خرگوش مهربان

خرگوش مهربان

روزی بود، روزگاری بود.جنگل پر درختی بود که حیوانات ریز و درشتی در آن زندگی می کردند. در این جنگل سرسبز همه حیوانات و پرندگان و خزندگان با هم دوست بودند، یکی از این حیوانات خرگوش مهربان بود، که ازصبح تا شب در جنگل به جست وخیز مشغول بود و اگر کسی احتیاج به کمک داشت، به او کمک می کرد و در شادی و غم دیگران شریک بود.

هر وقت مشکلی پیش می آمد با خرگوش مهربان مشورت می کردند و او کمک می کرد تا مشکل حل شود. تمام حیوانات خرگوش مهربان را دوست داشتند و حرفش را گوش می دادند.

اما توی این جنگل زیبا و سرسبز گرگ پیر و روباه حیله گر از این مسئله ناراحت بودند. دوست داشتند خودشون جای خرگوش باشند. اما این مسئله را در ظاهر پنهان می کردند و خودشان را دوست او نشان می دادند.

یک روز از این روزها خرگوش مهربان تصمیم گرفت که دوباره مثل گذشته همه حیوانات را دور هم جمع کند و با هم به یک سفر بروند. آخه چند وقتی بود که خرگوش مهربان دچار بیماری سختی شده بود. اما حیوانات از این موضوع بی خبر بودند، خلاصه از کلاغ خواست تا همه حیوانات را از این موضوع با خبر کند.

و چند روز بعد با حیوانات ریز و درشت جنگل به راه افتادند، رفتند و رفتند تا اینکه به یک سرزمین زیبا و رویایی رسیدند. حیوانات از زیباییهای آن محیط شگفت زده شده بودند، منظره زیبایی بود.

رودخانه ای پر آب در کنار دشتی سرسبز و رنگارنگ و خورشید از میان کوهها خودنمایی می کرد و آن طرف تر مزرعه گندم که پیراهن طلایی بر تن داشت.

بعد از ظهر بود که حیوانات تصمیم گرفتند برگردند و همگی به راه افتادند . خرگوش مهربان خیلی خوشحال بود از اینکه امروز از صبح تا عصرهمه حیوانات در کنار هم بودند. ولی نگران بود، از یک طرف نمی خواست که دوستانش را با مطلع کردن از بیماریش ناراحت کند و از طرف دیگر نگران آینده حیوانات جنگل بود چون نمی خواست این دوستی و صمیمیتی که بین دوستانش بود از بین برود.

به خاطر همین بود که در بین راه یکدفعه از حیوانات خواست که بایستند، همه حیوانات تعجب کردند. چه اتفاقی افتاده، حتماً مسئلهء مهمی است.

بالاخره همه حیوانات کنار هم جمع شدند و خرگوش شروع کرد، می خواست همه حیوانات را از یک موضوع مهم که مربوط به آینده خودشان بود با خبر کند، آخه خرگوش فرصت زیادی نداشت و نمی خواست که بعد از او حیوانات دچار مشگل و سردرگمی بشن، مبادا دوستی و صمیمیتی که بین حیوانات از بین بره، یا اینکه حیوانات قوی تر به بقیه آزار و اذیتی برسانند.

به خاطر همین بود که از خرگوش دانا خواست که بعد از اون به حیوانات و خزندگان و پرندگان کمک کنه و دوستی و صلح و صفا را بین حیوانات برقرار بسازد و اگر برای حیوانات مشکلی پیش آمد کمکشون کند. ولی اینجا بود که دوباره حس حسادت گرگ پیر و روباه حیله گر نسبت به اون بر انگیخته شد و تصمیم گرفتند که نگذارند بعد از خرگوش مهربان، خرگوش دانا رهبری حیوانات را در دست بگیرد.

اما در ظاهر خودشان را شاد و خوشحال نشان می دادند و به خرگوش دانا تبریک گفتند و همه با امید به آینده به راه افتادند. اما گرگ و روباه در سر نقشه های شیطانی داشتند و قرار گذاشتند که جلوی این اتفاق را بگیرند.

اما چند روز بعد از سفر، حال خرگوش مهربان بد شد و بیماریش شدت یافت تا این که از دنیا رفت، وآن دو تصمیم گرفتند نقشه هایشان را علنی کنند.

بدین ترتیب بود که در ظاهر خودشان را دوست حیوانات نشان می دادند و جای خرگوش دانا را گرفتند و با حیله گری حیوانات جنگل را فریب دادند و بدین ترتیب خرگوش دانا تنها شد و حیوانات هم که به خواست خود فریب گرگ پیر و روباه حیله گر را خورده بودند، روز به روز دچار مشکلات فراوانی شدند تا اینکه دوستی و صمیمیتی که داشتند از بین رفت.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *