دل بابای مدرسه

دل بابای مدرسه

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا»

دل مهربان بابای مدرسه (داستان)

زنگ تفریح شد. همه بچه ها به سمت حیاط مدرسه آمدند. من با دوستم علی از کلاس خارج شدیم. وقتی نزدیک دفتر مدیر شدیم. دیدم بچه ها دور آقای مدیر را گرفتند و با او صحبت می کنند. جلو رفتم، تا بفهمم موضوع از چه قرار است. از بچه ها پرسیدم، آقای مدیر چه می گوید؟ آنها گفتند: قرار است بچه هایی را که نمره معدل و انضباط آنها از 18 به بالا است، اردو ببرند. وقتی این را شنیدم در فکر فرو رفتم. با خودم گفتم من که معدلم از این نمره پایین تر است و نمی توانم به اردو بروم.

چند روزی این فکر، من را به خود مشغول کرد. خیلی دلم می خواست به این اردو برم چون تا حالا اردو نرفته بودم. وقتی به خانه رفتم به مادرم گفتم که پیش مدیرمان برود و از او خواهش کند که من را همراه بچه ها به اردو بفرستد. مادرم خواهشم را قبول کرد، اما مدیر نپذیرفت و گفت: ما یک قوانینی داریم و باید آن قوانین را اجرا کنیم.

وقتی آن را شنیدم ناراحت شدم. از بابای مدرسه که همان خدمتگزار است، خواستم از مدیر تقاضا کند که من را همراه آنها بفرستد. اما او هم حرف مدیر را زد. خیلی ناراحت شدم و مرتب به خودم می گفتم ای کاش تلاش می کردم تا نمره هایم خوب می شد. اما حالا دیره، ولی دست از التماس و پافشاری برنداشتم. تا اینکه روز موعود فرا رسید.

صبح روز جمعه در جایی که قرار گذاشته بودند من هم رفتم. بچه ها همه با شور و هیجان در آنجا جمع شده بودند. هر کدام همراه پدر و مادرشان با خوشحالی به آنجا آمده بودند. من هم یک گوشه با ناراحتی ایستاده بودم و آنها را با حسرت نگاه می کردم. وقتی بابای مدرسه من را دید. گفت: پسر! تو چرا اینجا آمدی؟ مگر به تو نگفتم نمی توانی بیایی، من دوباره به التماس افتادم و از او خواستم که به مدیر بگوید. شاید حرف بابای مدرسه را قبول کند.

بابای مدرسه دلش به رحم آمد و گفت: امیدت به خدا باشد. من می روم و می گویم اما اگر قبول نکرد من نمی توانم کاری کنم و رفت. من هم همینطور دلم شور می زد. کاشکی آقای مدیر قبول کند.

چند دقیقه ای نگذشت که دیدم بابای مدرسه به سوی من می آید، ضربان قلبم تند می شد. همین جور به او خیره شدم و منتظر جواب بودم.

بابای مدرسه با لحن آرامی گفت: پسرم مدیر مدرسه قبول کرده اما به شرطی که سعی کنی از این به بعد خوب درس بخوانی و با معدل بالا قبول شوی.

همینطور حیرت زده گفتم: چشم چشم، حتماً حتماً، سعی می کنم.

بابای مدرسه دستی به سرم کشید و گفت: برو وسایلت را بیار.

وقتی داخل اتوبوس شدیم. بابای مدرسه حواسش به من بود، که چقدر خوشحال هستم! از اینکه او واسطه شد تا من به اردو برم از او خیلی تشکر کردم. به اردوگاه که رسیدم تا توانستم به بابای مدرسه در کارهایش کمک کردم. وقتی ظهر شد. یکی از بچه ها با صدای بلند اذان گفت. نماز را به جماعت خواندیم. بعد از خواندن نماز جماعت، بابای مدرسه به من گفت: پسر بگذار برایت چیزی تعریف کنم که تا عمر داری فراموش نکنی. من هم با دل و جان به حرف های او گوش می کردم.

او گفت: پسرم وقتی خداوند ما را به این دنیا آورد از ما فقط بندگی و اطاعت می خواست، بعضی آدمها به این خواست خدا خوب عمل کردند و خداوند آنها را در جایگاه بالایی قرار داد و به آنها مقامی داد، تا سرپرستی مردم را به عهده بگیرند.

اما بعضی از مردم هم خطا کردند و از اطاعت خداوند سرپیچی کردند و عهدی که با خدا بسته بودند را فراموش کردند.

خداوند، برای هدایت مردم، پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام را برای ما قرار داده تا با کمک و هدایت آنها از خدا غافل نباشیم.

پسرم! وقتی پدرم زنده بود، می گفت: هر موقع خواستی دعا کنی و حاجت بگیری، دست به دامان حضرت فاطمه علیها السلام بشو چرا که همه فرزندانشان هم برای اجابت دعایشان به حضرت صدیقه کبری متوسل می شدند و خداوند به خاطر محبتی که به ایشان دارد دعایش را مستجاب می کند. حالا بلندشو آشپزخانه برویم و وسایل ناهار را برای بچه ها آماده کنیم.

مغرب شد، بعد از خواندن نماز جماعت، پیشنماز مقداری برای بچه ها صحبت کرد و ما را به درس خواندن و کمک در کارهای خیر تشویق کرد و در آخر هم اشاره به ایام فاطمیه کرد و مقداری راجع به آن صحبت کرد.

وقتی صبح شد به بابای مدرسه گفتم. در ایام فاطمیه چه اتفاقی افتاده؟ بابای مدرسه گفت: پسرم، من خودم هر سال ایام فاطمیه ده روز مجلس می گیرم. اگر دوست داشتی به خانه ما بیا.

حالا برایت می گویم که در این ایام چه اتفاقی افتاده. من وقتی اندازه تو بودم، پدرم این ده روز را مجلس می گرفت و او برایم می گفت: اهل بیت پیامبر، همیشه مورد ظلم دشمنان قرار گرفتند. در این ایام دختر پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله وقتی پدرش را از دست داد. دشمنان به خانه دختر پیامبر ریختند و حضرت را مجروح کردند.

برای گرفتن بیعت از همسرش، حضرت علی علیه السلام، در خانه اش را آتش زدند. آنها خیلی به خاندان پیامبر، بی احترامی کردند تا جائیکه حضرت فاطمه علیها السلام را به شهادت رساندند و ما به خاطر دشمنی با دشمنان اهل بیت این مجالس را می گیریم و بر مظلومیت آنها مراسم سوگواری برپا می کنیم.

وقتی بابای مدرسه از مظلومیت و از مجروح شدن حضرت فاطمه علیها السلام صحبت می کرد، چشم هایش پر از اشک شده بود و من هم ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شد. بین ما سکوت حکمفرما شد. پس از مدتی من سکوت را شکستم و گفتم:

ـ خدا را شکر می کنم که به این اردو آمده و در کنار شما بودم، من خیلی چیزها از شما یاد گرفتم. درست است که من پدر ندارم، اما وقتی در کنار شما هستم خیلی خوشحالم. پیشنهادی را که دادید با مادرم در میان می گذارم و انشاء الله در ایام فاطمیه در مجلستان شرکت می کنم و در پذیرایی مهمانها به شما کمک می کنم.

ـ آفرین پسرم، انشاء الله روز قیامت، حضرت فاطمه سلام الله علیها شفاعت ما را بکند و خداوند از گناهان ما بگذرد.

بعد از تمام شدن اردو به خانه برگشتیم.ایام فاطمیه فرا رسید. یک روز مادرم یک کیسه قند خورد شده به دست من داد و با هم به خانه بابای مدرسه رفتیم. قند را به بابای مدرسه دادم و گفتم: که این را در مجلس فاطمیه مصرف کنید. او تشکر کرد و گفت: انشاء الله خداوند ما را از دوستداران و خدمتگزاران اهل بیت قرار بدهد و فرج امام زمان که منتقم خون سیدالشهدا و مادرش صدیقه کبری است را برساند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *