هزار و چهارصد سال بعد از شهادتش

هزار و چهارصد سال بعد از شهادتش

 

تنها یکی دو هفته از شروع سال تحصیلی می گذشت، اوایل محرم بود و با
خانواده به مسجدی در آبسرد دماوند رفته بودیم، یک زن افغانی و پنج بچه ی
قد و نیم قد، کنار ما نشسته بودند و از سر و وضعشان معلوم بود، تمکن مالی
چندانی ندارند.
سفره اطعام را که انداختند، بچه ها با ولع مشغول خوردن غذا شدند، من و
مادرم به یک غذا بسنده کردیم و ظرف دیگر را به آنها دادیم، زن افغان از
مهربانی ما خوشحال شد و با زبانی که زیاد نمی فهمیدیم چه می گوید، سفره ی
غذا را نشان می داد و دستانش را به نشانه ی دعا، رو به آسمان می کرد…
مادرم با مهربانی دستی به سر یکی از بچه ها کشید و پرسید: کلاس چندمی عزیزم؟
دخترک نگاهش را پایین انداخت و گفت: مدرسه نمی رویم!!!
با تعجب پرسیدم: چرا؟
ادامه داد: مدرسه مان دور بود، امسال دیگر نرفتیم!
به مادرش نگاه کردم، با لهجه ی غلیظ افغانی گفت: مدرسه رفتن خرج دارد،
پول مدرسه، مانتو، کیف و کفش و اوه…

خلاصه، شماره ی تلفن دادیم و گرفتیم و تحقیق و صحبت با مدیر مدرسه شان و
کمک از دوستان همراه و جمع آوری پول و خرید مایحتاج مدرسه و …
دو سه روز بعد، بچه ها سر کلاس درس نشسته بودند…

به برکت عزای امام حسین و باز بودن دَرِ مساجد و سفره ی اطعام، دو کودک
افغان که اتفاقا سنی مذهب هم بودند، به مدرسه رفتند و امسال سال دومی بود
که یاریشان کردیم برای ادامه ی تحصیل و برکت همین نام حسین بود که 6 کودک
دیگر که در آستانه ی ترک تحصیل بودند را یاری کردیم که درس و کلاسشان را
رها نسازند و وارد آینده ای تاریک، پر از جهل و بیسوادی نشوند.
آری، مدرسه رفتن 8 کودک معصوم شیعه و سنی، کرامت حسین علیه السلام است،
برای من، آنهم بعد از گذشت هزار و چهارصد سال از شهادتش

زینب عشقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *