردارد.
با این خیال به طرفش رفتم. وقتی نزدیک او رسیدم، نگاهی به من کرد و فرمود:« ای شفیق، اجتنبوا من الظن ان بعض الظن اثم»؛ (از شک و گمان‌ بپرهیزید که بعضی از آنها گناه و خطاست)
من دیدم او نام مرا می‌داند و برایم آیه‌ای از قرآن را تلاوت کرده و می‌داند در ذهنم چه می‌گذرد. دانستم او انسانی بسیار والامقام و عبد صالح خداست. به دنبالش حرکت کردم ولی او در لابه لای جمعیّت از چشم من پنهان شد.
وقتی به توقفگاه واقصه رسیدیم، او را دیدم که با اشکی جاری و خضوعی کامل، در گوشه ای به نماز ایستاده بود. پیش خود گفتم:« این همان عزیزی است که به دنبالش بودم. چه حال خوشی دارد. اکنون می روم و از او حلال بودی می‌طلبم.
صبر کردم، وقتی نمازش تمام شد به طرفش شتافتم. او با دیدن من فرمود:« ای شفیق، این آیه قران را بخوان:« و انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا ثم اهتدی»؛ (من کسی را می بخشم که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح کند و به راه هدایت قدم بردارد.)
سپس به راه افتاد.
پیش خود گفتم:« به راستی این مرد از نمونه‌های مردان بزرگ خداست. دوباره از اندرون به من خبر داد.
وقتی به توقفگاه « زباله » رسیدیم، از دور او را دیدم که با ظرفی در دست بر لب چاهی ایستاده. ناگهان ظرفش درون چاه افتاد.
نزدیک رفتم. دیدم نگاهی به آسمان کرد و گفت:« تو خدای منی که تشنگی و گرسنگی مرا فرو می نشانی. خدایا جز این ظرف چیزی ندارم. آن را از من مگیر.
به خدا قسم دیدم آب چاه جوشید و بالا آمد. او سطل را از آب برگرفت و با آبش وضو گرفت.چهار رکعت نماز خواند، سپس به یک تپه شنی نزدیک شد و مقداری شن را درون ظرف ریخت و تکان داد و شروع به خوردن کرد.
جلو رفتم و سلام کردم و گفتم:« از آنچه خدا روزیت فرمود به من هم عطا کن.
فرمود:« ای شفیق، روزی ظاهری و باطنی خداوند به طور مداوم بر ما نازل می شود. به خدای خود خوش گمان باش.
سپس ظرف را به من داد. از آن خوردم. بسیار لذیذ و گوارا بود، به خدا قسم در عمرم چیزی به آن خوشبویی و لذیذی نخورده بودم. هم سیر و هم سیراب شدم و چند روزی اشتها به آب و غذا نداشتم.
از آن به بعد، تا مکه او را ندیدم. نیمه شبی وی را در مسجد الحرام نزدیک کعبه دیدم. در نهایت خشوع به نماز ایستاده بود و صدای ناله و گریه اش تا صبح بلند بود. پس از نماز صبح طوافی کرد و از مسجد خارج شد. به دنبالش راه افتادم.
بیرون مسجد دیدم خدمتکاران و غلامان همراهی‌اش کردند و مردم در اطرافش حلقه زدند و او – برخلاف آنچه در طول مسیر از او دیده بودم- در کمال عزّت و جلال حرکت فرمود. از کسی پرسیدم:« او کیست؟
گفت:« موسی بن جعفر محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب »
با خود گفتم:« با چیزهایی که من از او دیدم، اگر غیر از این بود، جای تعجّب داشت. کمال و جلال برازنده اوست. (3)

 

 

کاظم

هر که با آنان درافتد…

 

یکی از یاران امام هفتم می‌گوید: مردی به نام نفیع انصاری برای کاری مقابل کاخ حکومتی ایستاده بود که امام هفتم سوار بر مرکب خویش نزدیک شد. بلافاصله عبدالعزیز بن عمر، مأمور مخصوص حکومتی، با اکرام فراوان او را به داخل کاخ راهنمائی کرد.
نفیع پرسید:« این مرد کیست؟
عبدالعزیز بن عمر گفت:« او بزرگ آل محمدو آل علیاست. او موسی بن جعفر است.
نفیع که از دشمنان اهل بیت بود گفت:« بدبخت تر از این دستگاه حکومتی ندیدم. با قدرتی که دارد می تواند این شیخ را خوار و حقیر کند، ولی از او حساب می‌برد. به خدا قسم وقتی بیرون آید تحقیرش می‌کنم.
عبدالعزیز گفت:« هرگز چنین مکن. اینها اهل بیتی بزرگوار و کریم و سخندان هستند. هر که با آنان درافتد، ننگ و خفتی جاودانه دامنگیرش می شود.»
وقتی حضرت بیرون آمد، نفیع پیش رفت و به طعنه گفت:« تو کیستی؟
حضرت فرمود:« اگر منظورت معرّفی نسب و خاندان است، من فرزند حضرت محمد حبیب الله صلی اله علیه و آله هستم که او فرزند اسماعیل ذبیح الله و او فرزند ابراهیم خلیل الله است. و اگر منظورت معرفی شهر است، من ریشه در سرزمینی دارم که خداوند بر مسلمین و بر تو، اگر مسلمان هستی، حج آنجا را واجب کرده است؛ و اگر منظورت نام و شهرت است، ما کسانی هستیم که خداوند صلوات بر ما را در نماز واجب فرموده است: باید در تشهد نماز بگویید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد » ما آل محمد هستیم. افسار مرکب را رها کن و راه را باز کن برویم.
نفیع سرافکنده و خجل بازگشت.
عبدالعزیز گفت:« به تو نگفتم با خاندان رسالت در نیفتی؟! (4)

 

 

 


:منابع

1 بحار الانوار، ج 48، ص 102، ح 7 ازاعلام الوری و ارشاد

2 بحار الانوار، ج 48، ص 55، از بصائر الدرجات

3 بحار الانوار، ج 48، ص 80، ح 102 از کشف الغمه

4 بحار الانوار، ج 48، ص 143، ح 19 از امالی مرتضی

 

 

1 پاسخ
  1. روشنک‌مهینی
    روشنک‌مهینی گفته:

    افتخار میکنم که پیرو چنین‌ امامانی هستم
    خدایا تا لحظه آخر عمرم در لوای این بزرگواران باقی بمانم
    نسل مرا نیز عاشق پیرو این بزرگوان بگردان

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *