وقایع نگاری عاشورا 10

عاشورا

در قسمت دهم از وقایع نگاری عاشورا، وداع امام حسین با اهل حرم و امام سجاد را می خوانیم و آماده شدن اباعبدالله برای جنگ را از نظر می گذرانیم. برگرفته از کتاب لهوف سید بن طاووس.

 

وداع امام حسین با اهل حرم

 

در بعضی از مقاتل آمده پس از شهادت 72 تن، امام حسین (علیه السلام) برای آخرین وداع به خیمه ها آمد و صدا زد: زنان و دختران از خیمه ها بیرون دویدند.

گرد ابی عبدالله (علیه السلام) اجتماع کردند. امام به خواهرش ام کلثوم فرمود: خواهرم من به سوی این مردم می روم و تو را به خوبی ها وصیت می کنم.

در این مسیر صبر و بردباری پیشه نمایید. زنان شیون کنان صدا را به واویلا بلند کردند و صورت ها را می خراشیدند. جدشان رسول خدا را صدا می زدند و استغاثه می کردند و امام آنان را امر به سکوت و صبر و می نمود.

راستی اگر گفته شود که در روز عاشورا بر اهل بیت سخت تر از این نبود، سخن گزافی نیست! زیرا زنانِ حرمِ رسول خدا می بینند همه انصار و یاران و برادران و برادرزادگان به شهادت رسیدند و تنها امام حسین (علیه السلام) که مظهر عزّت و شوکت و پناهگاه آنها است به راهی می رود که بازگشت ندارد. دیگر کسی ندارند که هنگام تعدّی دشمن به او پناه ببرند و کیست که آنها را تسلی دهد؟! پس چاره ای ندارند به جز آنکه دور امام را بگیرند و ضجه و ناله کنند.

حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) هم در این میان اطفالی را می بیند که ناله می کنند و زنانی را مشاهده می کند که مصیبت فراوان آنها را از خود بیخود نموده. کودک عقل رسی طلب امنیت می کند، صدای دیگری به العطش بلند است.

بر شخصیتی همچون امام حسین (علیه السلام) که غیرت الهی در وجود اوست چه می گذرد؟

چه خوب گفته است شاعر: اگر ایوب با تمام صبرش قسمتی از مصیبت سیدالشهداء (علیه السلام) را می دید، اعتراف می کرد که این مصیبت عظیم است.

سکینه جلو آمد و عرض کرد:.پدر آماده شهادت شده ای؟

امام فرمود: آخر چگونه تسلیم مرگ نشود، کسی که یار و یاوری ندارد.

جناب سکینه فرمود: حال که آماده مرگ شده ای، پس ما را در این صحرا و در دست دشمن رها مکن، به حرم جدّمان برگردان؟

امام فرمود: فرزندم مرا امان نمی دهند، اگر مرغ قطا را به حال خود واگذارند، در لانه اش می خوابد.

بانوان از این سخن امام سخت ناراحت شدند و شیونشان تشدید شد. امام حسین (علیه السلام) ایشان را آرام نمودند. سکینه (سلام الله علیها) بیش از همه ناراحت بود و آرام نمی گشت. امام او را به سینه چسبانید و اشکهایش را از صورتش پاک کرد و فرمود: سکینه جانم! بدان که بعد ازمرگ من، گریه زیادی خواهی داشت! ولی تا جان در بدن دارم، با اشک خود قلب مرا آتش مزن. اما پس از کشته شدنم، تو از هر کسی سزاوارتر به گریه کردن در عزای من خواهی بود، ای بهترین بانوان!

 

وداع

 

حضرت به خیمه فرزندش حضرت علی بن الحسین زین العابدین (علیه  السلام) آمدند. ایشان در آن زمان به خواست خدا، برای بقای امامت، بیمار بودند. حضرت زینب (علیها السلام) نزد او بود و از ایشان پرستار می کرد.

وقتی امام سجاد (علیه السلام) پدر غریبشان را مشاهده فرمودند، خواستند بلند شود، ولی از شدّت بیماری نتوانستند. به عمّه شان زینب (علیها السلام) فرمودند: عمّه جان! مرا بلند کنید تا بر شما تکیه کنم، که فرزند رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تشریف فرما شدند.

حضرت زینب (سلام الله علیها) ایشان را بلند کردند. امام از حال ایشان جویا شدند و خدا را سپاس گفتند.

امام سجّاد (علیه السلام) عرض کردند: پدر جان! امروز با این مردم منافق چه کردی؟

امام حسین (علیه السلام) فرمودند: فرزندم! شیطان بر آنان غلبه کرد، آنان یاد خدا را فراموش کردند، شعله جنگ میان ما و آنان برافروخته شد و خون ما و آنان در روی زمین جاری گشت.

امام سجّاد (علیه السلام) عرض کردند: پدر جان! عمویم عبّاس (علیه السلام) کجاست؟

چون از عمویش پرسید، بغض گلوی حضرت زینب (علیها السلام) را گرفت، خواست گریه کند، به برادرش امام حسین (علیه السلام) نگریست که چگونه باید جواب دهد؟

حضرت فرمود: فرزندم! عموی تو را کشتند و دستان او را در کنار شطّ فرات از تنش جدا کردند. امام سجّاد (علیه السلام) با شدّت گریست و از یکایک عموهایش می پرسید و امام حسین (علیه السلام) می فرمود: کشته شد …

عرض کرد: برادرم علی اکبر (علیه السلام) کجاست؟ حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجا هستند؟

حضرت فرمود: فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه ها، مرد زنده ای غیر از من و تو نیست. همه این افرادی که میپرسی کشته شدند.

امام سجّاد (علیه السلام) سخت گریست. آن گاه رو به عمّه اش زینب (علیها السلام) فرمود: عمّه جان! برای من شمشیر و عصایی بیاورید.

امام حسین (علیه السلام) فرمود: می خواهی با آنها چه کنی؟

عرض کرد: به عصا تکیه می کنم و به وسیله شمشیر در پیشگاه فرزند رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) جنگ می نمایم و از او دفاع می کنم، زیرا که پس از او خیری در زندگانی نیست!

امام حسین (علیه السلام) ایشان را از این کار بازداشت، وی را نوازش کرد و به سینه خود چسبانید و فرمود: فرزندم! تو پاکیزه ترین فرزندان من، و بهترین عترت من هستی. تو جانشین من بر اهل و عیال و کودکان من هستی. آنان غریب و بی یاورانی هستند که ذلّت، یتیمی، شماتت دشمنان و مصائب زمان، آنها را فراگرفته است.

هنگامی که ناله می کنند آرامشان کن، و چون وحشت کنند با آنان اُنس و الفت بگیر. با سخنان نرم از آنان دلجویی کن، زیرا جز تو برای آنان از مردان کسی نمانده و کسی جز تو ندارند که حزن و اندوه خود را به او شکوه کنند.

بگذار تو را ببویند و اُنس بگیرند و تو نیز آنان را ببوی، بگذار آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنها گریه کن.

سپس دست او را گرفت و با صدای بلند صدا زد: یا زینب! یا امّ کلثوم! و یا سکینه! و یا رقیّه! و یا فاطمه! به سخن من گوش فرا دهید. بدانید که این فرزندم، جانشین من برای شما است، او امام واجب الاطاعه است.

آن گاه فرمود: فرزندم! سلام مرا به شیعیانم برسان، و به آنان بگو: پدرم غریبانه کشته شد، پس بر او نوحه و گریه کنید.

امام حسین (علیه السلام) فرمود: جامه ای برای من بیاورید که بی ارزش باشد، تا کسی در آن رغبت نکند، تا من زیر لباسهای خود بپوشم و بدنم برهنه نماند. جامه تنگ و کوچکی به خدمتش آوردند. فرمود: این جامه را نمی خواهم، زیرا لباس اهل ذلّت است. جامه کهنه ای گرفت و آن را پاره کرد و زیر لباسهایش پوشید. علت پاره کردن جامه این بود که پس از شهادت، آن را از بدنش بیرون نکنند. ولی پس از کشته شدن آن حضرت ابجر بن کعب آن را نیز از بدنش بیرون نمود و حسین (علیه السلام) را برهنه روی زمین گذاشت. در اثر این کار، هر دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشک، می خشکید و در زمستان تر بود و خون و چرک از آن می آمد. این گونه بود تا هلاک شد.

 

 

 

یاری دهنده

 

در این هنگام عبدالله پسر امام حسن مجتبی (علیه السلام) که کودکی نابالغ بود، از خیمه بیرون آمد و دوان دوان خود را به امام حسین (علیه السلام) رسانید.

زینب (سلام الله علیها) به دنبال او می دوید تا نگهش دارد، کودک گفت: به خدا قسم از عمویم هرگز دور نمی شوم.

در آن وقت حرمله بن کاهل لعنه الله شمشیر خود را بر حسین (علیه السلام) فرود آورد. آن کودک گفت: وای بر تو ای حرامزاده، آیا می خواهی عموی مرا بکشی؟

ولی آن ناپاک شمشیر خود را بر حسین (علیه السلام) فرود آورد. کودک دست خود را سپر شمشیر قرار داد و دستش به پوست آویخت و فریاد زد: ای عمو جان …

امام حسین (علیه السلام) او را در بغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: برادر زاده عزیزم! بر این مصیبتی که بر تو وارد آمده، صبر کن و از خداوند طلب خیر نما! زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می کند.

ناگاه تیری بر او زدند و او را در دامان عمویش، حسین (علیه السلام) به قتل رسانیدند.

پس از آن شمر بن ذی الجوشن به خیمه امام حسین (علیه السلام) حمله نمود و آن را به نیزه خود سوراخ کرد و گفت: آتش بیاورید تا خیمه را با هر که در آن است بسوزانم.

امام (علیه السلام) به او فرمود: ای پسر ذی الجوشن! تو آتش می طلبی که اهل بیت مرا بسوزانی؟ خدا تو را به آتش جهنّم بسوزاند! شمر شرمگین و منصرف گردید.

 

 

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *