هدیه

درهای-بهشت

 

اسمش هدیه بود، از محل کارش ناراضى بود و با ناراحتى و بحث و جدل استعفانامه را نوشت و با قهر از شرکت رفت و در شرکت جدیدى که رقیب شرکت قبلى به حساب مى آمد مشغول به کار شد.
روزگار چرخید و پدرش به بیمارى مبتلا شد که دارویش را فقط همان شرکت قبلى تولید مى کرﺩ.
خیلی دنبال دارو گشت، اما تو بازار پیدا نمی شد، دوازده روز بود که پدرش نشانى از بهبودى نداشت و سرفه امانش ﻧمى داد.
هزار بار با خودش کلنجار رفت تا بالاخره توانست خودش را راضى کند به محل کار قبلى اش رو بزند.
اصلاً دارو را مى دهند یا نه؟ عزمش را جزم کرﺩ و زنگ زد به همکار قدیمى اش، او هم با ابهام و استیصال به مدیرش گفت.
مدیر بدون لحظه اى تردید تلفن را برداشت، موجودى دارو را چک کرﺩ و ترتیب کارها را داد.
حالا مرحله ى رویایى مانده بـود.
رسیده بـود تا دم در ولى رویش را نداشت وارد شود.
مدیر که فهمید ناهید امده دم در، خودش به استقبالش رفت حال پدرش را پرسید و به شوخى گفت اگر براى خودت بـود شاید ﻧمى دادیم ها!
حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
ما قضى مسلمٌ لمسلمٍ حاجَهً إلاّ ناداهُ اللّه ُ تبارکَ و تعالى : علَیَّ ثَوابُکَ ، و لا أرضْى لَکَ بدُونِ الجَنّهِ .[الکافی : 2/194/7 .]
هرگاه مسلمانى نیاز مسلمانى را برآورد، خداوند تبارک و تعالى او را ندا دهد که : پاداش تو به عهده من، و من به کمتر از بهشت براى تو راضى نمى شوم.

نشانی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *