داستان هایی از امام باقر علیه السلام

داستان های زندگی اهل بیت علیهم السلام، به جهت برخورداری از عصمت و نور الهی سراسر برکت و خیر است و می تواند پر از درس برای زندگی باشد، مطلب زیر چند داستان از زندگی امام محمد باقر است.

 

 

باقر

نشانه ی ولی خدا

هشام بر تخت سلطنت تکیه داده بود و خوشه ی انگوری در دست داشت.افراد زیادی در دو ردیف در تالار دراز صف بسته بودند و تالار به محل مسابقه تبدیل شده بود. آنان با تیر و کمان هدف گیری می کردند.

حضرت را وارد تالار کردند، ایشان با یک نگاه، همه چیز را فهمیدند. هشام نقشه ی تازه ای کشیده بود. می خواست قدرت نظامی خود را به رخ امام بکشد. هشام با دیدن حضرت و فرزندش خندید و از تخت به زیر آمد و بی آن که حالشان را بپرسد، چشمکی به یکی از مشاورانش زد، بعد رو به امام کرد و گفت: “شما نیز تیراندازی کنید.”

و با گفتن این جمله، قاه قاه خندید و دیگران نیز خندیدند. این نقشه ی او بود. می خواست امام را وادار به تیراندازی کند و به ناتوانی امام بخندد.

هشام سیبی از سینی گوشه ی تالار برداشت و گازی به آن زد و رو به حاضران گفت:” این خاندان همیشه مردانی شجاع و تیراندازان ماهری بوده اند. خوب است ببینیم فرزند آنان چه می کند.”

آن وقت در حالی که موذیانه می خندید، بر تختش لم داد.

امام خیلی خونسرد گفت: “من دیگر پیر شده ام. تیراندازی از من گذشته است. از من در گذر.”

هشام با تمسخر و با دهان پر گفت: “نه، نه، یا ابو جعفر! روی ما را زمین نینداز. به خدا قسم تا تیراندازی نکنی نمی گذارم پای از این کاخ بیرون بگذاری.”

و فوری با اشاره ی او یکی از تیراندازان، تیر و کمانی به دست امام داد.

هشام به جوان ورزیده ای که در اول صف بود، اشاره ای کرد: “اول تو، بعد ابوجعفر!”

جوان تیرانداز رفت ته تالار ایستاد. بازوان ورزیده اش از زیر نیم تنه اش بیرون زده بود. زه کمان را تا بنا گوش کشید. سالن در سکوت فرو رقته بود و همه چشم به بازوان جوان داشتند. جوان حواسش را جمع کرد و یک چشمش را بست. لحظه ای بعد، تیر از کمان رها شد و در حاشیه ی دایره ی سیاه نشست.

-“حالا نوبت توست ابو جعفر!”

حضرت همان جایی که تیرانداز اولی ایستاده بود، قرار گرفتند، نگاهی به هدف کردند، تیر را در کمان گذاشته و زه کمان را آرام کشیدند.

همه لبخند بر لب داشتند و منتظر بودند تا تیر امام به خطا رود و شلیک خنده شان فضای تالار را پر کند. این جزء نقشه بود و می توانست سرگرمی جالبی برای هشام و اطرافیانش باشد.

ناگاه تیر از کمان رها شد و درست به وسط دایره ی سیاه خورد. دهان ها از تعجب بازماند و هشام انگشت به دهان به هدف خیره شد. امام تیر دیگر گرفت و دوباره هدف گیری کرد. تیر دوم چون برق در رفت، تیر اولی را شکافت و در قلب نشانه فرو رفت. همه مات مانده بودند.

-نه، چنین چیزی ممکن نیست.

-هیچ تیراندازی تاکنون چنین معجزه ای نکرده است.

و تیر سوم تیر دوم را شکافت و تیر چهارم تیر سوم را و همین طور پی در پی نه تیر درهم جا گرفتند.

همه مجذوب تیراندازی امام شده بودند و فریاد احسنت و آفرین فضا را پر کرده بود. اما هشام چون مارگزیده ای در حالی که حیران لب می گزید، زرد و بی رمق، در حالی که خون به چهره نداشت، گویی بر تخت سنگ شده بود، رو به حضرت صادق(علیه السلام) کرد و پرسید: “آیا تو هم می توانی مانند او تیراندازی کنی؟!”

حضرت باقر علیه السلام در جواب هشام لبخند زد و گفت: ما همه ی کمال ها و تمامی نعمت های خدا را از همدیگر به ارث می بریم و به ارث می گذاریم. (1)

همان کمال و همه ی نعمت و توانایی هایی که خداوند در آیه ای که بر پیامبر نازل فرموده از آن نام برده، آن جا که می فرماید: “امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.” (2)

ای هشام! زمین هیچ گاه از شخصی که بتواند کامل کننده باشد(حجت) خالی نیست و جز ما اهل بیت، کسی به این کمال نخواهد رسید.”

خورشید

 

 

 

 

 

باقر

امام نور است

 

ابوبصیر گوید : در خدمت با سعادت مولایم امام باقر علیه السلام وارد مسجد شدم ، مردم در رفت و آمد بودند . امام به من فرمود :

از مردم بپرس آیا مرا می بینند ؟

به هر کس که برخورد کردم پرسیدم : آیا امام باقر علیه السلام را دیدی ؟

می گفت : نه ، با این که امام باقر علیه السلام همان جا ایستاده بود . تا این که ابوهارون نابینا وارد شد . امام علیه السلام فرمود : از او بپرس .

گفتم : آیا امام باقر علیه السلام را دیدی ؟

گفت : آیا او این جا ایستاده نیست ؟

گفتم : از کجا فهمیدی ؟

گفت : چگونه ندانم ، در حالی که آن حضرت نوری درخشان است ؟!  (3)

 

باقر

کمک به ظالمان ممنوع!

 

کسب و کار مناسبی نداشت و زندگی اش سخت می گذشت، بخاطر همین موضوع کلافه بود و برای گذران زندگی دست به هر کاری می زد که گاه برای خودش هم ناگوار بود.
اما چه باید میکرد، زن و بچه، غذا و لباس می خواستند تحمل گرسنگی و سختی را نداشتند
یکی از روزهایی که دیگر طاقتش طاق شده بود با خود تصمیم گرفت نزد امام محمد باقر علیه السلام برود و از ایشان راهنمایی بخواهد.
همین کار را هم کرد و به نزد امام رفت خدمتکار امام در را باز کرد
مرد سلام کرد و از او پرسید که آیا امام در منزل است یا نه ؟
خدمتکار پاسخ سلامش را داد و به او گفت : امام در منزل است و ابوبصیر هم نزد ایشان است.

دوست داشت امام را در تنهایی ملاقات کند، با او درد دل کند و حرفهای دلش را به امام بزند اما چاره ای نداشت، و باید از امام کسب تکلیف مینمود، پس از اندکی این پا و آن پا کردن بالاخره تصمیم گرفت همان وقت به محضر امام برود تا حضرت او را راهنمایی کنند.
وقتی به حضور امام رسید سلام کرد و نزد امام و ابو بصیر که پیرمرد نابینایی بود، نشست.
پس از اندکی سکوت، از امام سوال کرد : مولای من، نظر شما در این باره که وارد دستگاه حکومتی شوم چیست؟
امام فرمود : به صلاح تو نیست و جایز هم نیست، حال بگو تو را چه شده است که میخواهی وارد دستگاه حکومت شوی ؟
گفت : گاهی به سرزمین شام میروم و به دربار ابراهیم بن ولید رفت و آمد دارم .
امام فرمود : ای عبدالغفار! رفت و آمد تو به دربار سه اثر بد دارد :

محبت و دوستی دنیا در دلت راه پیدا میکند ،
به یاد مرگ نمی افتی و آن را فراموش می کنی
و از آنچه خدا قسمتت کرده، ناراضی و ناشکر می شوی .

عرض کرد : یا ابن رسول الله ! من زن و بچه دارم، برای کمک به دستگاه ظلم به آنجا نمی روم بلکه هدفم تجارت و کسب درآمد است، و البته همیشه هم هشتم گرو نهم است.

امام فرمود : من نمیخواهم تو را به ترک دنیا دعوت کنم، میخواهم که تا حد امکان مرتکب گناه نشوی، ترک دنیا فضیلت است اما ترک گناه بر تو واجب است، نگران نباش روزی ات هم خواهد رسید.

وجودش از سخنان نورانی امام روشن، و دلش گرم شده بود.
دریچه ای از علم و معرفت به رویش باز شده بود و بر او می تابید و راه را برایش روشن کرده بود.
خنکای محبت امام باقر علیه السلام دل و جانش را صفا داده بود و با شوق به امام عرض کرد : پدر و مادرم فدای شما، اگر شما خاندان با کرامت نبودید، علم و دانش صحیح را از چه کسی فرا میگرفتیم؟؟!!

أبو بصیر که تا آن لحظه ساکت بود عرض کرد :
ای امام کریم! بعضی از اشخاص که در دستگاه حکومتی کار می کنند آدم های بدی نیستند.
امام فرمود :
هرگز به استخدام آنها در نیایید و برایشان کار نکنید، حتی به اندازه ی یک بار فرو بردن قلم در مرکب، زیرا هیچ کس به استخدام آنها در نمی آید و از مزایای مادی آنها بهره نمی گیرد مگر اینکه به همان اندازه به دین و ایمانش لطمه وارد می‌شود. (4)

به قلم فرشته سلطانی

 

 

 

 


:منابع

1 دلائل الامامه ص4

2سوره مائده، آیه3

3 قطره ای از دریای رحمت اهل بیت ج2 ص 572

4 حیات پاکان

 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *