استقبال

استقبال

 

قبل از او و خانواده اش، افراد زیادی برای استقبال از مسافرانشان، خود را به ترمینال حجاج رسانده بودند. همراه هر خانواده ای دسته گل و جعبه های شیرینی بود. بعضی با خودشان دوربین فیلمبردای آورده بودند؛ تا لحظه ی ورود عزیزشان را ضبط کنند. تقریباً در چهره ی همه لبخند و اشک را می شد توأمان دید.

از میان انبوه جمعیت عبور کرد؛ سرش را به نرده هایی که فقط چند متر با در خروجی فاصله داشت چسباند؛ تا دید بهتری داشته باشد. می خواست اوّلین کسی باشد که رسیدن پدر را به دیگران مژده می دهد. افرادی که در ردیف های عقب تر از او ایستاده بودند؛ به زحمت خودشان را روی پنجه ی پا نگه می داشتند؛ تا شاید بتوانند چیزی ببینند. او هم نگاهش را در میان حجاجی که از سالن خارج می شدند؛ می دواند؛ تپش قلبش بیشتر شده بود؛ مشتاقانه منتظر بود تا بعد از گذشت یک ماه پدر را ببیند؛ اما ناخودآگاه به یاد غربت امام زمانش افتاد؛ دیگر نتوانست خودش را کنترل کند؛ قطرات اشک روی گونه هایش غلتید؛ با خود گفت: «خدایا! ما را ببخش؛ سال ها از غیبت عزیز زهرا سلام الله علیهما می گذرد و حتی یک روز هم ظهور آن پدر مهربان را این گونه انتظار نکشیده ایم.»

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *