حقیقت “زنده”گی

حقیقت "زنده"گی

مدّت ها بود که برنامه تعطیلات آخر هفته اش مهمانی های پر سر و صدای سر خوشانه با دوستانش بود. می رفت تا خستگی و فشارهای روزهای کاری، اضطراب ها و یأس های زندگی اش را مدیریت کند . بماند که مدیریت نمی شدند. او از همه بهتر می دانست که این تنها یک خوداغفالی دسته جمعی در زمانی محدود است.
خواهی نخواهی محرّم رسیده بود و برگزاری و شرکت در این مهمانی ها هم مثل قبل میسّر نبود.

روز تعطیل و هوای خانه، تنهایی و افکارِ درهم بیشتر از همیشه به مزاجش نمی ساخت. لباسی به تن کرد و پای به خیابان گذاشت.با اوّلین تنفّس حالش اندکی بهتر شد. امّا کاش مغازه ای بود تا می شد حال خوب را از آن خریداری کرد، حال به هر قیمتی! ولی چیزی که زیاد دیده می شد، دسته جات و هیئات مذهبی بود. شلوغی های جمع عزادار، رفت و آمد های پرشور، بوی اسپند، چای داغ و نان قندی… پایش او را به میان مجلس کوچکی در خانه ای قدیمی برده بود. مطمئن شد سکونی که از آن واهمه داشت این جا به جریانی پیوند می خورد. گوشه ای نشست. گوش هایش سخنانی می شنید و چشمهایش اشکی می ریخت، با دیگر گوش ها و چشم ها. یک هم افزایی انرژی مثبت را ادراک می کرد. از همه مهم تر قلبش بود! قلبش چه ؟… پا به پای قدم هایی که مجلس را ترک می کردند، خارج شد. هر چه در قلبش رخ داده بود، اینک خون در رگ هایش بهتر می دوید. اشک ریخته بود، امّا حس شادابی داشت. یادش آمد گمان قبلی اش این بود که این مجالس حال بد کن است و آدم از این شیوه زندگی افسرده می شود. آثار زهرخند کم رنگی در چهره اش ظاهر شد. خنده دار بود: خودش افسرده بود و در آدم های با ایمانی که می شناخت، نوعی سرزندگی سراغ داشت که نمی توانست انکارش کند. شاید آن حسّ «زنده»گی از جنس همین شادابی بود که اینک تجربه اش می کرد.
در خیابان های سیاه پوش محرّم قدم می زد و می اندیشید: به آخر هفته ها، به شادابی مومنانه، به شادی های سطحی، به حقیقت «زنده»گی ….

منبع:

@haghayeghe_nagofte

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *