حضرت علی علیه السّلام در آخرین لحظات

حضرت علی علیه السّلام در آخرین لحظات

حضرت علی در آخرین لحظات

جدایی محب از محبوب، تلخ ترین و سخت ترین فصل زندگی هر فرد محب است.

ضربتی که اشقی الأشقیا در سحر گاه روز 19 ماه رمضان سال 40 هجری بر فرق مبارک امیر المومنین_علیه السلام _ وارد آورد، قلب تمام دوستداران حضرتش را شکست و به جای اشک، خون از دیدگان آنان جاری ساخت.

اما در این میان، اصبغ بن نباته وضعی دیگر داشت.

آن بزرگ مرد که عمری در جنگ و صلح، سفر و حضر، شهر و بیابان، خلوت و جلوت، همیشه همراه مولایش بود اینک باید از آن امام همام جدا می شد. اما چگونه می توان دل کند؟

جانی شیفته که یک عمر بر خوان کلمات نورانی امام زمانش نشسته، اکنون چگونه حجت خدا را در بستر بیماری سخت آن هم در آخرین روزهای حیات دنیوی ببیند؟

بسیاری از مردم در طول آن دو روز سخت از نوزدهم تا بیست و یکم ماه رمضان به عیادت امیر المومنین _علیه السلام _رفتند. اما اصبغ به گونه ای دیگر رفت. بهتر آن است که گزارش ماجرا را از زبان خودش بشنویم.

اصبغ بن نباته گوید:

هنگامی که ضربتی بر پیشانی مبارک امام امیر المومنین_ علیه السلام _ فرود آمد که به شهادتش انجامید، مردم بر در دارالاماره گرد آمدند و خواستار کشته شدن ابن ملجم _لعنه الله_بودند.

امام حسن_ علیه السلام _ بیرون آمد و فرمود:

ای مردم! پدرم به من وصیت فرموده که کار قاتل او را تا هنگام رحلت حضرتش رها سازم. اگر از دنیا رفت، تکلیف قاتل روشن است. و اگر زنده ماند، خودش دربارۀ او تصمیم می گیرد. پس باز گردید، خداوند بر شما رحمت آورد.

مردم همه بازگشتند، اما من باز نگشتم.

امام مجتبی _ علیه السلام _ بار دیگر بیرون آمد و به من فرمود:

ای اصبغ! آیا سخن من و پیام امیر المومنین _ علیه السلام _ را نشنیدی؟

گفتم: چرا، شنیدم. ولی چون حال او را دانستم، دوست دارم بار دیگر به او بنگرم و حدیثی از او بشنوم. پس برای من اجازه بخواه، خدا بر تو رحمت آورد.

امام مجتبی _ علیه السلام _ داخل خانه شد، زمانی نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: داخل شو.

من وارد شدم، دیدم امیر المومنین _ علیه السلام _ دستمالی زرد به سر او بسته اند، که زردی چهره اش بر زردی دستمال غلبه داشت. و از شدت درد و غلبه ی سم، پاهای خود را یک به یک بلند می کرد و به زمین می زد. آنگاه به من فرمود: ای اصبغ! آیا پیام مرا از زبان حسن نشنیدی؟

گفتم: چرا، ای امیر مومنان! ولی شما را در حالی دیدم که دوست داشتم به شما بنگرم، و حدیثی از زبان شما بشنوم.

فرمود: بنشین که گمان نمی رود پس از امروز حدیثی از من بشنوی.

بدان ای اصبغ! من به عیادت رسول خدا _ صلی الله علیه و آله وسلم _ رفتم، همان گونه که تو اکنون به عیادت من آمده ای.

رسول خدا به من فرمود: ای اباالحسن! برو مردم را جمع کن، بالای منبر برو، یک پله پایین تر از جای من بایست، و به مردم بگو: آگاه باشید! هر که والدین خود را ناخشنود دارد، لعنت خدا بر او باد.

آگاه باشید! هر که از موالی خود بگریزد، لعنت خدا بر او باد.

آگاه باشید! هر که مزد اجیر خود را ندهد، لعنت خدا بر او باد .

ای اصبغ!

من به فرمان حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عمل کردم و پیام حضرتش را به مردم رساندم.

شخصی از آخر مسجد برخاست و گفت ای اباالحسن! سه جمله گفتی،آ ن را برای ما شرح بده.

من پاسخی ندادم تا به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رفتم و سخن آن شخص را بازگو گفتم.

اصبغ گوید:

در این زمان امیر المومنین _ علیه السلام _ دست مرا گرفت و فرمود: ای اصبغ دست خود را بگشا.

دست خود را گشودم. امام _ علیه السلام _ یکی از انگشتان دستم را گرفت و فرمود:

ای اصبغ! رسول خدا _ صلی الله علیه و آله وسلم _ نیز همین گونه یکی از انگشتان دست مرا گرفت، سپس در توضیح کلام خود فرمود:

هان ای اباالحسن!

من و تو پدران این امتیم. هر که ما را ناخشنود کند، لعنت خدا بر او باد.

من و تو مولای این امتیم. هر که از ما بگریزد لعنت خدا بر او باد.

من و تو اجیر این امتیم. هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنت خدا بر او باد.

آنگاه رسول خدا «آمین» گفت و من هم «آمین» گفتم.

اصبغ می افزاید:

سپس امام امیر المومنین _ علیه السلام _ از شدت درد بیهوش شد. بار دیگر به هوش آمد و فرمود: ای اصبغ! آیا هنوز نشسته ای؟

گفتم: بلی، مولای من!

فرمود: آیا حدیث دیگری برایت بگویم؟

گفتم: بلی، خداوند بر خیر حضرتت بیافزاید.

فرمود:

ای اصبغ! رسول خدا _صلی الله علیه و آله وسلم _ در یکی از کوچه های مدینه مرا اندوهناک دید؛ که آثار اندوه در چهره ام نمایان بود. فرمود: ای اباالحسن! تو را اندوهناک می بینم. آیا حدیثی به توبگویم که پس از آن غمناک نشوی؟

گفتم: آری.

فرمود: چون روز قیامت شود، خداوند منبری بر پای دارد که از منابر پیامبران و شهیدان برتر است. سپس خداوند به من امر می فرماید که از آن بالا روم. آن گاه تو را امر کند که تا یک پله پاین تر از من روی. بعد از آن، دو فرشته را امر می فرماید که یک پله پایین تر از تو بنشینند. چون بر منبر جای گیریم، هیچ یک از گذشتگان و آیندگان نماند، جز آن که در آن محضر حاضر شوند.

پس از آن فرشته ای که یک پله پایین تر از تو نشسته، ندا کند:

ای گروه مردم! بدانید! هر که مرا می شناسد، بشناسد. و هر که مرا نمی شناسد، خود را به او معرفی می کنم؛ منم «رضوان» دربان بهشت. بدانید که خداوند منت و کرم و فضل و جلال خود، به من فرمود که کلیدهای بهشت را به محمد _ صلی الله علیه و آله وسلم _ بسپارم. و آن حضرت نیز به من امر فرمود که آن را به علی بن ابی طالب _ علیه السلام _ بسپارم. پس گواه باشید که کلیدهای بهشت را به امیر المومنین _ علیه السلام _ سپردم.

سپس فرشته دیگر که یک پله پایین تر از فرشته اول نشسته برخیزد و به گونه ای که همه اهل محشر بشنوند، ندا کند:

ای گروه مردم! هر که مرا می شناسد، می شناسد. و هر که مرا نمی شناسد، خود را به او می شناسانم؛ منم «مالک» دربان دوزخ. بدانید که کلیدهای دوزخ را به محمد _ صلی الله علیه و آله وسلم_ بسپارم. و آن حضرت به من امر فرمود که آنها را به علی بن ابی طالب _ علیه السلام_ بسپارم. پس گواه باشید که من کلیدهای جهنم را به امیر المومنین _ علیه السلام _ سپردم.

آنگاه من کلیدهای بهشت و دوزخ را می گیرم.

امیر المومنین ادامه داد:

پس از این سخنان، رسول خدا _ صلی الله علیه و آله وسلم _ به من فرمود: ای علی! تو با من همراه می شوی و خاندانت به تو ملحق می شوند و شیعیانت به خاندانت می پیوندند.

من شادمان شدم و گفتم: ای رسول خدا! همه به بهشت می رویم؟

فرمود: بلی، به خدای کعبه سوگند.

اصبغ گوید:

همین دو حدیث را از مولایم شنیدم که حضرتش چشم از جهان پوشید؛ درود خدا بر او باد.[1]

بر گرفته از کتاب اصبغ بن نباته

نوشته ی عبدالحسین طالعی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *