بیعت

بیعت

کوچک بود و به خاطر همین کوچکی خیلی چیز ها را از این راه نمی توانست ببیند،روی پنجه ی پاهایش بلند شد و سَرک کشید اما بی فایده بود،آن جلوها خبرهایی بود که او را به آن سو می کشاند. در این سفر که همراه پدر رفته و برگشته بود خیلی چیز ها دیده و شنیده و آموخته بود.

راهش را از بین جمعیت به طرف جلو باز کرده و می رفت.

به یاد آن همه مردم در آنجا وآن دور زدنها افتاد و آن خانه ی عظیم که همه به گِردش طواف می کردند ، به یاد آن همه هیاهو وهیجان ِ مردم برای درست انجام دادن اعمال ، به یاد آن دو مرد مهربان که دراین سفر بارها آنها را دیده بود و با هر بار دیدار بی اختیار به طرف آنها جذب می شدو دلش نمی خواست این دیدار پایان یابد.آن دو هرگز از هم جدا نمی شدند،انگار یک روح بودند در دو بدن ،هر چه بود محبتی از آن دو در دلش بود که نظیرش را هرگز تجربه نکرده بود.

یک نفر از میان جمعیت به او تنه زد و او به خودش آمدو دوباره با شکافتن جمع ِ مردم به جلو رفت،هر چه جلوتر می رفت شلوغی بیشتر می شد،کنجکاوی ِ کودکانه اش به شدت تحریک شده بود،توقف در این بیابان و ازدحام این همه جمعیت چه معنایی می توانست داشته باشد؟

هر چند قدم یک بار از مردم می پرسید:چه خبر است ؟چرا اینجا جمع شده ایم؟

اما هیچ کس به درستی خبر نداشت و همه فقط حدسیاتشان را ابراز می کردند.

کم کم داشت به آنچه به جلو می راندش می رسید،می دانست هر خبری هست زیر آن درختهاست و با هر قدم به آن چند درخت که با کمک مردم زیرشان را تمیز کرده بودند نزدیک می شد. عده ای داشتند زیر سایه ی درختان منبری از جَهاز شتران درست می کردند،کمی آنطرفتر دو چادر بر پا کرده بودند،درمیان جمعیت چشم گرداند و در یک نقطه خیره ماند،قلبش به تپش افتاد ،آن چنان که فکر کرد اطرافیانش همه این صدای بی قراری را می شنوند ،دیگر نمی توانست قدم از قدم بر دارد ،پاهایش سست شده و هر آن امکان افتادن داشت،دستش را به یکی از درختها گرفت و تکیه داد،دلش نمی خواست حتی پلک بزند ،می ترسید در فاصله ی باز و بسته کردن چشمها آنها را گم کند.

با حرکت آنها به دنبالشان راه افتاده و به تأسی از آنها وضو گرفت.یکی از آن دو برای اقامه ی نماز جلوتر رفته و همه ی مردم به نیت ِ اقتدا قامت بستند. بعد از اتمام نماز، امام جماعت بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای خداوند ،پرسشی از مردم کرد که تا همیشه ادامه خواهد داشت:

آیا من به شما از خودتان سزاوار تر نیستم؟

همه یک صدا جواب دادند :بلی یا رسول الله .

و ایکاش در جوابشان صادق بودند. سپس دست مرد ِ همراهش را گرفته و بلند کرد تا آنجا که پاهای مرد که یک پله پایین تر ایستاده بود به زانوان او رسید و دوباره به سخن آمد:”هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست،خداوندا دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را ”

در پایین منبر، چند نفر آنطرفتر از پسرک ،مردی که چهره اش دلهره را به قلب انسان سرازیر می کرد به بغل دستیش می گفت:حال چه کنیم؟ و آن یکی با عصبانیت پاسخ داد نمیگذاریم…

با پایان یافتن خطبه، دو مرد پایین آمدند. مرد مسن که حالا فهمیده بود رسول خداست،عمامه اش را بر سر مرد دوم که علی بود نهاد و این به معنی تاجگذاری ِ او بود ،عمامه ی سحاب را بر سرش گذاشت ،یک سرعمامه را به جلو و سر دیگرش را عقب انداخته و فرمود :تاج ملائکه این گونه است.

و دستور داد که علی به چادرش رفته و همه با لقب “امیر المومنین”منصب ولایت را به ایشان تبریک بگویند.

قبل از همه، همان دو مرد بد چهره به چادر رفته و گفتند :به به یا امیر المومنین شب را به صبح رساندی در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمن هستی.

هجوم مردم برای عرض تبریک ،جلوی ِخیمه را بیش از حدّ تصور شلوغ کرده بود ، در این میان پسرک با خودش فکر می کرد :آیا این سعادت نصیبش خواهد شد؟و دوباره به یاد گردش مردم به دور کعبه افتاد وقتی گردش مردم را به دور این خانه دید.

با فشار جمعیت ناگهان خود را جلوی در خیمه یافت،درست روبروی مرد مهربان،دل در سینه اش بی قرار بود ،نمی دانست چه کند ،صدای دلنواز مرد او را به درون خواند:به داخل بیا پسرم و او با قدمهای کوچک ولرزان وارد شد . هیبت مرد بیش از پیش کوچکی او را به یادش می آورد،دستهای قوی و پینه بسته ی مرد به سوی او دراز شده و منتظر بود ؛با لبخند شیرین مولا دستهای کوچکش بالا آمد ،آنقدر که به دستهای بزرگ رسید،گویی رعشه ای با این تماس تمام وجودش را در بر گرفته و او را میخکوب کرده بود.

ناخود آگاه کلمات تهنیت بر لبان کوچکش جاری شد :” مبارک باشد ولایت شما یا امیر المؤمنین”دلش نمی خواست دستان او را رها کند، گرمای آن دستها حتی از دستهای پدرش هم آرام بخشتر بود،اما جنجال و هیاهوی جمع او را مجبور به رهائی و ترک خیمه می کرد .به طرف در خیمه رفت ،دیگر احساسی که موقع ورود به او دست داده بود را نداشت،دیگر کوچک نبود ،بلکه با این بیعت خود را از همه ی آن جمع بزرگتر می دانست.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *