کِی شام میدن؟

شام

 

یادش به خیر، نزدیک به سی سال پیش بود که اسباب کشی کردیم به خونه ی فعلی پدری، همه جا کوه و دشت بود و شاید ما و آپارتمان بغلی، تنها روشنایی های کوچه ی خاکی

مادر بزرگم آه از نهادش بلند شد که دختر منو آوردی تو بیابون؟

حالا کجاست که ببینه اون بیابون تبدیل شده به یکی از بهترین محله های تهران…

تا سال ها بعد که آپارتمان های دیگه ای تو اون محل، چراغشون روشن بشه، مسجد نداشتیم، وقتی تعدادمون به یه حد قابل قبولی رسید، بزرگای محل، از همون بیابون، یه زمینی رو انتخاب کردن، داربست زدن، چهار تا حصیر و موکت، زیر، یه پارچه هم به عنوان سقف، شد مسجد محل ما، درست مثل مساجد صحرایی

سال ها طول کشید تا مسجد ما بشه مسجد، یکی از معتمدین محل که همه دوستش داشتن، جلو وای میستاد و بقیه هم پشتش نماز می خوندن!

آجر رو آجر می ذاشتن و مردم تو خاک و سیمان، باز میومدن مسجد نماز، تمام خشت و آجر این مسجدو مردم می دادن، حتی یادمه با همون کوچیکی، اگه نذری داشتم، نذر ساختمون مسجد می کردم، یکبار به نوه ی همون معتمد محل، حاج آقا محمدی، دویست تومن (دویست تا تک تومن) دادم و گفتم: این مال دو تا آجر مسجد

اون موقع با دویست تومن می شد ده پونزده تا بستنی گرفت!!!

غیر از نماز هم خیلی مسجدمون فعال بود، تمام کلاس های فوق برنامه ای که می شد حدس زد رو داشت، گشت می برد، امامزاده داود و استخر و کوه می رفتیم، مسافرت می برد، حتی کلاس های ورزش تو خود مسجد برقرار بود.

حتی یادمه منی که یه بچه ی 15 ، 16 ساله بودم، برای خورشید گرفتگی سال 78 چند تا سمینار نجومی برای خانم ها و آقایان مسجدی گذاشتم.

اینقدر مسجد ما خاص بود که بعد از نماز، به جای چایی، گل گاو زبان دم می کردن و می دادن ملت!

روزگار گذشت و ساختمان مسجد شیک، تا جایی که سنگ های مرمر، به گچ بری ها و لوسترهای چهل چراغ، رنگ باختن…

دهه ی اول عاشورای امسال، گفتیم یه سر به مسجد محله ی پدری بزنیم و یه شب هم از اون محل فیض ببریم، نماز تموم شد و حاج آقا رفت بالای منبر، جای سوزن انداختن تو مسجد نبود و اکثرا هم چهره های ناآشنا…

بعضی خانم ها کتاب دعا و قرآن دستشون بود و بعضی دیگه هم باهم حرف می زدن و گل می گفتن و گل می شنیدن و صدای خندشون بلند بود، جوون تر ها هم که سرشون تو گوشی هاشون بود، کم بود تعداد افرادی که به سخنرانی گوش بدن، جامو عوض کردم که بهتر سخنرانی رو بشنوم و رفتم درست زیر بلندگو نشستم.

حاج آقا می گفت: سخنرانی رییس جمهور اسرائیل در مجمع سازمان ملل رو شنیدین؟ گفته من به شش قاره ی جهان سفر کردم، ما پنج تا قاره که بیشتر نداریم، من نمی دونم چرا گفته شش قاره، گفته من به شش قاره ی جهان سفر کردم، فقط به قطب جنوب نرفتم، ولی می دونم حتی پنگوئن های قطب جنوب هم ما رو دوست دارن…

استغفروللهی گفتم و تسبیح رو تو دستم می چرخوندم که این صحبت ها چیه دهه ی اول محرمی…

حاج آقا ادامه داد: این آقا خیال می کنه حالا که قدرت داره، خدا هم با اونه…حالا خدا با توئه یا با ما؟

بقیه ی صحبت ها هم گرد آمریکا و اسرائیل گشت و …

خانمی که بغل من نشسته بود و داشت با گوشیش بازی می کرد، رو به من کرد و گفت: خانم کی شام می دن؟ بعد دید انگار سوالش خیلی جالب نبوده، اصلاحش کرد و گفت: یعنی کی تموم می شه؟

یکی از خانم ها به جای من پاسخ داد: چهل و پنج دقیقه سخنرانیه و یک ساعت و نیم هم عزاداری!

نگاهی به جمعیت انداختم که مسجد باید خونه ی دومشون باشه، درست مثل اون وقت های ما که عاشق مسجد بودیم، کماکان تعداد افرادی که گوش می دادن، شاید تو اون جمعیت چند صد نفری به تعداد انگشتان دست بود…

صبح روز بعد رفتیم یه مجلس دیگه، سخنران دیگه ای صحبت می کرد، راجع به جهاد و این که فقط با حکم امام معصومه که جهاد واجبه و آیا الان که معصوم ما غایبه، باید این حکم تعطیل باشه؟

بعد روایت خوند که جهاد هر کس با شخص دیگری متفاوته، جهاد واقعی جهاد با نفسه، هر کس با نفس خودش، کسی که نفسش اون را به نافرمانی از خدا دعوت می کند، باید با اون جهاد کنه و این که شیطان، فرزندان زیادی داره…اولیائهم الطاغوت، ما بیشتر از شیطان، با فرزندان و دوستان او کار داریم و بعد گفت یکی از مکرهای شیطان و فرزندانش، پول و ثروته حرامه

بعد درباره ی مال حلال صحبت کرد و این که اثرش خیلی بیشتر از اونیه که تصورش رو می کنیم، گریزی زد به قاتلان امام حسین و گفت علت شقی بودن اونها، مال های حرامی بود که خورده بودند و حرف حق را نمی شنیدن…

بعد از اون به نکته ی جالبی اشاره کرد، گفت قدیم ها اگر کسی می خواست کاسب شود و بازاری و خرید و فروش کنه، حتما شش ماه می رفت و مکاسب می خوند، می دونستن که کدوم معامله حلاله و کدوم حرام و کدوم شبهه ناک…اما حالا؟

دهه ی اول برنامه داشت و سیر بحثش، وصیت های حضرت امیر به فرزندش امام حسن بود، از روی نهج البلاغه می خوند و هر آیه و روایتی که استفاده می کرد رو با منبع ذکر می کرد.

ساعت برنامه، شش و نیم صبح بود!!! و اکثر مخاطبینش هم جوان و سراپا گوش، یک ساعت سخنرانی بود و 15 دقیقه هم روضه و عزاداری.

البته مجلس امام حسین، همه نوعش خوبه و عزاداری هم سلیقه ایه، یکی آرام و بی صدا اشک می ریزه و یکی پر هیاهو بر سینه می کوبه، حسین دردانه ی خلقت است.

این دو مجلس و بالاخص سخنران به فاصله ی کمتر از 12 ساعت به پست من خوردن، نمی خواهم بگم آمریکا و اسرائیل خوبن یا هر چیز می گه

حرفم اینه که مخاطبین دهه ی اول محرم یا عاشورا و تاسوعا، همه قشر، مردمند، یا سلیقه های مختلف، حتی افرادی که در طول سال، سراغی از خدا و پیامبر هم نمی گیرن، این ایام پاشون به مجالس مذهبی باز می شه

خیلی باید مغتنم بشمریم این زمان رو…

مشکلات بیشمار جامعه ای که درون آن زندگی می کنیم، فقر فرهنگی ما، سرانه ی کم مطالعه ی ما، دعواهای تو کوچه و خیابون که هممون شاهدشیم، اختلاس ها، طلاق ها، خیانت ها، بی احترامی ها، کلاهبرداری ها، بیماری های روانی، افسردگی ها و …از آمریکا و اسرائیل نیست، از خودمان است، از بیسوادی ماست، از بی دینی ماست، از این که نمی دانیم دشمن اصلی ما نفس ماست، یادمان رفته که خدایی و روز قیامتی هم هست، یادمان رفته مسافریم و باید بگذاریم و برویم، از اخلاق پیامبری که برای مکارم اخلاق آمد، چیزی نمی دانیم…

از بی اطلاعی ماست که هر چند وقت یکبار یک آیین و مذهب کجکی سردرمیاورد و می شود مثلا عرفان حلقه و بگیر و ببند های بعدش

مشکل ما همان مال حرامیست که در شکم هایمان رفته و گوش هایمان را بسته و قلب هایمان را هم قفل کرده و کلیدش را داده دست شیطان، برای همین است که این ایام یخچال هایمان پر می شود از غنیمت هایی که از مجالس امام حسین به غارت بردیم، اما ذره ای برکت در آن نیست!

شاید همه مان باید این ایام عینکمان را تغییر بدهیم، هم سخنرانان هم مخاطبان، چرا که ایام عزاداری امام حسین، روزهاییست که باید روحمان تسویه شود، باید…

زینب عشقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *