خانه ای به وسعت دنیا

خانه ای به وسعت دنیا

خونه ی ما گرچه کوچیک بود ،اما برای من به اندازه ی دنیا وسعت داشت، چون تو این خونه فقط لطف و صفا و مهر ومحبت بود که موج می زد،دلهای ما آنقدر به هم نزدیک بود که هیچ چیز نمی تونست ما را از هم جدا کنه.

یه پدر عزیز و شجاع و فداکار که برای ما و این زندگی زحمت می کشید و وقتی خسته از کار روزانه به خونه برمی گشت ،می گفت تنها دیدن لبخند همسر وبچه هام همه ی خستگی رو از تنم بیرون میکنه.

یه مادر مهربون ونازنین که انگار به جای دل تو سینه اش یه گوله محبت بود که به طور مساوی بین همه ی اهل خونه پخش می کرد و هیچ کس رو بی نصیب نمی ذاشت.

دو تا خواهر که مهربونی و نجابت رو از مادرمون به ارث برده بودند و یک برادر کوچکتر از خودم که همیشه مواظبش بودم.

نزدیکی های خونه ی ما هم پدر بزرگم که به اندازه ی جونم دوستش داشتم زندگی می کردو حتماًباید هر روز به خونه ی ما یه سری می زد.می گفت یه روز که نمی بینمتون دلم می گیره .آنقدر مهربون بود که بیشتر وقتها که خونه ی ما بود دولا می شد و من و برادرم روی دوشش سوار می شدیم و اونم با کمال میل مارو راه می برد ،حتی وقتی ما رو با خودش به مسجد می برد و موقع نماز خسته می شدیم و خودمون می اومدیم پایین.؟

یادمه اون سال قرار بود که پدر بزرگم به سفر مکه بره برای همین هم همه ی مردم رو و خصوصاً اهل خونه ی ما داشتن خودشونو آماده می کردن که در این سفر شرکت کنند.

خدا رو شکر سفربه سلامتی تموم شد و تو راه برگشت همه ی مردم به دستور پدر بزرگم در یک جا جمع شدندو او شروع به صحبت کرد،در بین حرفاش گفت:

این آخرین سفر من بود و به زودی باید از بین شما برم، برای همین علی را به عنوان جانشین برای خودم انتخاب میکنم،این دستور خداست.

پدربزرگ، بابای مهربونِ منو می گفت

همه ی مردم که جمعیتِ خیلی خیلی زیادی بودند این انتخاب رو قبول کردن.

از گفتن این حرفا دلم گرفت و یه دفه به شور زدن افتاد. از اون مو قع به بعد دل کوچیک من همش تو دلهره و اضطراب بود و منتظر اون اتفاق غم انگیز.

در طی این چند وقت که پدر بزرگم زنده بود بارها عهدی رو که اون روز مردم با اون و پدرم بسته بودند رو به اونا یاد آوری می کرد و بلا خره اون روز تلخ رسید و پدر بزرگ عزیزم از بین ما رفت پیش خدا و ما رو با یه دنیا غم وغربت تنها گذاشت.

از همون لحظه ی اول مردمِ بی وفا شروع به عهد شکنی کردند و در حالیکه بابای مهربونم داشت بدن نازنین پدربزرگم رو می شست ، مردم داشتن یه جای دیگه برای پدر بزرگم جانشین انتخاب می کردند در حالیکه این حقِ پدرم بود.

من تو عالم بچگی دلم می خواست برم اونجا و سرِ همه ی اون آدمای بی وفا داد بزنم و بگم شماها که اولین نفر بودید که به پدرم به خاطر این انتخاب تبریک گفتید،حالاچرا زیر قو لتون می زنید؟

اما دل کوچیک من پر شده بود از غمِ از دست دادن عزیز ترین پدر بزرگ دنیا و تو گلوم بغضی گیر کرده بود که با یک کلمه حرف می ترکید و منو به هق هق می انداخت.

چند روزی بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که اون آدمای بد به خونه ی ما اومدن، آخه همه ی مردم از ترسشون اونا رو قبول کرده بودند، به جز ما که تو این خونه بودیم .

اول در زدن ،وقتی دیدن ما درو باز نمی کنیم ،تهدید کردن که اگه بابام بیرون نره، خونمون رو آتیش می زنن.

مادرم پشت در رفت و گفت :مگه نمی دونید که اینجا خونه ی کیه و من کی ام؟

اما اونا که خیلی سنگدل و بیرحم بودند ،فریاد زدند:هر کی می خوای باش، باید درو باز کنی و گرنه همتون را تو آتیش می سوزونیم.

اما مادرم درو باز نکرد وگفت: ما از شما آدمهای بد نمی ترسیم و با شما کاری نداریم.

اونام هیزم آوردن و در خونه ی ما رو آتیش زدند،وقتی در تا نیمه سوخت، یکی از اون آدمای بد و بی رحم با لگد به در زد، درشکسته شد و مادرم که پشت در بود بین در و دیوار قرار گرفت و یکی از میخهای دَر که تو آتیش داغ شده بود رفت تو سینه ی مادرم.

مادر عزیزم آه کشید و پشت در افتاد ،من و برادرم به طرف مادر دویدیم و زیر بازوهاشو گرفتیم،اما ضربه اونقدر شدید بود که مادرم نمی تونست بلند شه ،پدر که تو خونه بود اومد به ما کمک کنه اما مردم بی رحم ریختن تو خونه ی ما و یه طناب انداختن دور گردن پدرم و کشون کشون اونو با خوشون بردن.

مادرم وقتی بهوش اومد ودید که پدرو بردن، با همون حالِ خرابش به طرف مسجد رفت و بالاخره پدرو به خونه برگردوند .در حالیکه هنوز چند روزی از رفتن پدر بزرگم نمی گذشت و مادرم داغدارِ غم پدرش بود و همه ی ما عزا دار ،این بلا ها رو به سر ما آوردن.

شب که همه با حالی پریشون تو خونه جمع شدیم ،شنیدم بچه ای رو که مادر تو شکم داشته تو این اتفاق مرده و همین حال مادرو بدتر کرده.

ظلم وستم اونایی که حالا جای پدرم جانشین پدر بزرگم شده بودند به حدّی رسیده بود که حتی زمینای مادرو که پدر بزرگ به اون هدیه داده بود گرفتن،وقتی مادر این موضوع رو شنید،راه افتاد که بره و حقشو بگیره،من که دیدم حال مادر خوب نیست جلو دویدم و گفتم مادر جون بذار من هم همرات بیام و مادرم با مهربونی گفت:بریم پسرم.

اونجا که رسیدیم مادرم با دلیل و سند به اون مردِ زور گو که جای پدرم نشسته بود ثابت کرد که این زمینا مال اونه .

اون مرد بد که در مقابلِ حرفای مادرم درمونده شده بود قبول کرد و کاغذی نوشت و به مادرم دادو با هم راه افتادیم .

توی یکی از کوچه ها ،دومین مرد زور گو و بی رحم مار و دید،از مادر پرسید: این کاغذ چیه؟

مادر گفت:این سند زمینای خودمه.

مرد سنگدل که از شنیدن این حرف خیلی عصبانی شده بود به مادرم گفت:این کاغذارو بده به من.

ولی مادرم ندادو اون مرد بد جنس به طرف مادرم رفت و در حالیکه با دستای بزرگ و زمختش سیلی به گوش مادرم زد ،کاغذو گرفت ،آب دهان به اون انداخت و پاره کرد و رفت .

من که از این همه بی رحمی حیرت زده شده بودم به طرف مادر دویدم و دیدم سیلی آنقدر شدید بوده که گوشواره ی مادرم شکسته و افتاده زمین،من گریه می کردم و مادرم را بغل می کردم.

مادر که با زخمهای چند روز پیش خیلی ناتوان شده بود از این ضربه ناتوان تر شد ،اما از اون روز تا حالا ،حالا که دیگه بزرگ شدم هر بار که یاد اون کوچه می افتم،بغض گلومو می گیره و به خدا می گم : خدایا اون آدمهای بد را به سزای کارهای بدشون برسون.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *