روایت محبت از یک شیعه

روایات بسیاری از نشانه های شیعیان امیرالمومنین به دست ما رسیده، اما این یکی، روایتی از محبت یک شیعه است، داستانی از عشق یک فرد نسبت به مولای خود، در داستان دوم، به نماز اولین مسلمانان می پردازیم.

روایت یک محبت

یکی از نشانه های ایمان، تسلیم قلبی در برابر احکام الهی است. انسان مومن کسی است که در مقابل امام زمان خود تسلیم گردد. و حتی در درون خود از اعمال او احساس ناراحتی نکند. زیرا یقین دارد او حجت معصوم خدا است و هیچ کاری بدون رضای الهی انجام نمی دهد.

خداوند سبحان در قرآن می فرماید:

« فَلا وَ رَبِّکَ لا یومنونَ حَتّی یُحکِّموکَ فیما شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لا یَجِدوا فی اَنفُسِهِم حَرَجاً مَمّا قَضَیتَ وَ یُسَلِّموا تَسلیما»(نساء/64)

به خدا سوگند، اینان ایمان نمی آورند تا آن که در قضایایی که برایشان روی می دهد، تو را ای پیامبر حَکَم قرار دهند. سپس در درون خود نسبت به حکم تو نا خشنودی احساس نکنند و در برابر حضرتت به نهایت درجه تسلیم گردند.

سرمایه والای محبت اهل بیت علیهم السلام درون انسان را چگونه دگرگون می سازد که از امامان نور – در هر حال- راضی است. در زمانی که لطف و احسان ظاهری از امام معصوم به مردم می رسد، همه افراد به ثناگویی حضرتش زبان می گشایند. اما مومن پاک نهاد حتی در لحظاتی نیز که ظاهراً امام زمانش با او بر خورد تند داشته باشد محبت حجت خدا را در دل دارد و آن را به زبان خود نیز ابراز می کند.

بالاتر از آن؛ زمانی است که در برابر دشمن، از مولای خود دفاع کند.

خلاصه این که باید از سویی در همه حال، به لطف و محبت امام زمان خود امیدوار باشد و از سویی دیگر؛ در هر حالتی که هست تنها به انجام وظیفه الهی خود بیندیشد.

اینک به این روایت زندگی ساز که از یادگارهای اصبغ بن نباته است گوش جان می سپاریم.

اصبغ گوید:

روزی در خدمت امام امیر المومنین علیه السلام بودم. دیدم که گروه زیادی از مردم پیش آمدند، در حالی که غلامی سیاه همراه آنها بود، که کتف او را بسته و به خدمت حضرتش آوردند. و گفتند:

سلام بر تو، ای امیر المومنین! دزدی به خدمتت آوردیم.

مولای من به آن غلام سیاه فرمود: دزد تویی؟ گفت: بله، ای مولای من.

بار دوم فرمود: دزد تویی؟

گفت: بله، ای مولای من.

امام علیه السلام فرمود: اگر بار سوم نیز اقرار کنی، انگشتان دست تو را قطع می کنم. دزد تویی؟

گفت: بله.

امیر المومنین علیه السلام انگشتان دست راست مرد سیاه چهره را قطع کرد.

او در حالی که از نزد آن بزرگوار بیرون رفت که انگشتان خود را به دست چپ گرفته بود و خون از آن جاری بود.

ابن کوّاء که یکی از سران خوارج و از دشمنان امیر المومنین علیه السلام بود او را دید. از او پرسید: ای مرد سیاه! چه کسی انگشتان دست تو را برید؟

گفت:

کسی دست مرا قطع کرد که امام مبین، باب یقین، رشته استوار الهی، و شافع روز قیامت است.

کسی دست مرا قطع کرد که امام تقوی، سرور خردمندان، پناهگاه مردمان، دودمان پیامبران، همسر فاطمه کبری، و وصیّ رسول خدا است.

کسی دست مرا قطع کرد که امام حق، و سید خلق، جدا کننده ی حق از باطل، کشنده ی پیمان شکنان، نور عابدان، برترین نمازگزار و نخستین پیشتاز است.

وای بر تو، ای ابن کوّاء، دست مرا کسی قطع کرد که در مناظره برتر است، جماعت های دشمنان را درهم می شکند، در خیبر را از جا می کند، پهلوانانی مانند عمر و مرحب را می کشد، پدر امامان راهنما است، پیشوای پرهیزکاران است، پیشروی سپیدرویان روز قیامت است، و سرور دین.

دست مرا کسی قطع کرد که اهل جنگ و مناظره است، همواره با اعتدال پیش می رود، با خورشید سخن می گوید، درونی پاکیزه دارد، پدر نیکان است، سحرها به عبادت می پردازد، ریشه اش شریف است، دانشمندی الهی و زاهدی خدایی است. امیر مومنان وصی خاتم پیامبران است.

وای بر تو ای ابن کوّاء، دست مرا کسی قطع کرد که؛ چراغ نور خدا، پایگاه راه نجات، و پدر امامان پاک نهاد است که تنها به محبت آنها، بارور می شوند و گناهان انسان ها می ریزند.

دست مرا کسی قطع کرد که پدر امام حسن و امام حسین است. به کوری چشم آنها که نمی خواهند ببینند، سرور بنی هاشم، قهرمان بنی غالب، علی ابی طالب است.

مرد سیاه سخنان خود را خطاب به ابن کوّاء گفت، و به راه خود ادامه داد.

ابن کوّاء به حضور امیر المومنین علیه السلام آمد و پس از سلام با تعجب گفت: ای امیر مومنان! شما انگشتان دست این مرد سیاه را قطع کردید، اما او مدح و ثنای شما را باز می گوید؟!

امیر المومنین به امام حسن و امام حسین علیه السلام فرمود: بروید و مرد سیاه را نزد من بیاورید.

آن دو بزرگوار رفتند و مرد سیاه را آوردند.(در این میان) جمع زیادی از مردم نیز گرد آمدند. مرد سیاه در پیش روی امام علیه السلام ایستاد. امام علیه السلام با محبت تمام او را فراخواند. انگشتان دست او را گرفت. لحظاتی عبای خود را بر سر او انداخت. پس از مدتی، مرد سیاه در حالی به نزد مردم بازگشت که انگشتان او در جای خود قرار داشتند؛

همان گونه که از پیش همچنان بودند.

حاضران همه شگفت زده شدند و تکبیر گفتند؛ مومنان خوشنود شدند و روی منافقان سیاه شد.

امیر المومنین علیه السلام خطاب به ابن کوّاء فرمود:

وای بر تو! آیا نمی دانی که شیعه ی ما به ما وابسته است. به خدا سوگند، اگر آنها را قطعه قطعه کنیم در راه ما تنها محبت آنها افزون می شود.[1]

در روایت دیگر دارد که آن مرد سیاه«افلح» نام داشت. و پس از این واقعه همچنان در خدمت امام زمان خود بود. در جنگ ها با دشمنان حضرتش می جنگید و در جنگ نهروان به شهادت رسید.[2]

برگرفته از کتاب اصبغ بن نُباته

نوشته ی عبدالحسین طالعی

[1] – التحصین فی اسرار مازاد علی کتاب الیقین، نوشته سید ابن طاووس، باب 11، ص 613-611. سید ابن طاووس می فرماید: این واقعه را نقل می کنم، از آن رو که نگویند نام گذاری علی بن ابی طالب به امیر المومنین، از ناحیه ی کسانی است که منافعی از آن حضرت با ایشان می رسید بلکه حتی چنین کسانی نیز به مدح و تمجید امام زمانشان زبان می گشودند.

[2] – بحار الانوار،ج 41، ص 211و202.

 

 


نماز جماعت

نخستین مردی که با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نماز گزارد،

حضرت علی علیه السلام بود. از یحیی بن عفیف نقل شده :در زمان

جاهلیت به مکه آمدم و بر عباس بن عبد المطلب وارد شدم، چون

خورشید دمید و در آسمان اوج گرفت و من به کعبه می نگریستم،

جوانی پیش آمد و نگاهی به آسمان افکند، آنگاه روی به کعبه نهاد و

روبروی آن ایستاد ،چیزی نگذشت که نوجوانی به سوی او آمد و در

کنار او ایستاد، و باز چیزی نگذشت که زنی آمد و پشت سر او ایستاد

آن جوان به رکوع رفت آن دو تن هم به رکوع رفتند، جوان سر بر داشت

آنها نیز سر بر داشتند، جوان به سجده افتاد آن دو نیز با او به سجده

افتادند.گفتم: ابن عباس،امر بزرگی است،گفت:آری امر بزرگی است،

میدانی که این کیست؟

گفتم:نه.

گفت:این محمد بن عبدالله بن عبد المطلب برادرزادۀ من است، می دانی

این نوجوان کیست؟

– علی بن ابی طالب بن عبد المطلب برادرزاده ی دیگر من است،

میدانی این زن کیست؟

– خدیجه دختر خویلد همسر برادرزاده من است و این مرد به من

گفته است که پروردگارش پروردگار آسمان و زمین آنان را به این کاری که

می بینی فرمان داده است و به خدا سو گند من بر همه روی زمین جز

این سه تن کسی را بر این دین نمی شناسم.

علی علیه السلام فرمودند: من هفت سال پیش از آنکه مردم اسلام

آوردند، اسلام آوردم و در جایی دیگر می فرمایند :من هفت سال با

رسول خدا علیه السلام خدا را عبادت کردم، پیش از آنکه احدی از این

امت خدا پرست گردد.

منبع :

تاریخ طبری، ج 2 ص 212 کامل ابن أثیر، ج 2 ص 22 استیعاب، ج 3 ص 330و…

جمله “من هفت سال با رسول خدا علیه السلام خدا را عبادت کردم، پیش از آنکه

احدی از این امت خدا پرست گردد.” تاریخ طبری، ج 2 ص 213 سنن ابی ماجه،

ج 1 ص 57.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.