مادرانگی

امام رضا

 

 

کودکم هشت ماهه بدنیا آمد، در بخش مراقبت های ویژه نوزادان در بیمارستان بستری بود. از بدو تولد از آغوشم جدایش کردند و بردند زیر انبوه سیم‌های دستگاه و ماسک اکسیژن و سرم و …

هر بار به دیدنش میرفتم، بند دلم پاره میشد. وقتی گریه میکرد، نه می‌توانستم از زیر اکسیژن بیرون بیاورمش و در آغوش بکشمش و نه توان دیدن گریه های نحیف و جسم ضعیفش را داشتم. گاهی حس میکردم قلبم از شدت فشردگی در سینه ام تاب نمی آورد.

یک روز وقتی کنار تختش ایستاده بودم و همراه گریه هایش اشک میریختم، ناخودآگاه دستم را روی بدنش گذاشتم، نوازشش کردم، صدایش زدم و شروع کردم به حرف زدن برایش… با اینکه گرسنه بود و سیرابش نکردم، اما آرام شد. نوازش و گرمای دست مادر را شناخت. صدایم برایش آشنا بود و آرامش گرفت. آنقدر لمس و نوازشش کردم تا خوابش برد.

پرستارها میگفتند: نوزاد، حضور مادر را میفهمد، حتی اگر لمسش نکند. میگفتند بی تاب آغوش مادر میشود…

او آرام گرفت و خوابید و من بی تاب شدم. دنبال دست نوازشگری بودم تا دل شکسته ام را آرام کند. کاش من هم کودکی بودم، که دست نوازشگری آرامم میکرد…

از بیمارستان آمدم بیرون، موبایلم زنگ خورد. پشت خط یک رفیق شفیق بود که از حرم امام رضا زنگ ‌زده بود. گفت گوشی را میگیرم به سمت ایوان طلا تا سلام دهی.

سیل اشکم جاری شد. نمی‌دانستم چه بگویم. از فرسنگ‌ها فاصله، از پشت تلفن، حرف زدم و درد و دل کردم. سینه ی گرفته ام آرام شد و قلبم کمی قرار پیدا کرد…

گوشی را قطع کردم، سبک تر بودم. انگار دست پرمهر مادری، قلب کوچکم را نوازش کرده بود.

یاد سخن امام رئوف افتادم در وصف امام:

 

الإِمامُ  امام

الأَنیسُ الرَّفیقُ همدم و رفیق است

وَالوالِدُ الشَّفیقُ  و پدر مهربان است

وَالأَخُ الشَّقیقُ و برادر همسان است

وَ الاُمُّ البَرَّهُ بِالوَلَدِ الصَّغیرِ و مادر نیکوکار به فرزند کوچکش هست…

 

حقا که مادرانه حواسش به حال این روزهایم بود. دلم هوای کنج ضریحش را کرد. هوای اینکه بنشینم یک گوشه از حرم و چادرم را بکشم روی سرم و یک دل سیر گریه کنم. رأفت رضوی را لمس کنم و سبک شوم. اما دستم کوتاه بود.

یاد حرف پرستار افتادم که میگفت: نوزاد حضور مادر را میفهمد، حتی اگر لمسش نکند.

چشمانم را بستم و مادران حاضر در عالم را صدا زدم. دستان نوازشگر امام رئوف را همراه با دستان همیشه نوازشگر امام عصر و‌ دوران طلب کردم. اشکهایم جاری بود، اما کم کم دلم آرام میشد، مثل کودکم؛ سیراب از مهر شدم و آرامش…❤️❤️

 

 

@haghayeghe_nagofte

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *