بی پرده دیدمش

بی پرده دیدمش

جوانه که زدم فکر کردم :((زیباترین جوانه ی آفرینشم))

کم کم بزرگ وبزرگتر شدم تا روزی که به گل نشستم،فکر کردم تا به حال عالم هستی گلی به جذابیت من ندیده.))

پنبه شدم و روزی ناگاه ،دستی را بر بدن خود احساس کردم ،دستی که تلاش می کرد،لطافت وجودم را از من جدا کند،غصه خوردم،گریستم ،حتی داد وفریاد کردم تا شاید رهایم کند،هر چه خودم را به بوته ام چسباندم فایده نداشت ودست زورمند،مرا از ساقه جدا کرد و بدن ظریفم را درون سبدی انداخت که مملو از ((من ))بود،آنجا بود که فهمیدم،کلی از من ،وجود دارد،کمی نا امید شدم،پس من زیباترین وجذاب ترین نبودم.

ما را بردند و بردند و بردند و تا به خودم آمدم،با همه ی همسفرانم تبدیل به نخ شده بودیم،رشته هایی باریک وبلند،باز هم احساس کردم مهمم ،چه قدی کشیده بودم .فکر می کردم تا پایان عمر نخی ام باید دور همان دوک بمانم ،اما، نه، اشتباه میکردم.

دستانی دیگر مرا با هزاران نخ سپید همسان در هم تابیدندوبافتند و شدم پارچه ای زیبا و سپید،درپوست خود نمی گنجیدم ،خیلی مهمتر شده بودم،یک پارچه ی قیمتی،مرا دور طاقه ای پیچیدند …..

اما کار به انجا ختم نشد وروزی دستانی دیگر مرا از بقیه ی دوستانم جدا کردند و شدم یک تکه پارچه ی غریب وبی اشنا …..

صاحب دستها مرا در کوله بارش نهاد و من همسفرش شدم در راهی طولانی ….رفتیم به مکه و حج به جا آوردیم ،وقتی دور خانه ی خدا میگشتم ،احساس میکردم))ازاین بهتر نمیشود و دیگر زمین پارچه ای به مهمی من ، به خود نمی بیند .))

مراسم تمام شد ومن و صاحبم عزم برگشت کردیم و آمدیم تا به مکانی به نام جحفه ،در کنار برکه ای به نام غدیر، و انجا بود که صدای روح نواز او درگوش جانم پیچید .صدای مردی که با تمام تار و پودم حسش میکردم ، مردی که انگار دلیل خلقت من بود،مردی که …..

چه بگویم ؛آنجا که نوای آسمانیش را شنیدم ،دانستم تا به حال تنها خیال میکردم که هستم ، نبودم؛ هر کس که در عمرش آن صدا را نشنیده باشد نیست ، هیچ است.

و ندایش در عمق جانم نشست ((من کنت مولاه فهذا علی مولا))

دلم شکست ،چقدر آرزوی دیدنش را داشتم ،گریستم و دعا کردم((خدای من،خدای همه ی جوانه ها ،گلها، پنبه ها ، نخ ها و پارچه ها ، دعایم را مستجاب کن ، میخواهم برای یک بار هم که شده ،مولایم را حس کنم…..))

وخدا دعای هیچ موجودی را بی پاسخ نمی گذارد.

خیمه ای برپا شد و همه ی مردان بیعت کردند.خیمه ای بر پا شد تا زنان هم با مولا بیعت کنند.

وپارچه ای خواستند تا بر ظرف آب بنهند که پرده ای شود حایل، میان مولا و زنان….

وخدا بزرگتر از آنست که وصف شود،((من ))آن پارچه بودم.

پرده شدم ،پرده شدم و با تمام تارهای وجودم تصویر مولا را در تمام پودهایم منعکس کردم. پرده شدم، اما بی پرده، چهره ای را نگریستم که تا عمر دارم تصویرش را در سینه نگاه میدارم.

پرده شدم وشاهد ،شاهد بیعت ام سلمه، ام ایمن ، ام هانی، فاطمه بنت حمزه، اسماءبنت عمیس…..

پرده شدم تا مولا را تنها من ببینم ،نه هیچ یک از زنانی که برای بیعت آمدند.

و زمانی که فاطمه آمد ،تا آنجا که توانستم تار وپودم را از هم گسستم تا نگاه عاشقانه ی سوزانشان حتی لحظه ای چند،در هم گره بخورد،گر چه حرم این نگاه به آتشم میکشید.

و زمانی که … آمد ، تاروپودم را چنان به هم نزدیک کردم تا از نگاه حسود وکینه دارش گزندی به مولا نرسد.

پرده شدم و عشق را شناختم ، بزرگ شده بودم.

و کسی چه میداند ،که من به تعداد تمام زنانی که برای بیعت آمدند به مولا ((لبیک)) گفتم وبه تعداد تمام لحظاتی که آنجا بودم،

شکر کردم خدا را …..

خدایی که دعای هیچ موجودی را بی پاسخ نمی گذارد.

و آنجا بود که باور کردم:

((من،مهم ترین جوانه ،گل،پنبه، نخ و پارچه ی عالم بودم.))

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *