نور در تاریکی 2

قسمت چهارم:

نور

راه یا چاه

 نکته ای خدمتتان عرض کنم که متاسفانه بعد از گذشت 1400 سال از اسلام، باز هم یک طرز فکر از دوره جاهلیت، تازه گشته و آن اینکه دلیل حجیّت و حقانیّت بعضی ها را که صاحب ادعایی هستند، این می گیرند که کار خارق العاده ای می توانند انجام دهند! مثلا از ذهن آدم خبر دارند. می‌توانند بگویند اسمت چیست، از کجا آمدی، چند تا بچه داری، خانه ات کجاست، چند تا مرغ در خانه دارید و…

حواستان باشد که گول این چیزها را نخورید! هرکسی حق بگوید، به صریح قرآن حق است. “له دعوه الحق”(1) چون حق می گوید، حق است.

خدای متعال خودش پیغمبر را فرستاد. “افضل انبیاء و المرسلین(2)  آن هم نه هر پیغمبری! قرآن به او داده، علوم اولین و آخرین را به او داده که در همه ابعاد، نشانه و دلالت می کند بر صدق مدّعای این آدم. با این همه، خود خدای متعال می گوید، این پیامبر چون حق می گوید، حق است. نه بخاطر اینکه ریگهای بیابان در دستش حرف می زنند. نه به خاطر اینکه به درخت می گوید بیا جلو، می آید جلو. بلکه می فرماید من به تو عقل دادم، چشمت را باز کن. عقلت را بکار بیانداز. نگاه کن ببین که او چهمی فرماید؟ بفهم که حق است بعد قبولش کن.

خوب صحبت این بود که در این راهی که انسان به دلالت دلالت کننده ها به راه افتاده، راه را دیده، شناخته و دانسته است و حالا قدم در آن گذاشته است. در هر راهی، چاه های مخصوص به خودش هست. لذا هر راهی به یک راهبر عالم به چند و چون آن نیازمند است. تا رهروان را به سلامت به سر منزل مقصود برساند. دشمنان قسم خوردند که در راهیان راه خدا با وسوسه های درونی و بیرونی، شک و شبهه ایجاد کنند.

از طرفی دیگر اصلا برخورد و آمیزش با عقاید فاسد و مفسد الهی و بشری سبب اختلاف در عقاید می شود. سبب ناهماهنگی و ناسازگاری بین معتقدان می شود.

معرفت عالی ترین و اولین گمشده انسان است. انسان از هنگامی که پا به این دنیا گذارده است، فطرتا به دنبالش بوده. لذا هر کسی به هر دلیلی به اندازه وسع خود یا بنا بر مقتضیاتی که داشته یا فکر کرده درست است، دست و پا زده تا اینکه به این مقوله برسد.

لذا به جز انبیاء و اولیاء «علیهم السلام» همه متفکرین انسانی راجع به مقوله معرفت و حقیقت صحبت کردند. با توجه به اینکه این اولین و آخرین دغدغه انسان هم هست. اصلا قبل از اینکه کسی حرف بزند یا نزند خود انسان هم، با این مقوله در خودش کلنجار رفته است. لذا اضعف و مضاعف بیش از آنکه انبیاء و اولیا گفته باشند، متفکرین انسانی راجع به حقیقت و معرفت صحبت کردند. حالا انبیا هم آمدند صحبت کردند. خوب اینها در تلاقی با همدیگر، برای معتقدین مشکل ایجاد می کند. اینها واقعا نمی فهمند، چه به چه هست.

لذا بر همین اساس انسان همیشه نیازمند به کسی است که رافع اختلاف بوده باشد. دافع شک و شبهه بوده باشد. دو مقوله است. چون این دو تا با همدیگر، خودش در معتقدین اختلاف ایجاد می کند. دشمنان دین و دیانت که بی کار نمی نشینند. دائم حرف می زنند. اینها در معتقدین باعث شک و شبهه می شود.

نکته جالبی را به شما بگویم این است که دلیل ندارد آنها به عنوان مخالف حرف بزنند، نه. چه بسا آنها به عنوان یک محقق و متفکر صحبت می کنند. تازه آنها دایه مهربان تر از مادر هم می شوند. خیلی وقتها می گویند: حرفهایی را که شما می زنید، من می خواهم تحلیل کنم. در واقع آن خطرناکترین تیری است که از ترکش مخالفین دین در قرون اخیر پرتاب شده است. اصلا یعنی در قرن 18 و 19 به بعد مستشرقین، دزد چراغ بدست کالای دیانت الهی بودند، آنها با همین حربه به میدان آمدند. متفکرین نصرانی و یهودی و مارکسیسم با همین حربه به میدان آمدند.

یعنی نیامدند به اسلام و تشیع ردیه بنویسند. اینها به عنوان یک محقق آمدند جلو و لذا ظاهرا کتابها و مقالات تحقیقی نوشتند. بعد من معتقد نگاه می کنم، می بینم این ظاهرا دارد از من تعریف می کند. به قول بچه ها گاردم، جبهه ام را باز می کنم، می‌گویم این دشمن نیست. این دوست است و می نشینم به حرفهایش گوش می دهم. چون سوادم هم نمی کشد که بفهمم چه می گوید، حرفهایش را گوش می کنم، قبول می کنم و بعد خود به خود چیزی می شوم که او می خواهد و این دقیقا تزی بود که لنین گفت.

لنین در کتابش دارد که ما نمی توانیم اعتقاد را از دست معتقدین بگیریم. یعنی ما دین را از دست متدینین نمی توانم بگیریم. بلکه باید دین را برای آنها تحلیل مادی بکنیم. یعنی دین را به عنوان یک کار تحلیلی و تحقیقی، طرحش بکنیم. نه اینکه ردش بکنیم. بعد آنها می ایستند و گوش می کنند. چون ما ظاهرا داریم تحلیل می کنیم، تجلیل می کنیم، قبول می کنند. وقتی حرفهای ما را قبول کردند، ماتریالیسم شدند، بدون اینکه بفهمند. عین همین تز را لویی ماسینون داشت که استاد هم هست.

 

 

قسمت پنجم:

نور

اولی الامر

   آنچه در آیات الهی پس از تایید نبی توسط نور عقل آورده شده، بحث اطاعت است: “یا ایها الذین امنوا اطیعواالله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم” (3) ای کسانی که ایمان آوردید، اطاعت کنید از خدا و رسول و اولی الامری که از شماست.

اولی الامر صاحب اختیار است. همین آیه نشان می دهد که اولی الامر هم باید معصوم باشد، به این دلیل که خدا دستور می دهد از او اطاعت کنید. امیرالمؤمنین «علیه السلام» اینطور استدلال می کنند و می فرمایند: اولی الامر اگر معصوم نبوده باشد، یعنی از او خطایی سر زده باشد، پس خدای متعال می فرماید از کسی اطاعت کن که از او خطا سر می زند! پس به این ترتیب خدای متعال خطا و اشتباه را امضاء کرده! البته هم چنین چیزی نمی شود. پس از او نباید گناه و خطایی سر بزند که خدای متعال به شما دستور داده که دنبال او راه بیفتید و به حرف او عمل کنید. تا به این ترتیب شما هم دچار خطا و معصیت نشوید.

باز یک نکته لطیفی دیگر، این است که اصلا به رسول و اولی الامر، یک امر وارد شده است. پس معلوم است که اطاعت رسول و اولی الامر دقیقا از یک سنخ است. “‌فان تنازعتم فی شئ فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلا ” (4) پس اگر یک وقتی بین شما در مورد شئ یا چیزی نزاع در گرفت، در مورد چیزی اختلاف کردید،‌ آن را بر گردانید به خدا و رسول. اگر ایمان به خدا و قیامت دارید،‌ این زیباست و مقصد قشنگی است،‌ به نتیجه رسیدن قشنگی است.

به این ترتیب که شیطان و جن و انس که با نزول وحی الهی و اجرای آن فریاد حسرت و خشم از دل بر آورده بودند،‌ دائما در کمین هستند تا این سد بزرگی که مانع فساد آنها هست را بشکنند و دژ استوار امن خدا را ویران کنند.

امیر المومنین «علیه السلام» در نهج البلاغه می فرمایند: وقتی که وحی نازل شد، (معلوم است حضرت در غار حراء‌ همراه پیامبر «صلوات الله علیه » بودند) من ناله ای شنیدم. عرض کردم یا رسول الله این ناله چه بود؟ حضرت فرمودند:‌ ناله شیطان بود که از گمراه کردن مردم نا امید شده و ناله حسرت سر داد. پس به این ترتیب این بنای برافراشته الهی، نیازمند حافظ هست.

از امام باقر «علیه السلام» است که نقل می کنند از پدران طیبین و طاهرینش «‌علیهم السلام» چون آنها فرمودند:‌ “ ان النبی صلی الله علیه و آله‌ قال:‌ فی کل خلف من امتی عدل من اهل بیتی ینفعی عن هذا الدین” (5) حضرت فرمودند: در هر نسلی از امت من،‌ در هر دوری از امت من، عادلی از اهل بیت من هست که از دین، در برابر تحریف و غلوّ و فرقه سازی و تفرقه افکنی اهل باطل و تعویل جُهّال نگهبانی کند.

اگر نه، از دین خدا که چیزی باقی نمی ماند. با توجه به این هم گرگ و روباه و شغال و درّنده هایی که در سر راه دین و متدینین هستند، بعلاوه جهلی که اصلا در خود مردم حاکم است،‌ چیزی از دین نمی ماند.

 

قسمت ششم:

نور

الاِمام …

حضرت امام رضا علیه اسلام حدیث بسیار زیبا،‌ لطیف و عمیق و وسیعی، در بیان امامت دارند که در اینجا به قسمتی از آن می پردازیم. به این نکته ارزشمند نیز توجه داشته باشید، اینکه ما می گوییم دل داده اهل بیت و ائمه علیهم السلام هستیم و به ایشان معتقدیم، به خاطر پیوند خویشاوندی مان با ایشان که نیست! نه! آنها چون حقند، برای ما حق هستند و عزیزند. ما آنها را اختیار کردیم، حکمشان را،‌ امرشان را،‌ آقایی شان را، سیادتشان را، ولایتشان را، به دلیل اینکه ایشان حق می گویند. و الا ما چگونه ایشان را می شناختیم ؟! ما اصلا چه می دانستیم که علی ابن موسی الرضا « علیه السلام» کیست؟‌ ایشان در اوج و مرتبه ای می باشد، در حالی که بین همه خلایق غریب است. همه ائمه غریب هستند. آن حضرت غریب الغرباست. یعنی اینقدر مردم نسبت به آن حضرت بیگانه هستند! بیگانه به کسی نمی گویند که دور و برش خلوت و یا شلوغ باشد،‌ نه! بیگانه به کسی می گویند که کسی او را نشناسد.

در قسمتی از آن حدیث است که حضرت فرمودند: “‌ الامام یذب عن دین الله و یدعوا الی سبیل ربه بالحکمه و الموعظه الحسنه و الحجه بالغه لالشمس الطالعه العجلل بنورها للعالم وهی فی افق و یحیث لا تنالها الایدی و الابصار” امام مانند خورشید تابان مجللی است که تجلی به نورش می کند‌ بر همه عالم و او در افقی است در آسمانی است که از شدت رفعت و بلندیش دستها و دیده‌ها به او نمی رسند. یعنی در مرتبه ای نیست که اصلا بتوانند مردم بفهمند که این کیست و این چیست.

الامام الدال علی الهدی و المنجی من الردی” امام آن کسی است که به هدایت دلالت می کند و از هلاکت نجات می دهد.

“الامام امین الله فی خلقه و حجته علی عباده و خلیفته فی البلاده و الداعی الی الله و الذات عن حرم الله” امام این خدا در خلق اوست و حجت خدا بر بنده‌هایش و خلیفه او در سرزمینهای خدا و دعوت کننده به سوی خدا و دفاع کننده از حرم و محرمات الهی یعنی از دین خدا.

“الامام ناصح لعباد الله حافظ لدین الله‌” (6)  امام آن کسی است که ناصح بر بنده‌های خداست و حافظ دین خداست.

نکته لطیفی دیگری به شما بگویم. حدیث شریف کساء را شما علی القاعده ممکن است بخوانید یا در جایی یا در مجلسی باشد که خوانده بشود. در حدیث کساء هست، جایی که ذکر اهل بیت «علیهم السلام»‌ می شود، ملائک و رحمت آنجا حاضر می‌شوند. گره گشایی می شود از کار مردم. طبیعتا اتفاق می افتد وقتی که رحمت خدا به جمعی نازل بشود، خوب اگر کسی غصه ای دارد، مشکلی دارد،‌ اینها برطرف می شود.

این را می خواهم بگویم که فقط مخصوص حدیث کساء نیست! اگر دقت کنید عام است. شما در هر مجلسی بنشینید و یاد اهل بیت «علیهم السلام»‌ بکنید، خدای متعال نظر رحمت به آن مجلس می اندازد. ملائک رحمتش به آن مجلس نازل می‌شوند و لذا خود به خود شما لازم نیست که در آن مجلس دعا کنید. حاجتمندان، حاجت روا از آن مجلس بلند می شوند.

 

قسمت هفتم:

نور

نیاز به رهبر الهی

اگر بخواهیم خلاصه ای از مباحث پیش را یادآوری کنیم، باید بگوییم که صحبت در مورد لزوم رهبری الهی بود، آن زمان که انسان خودش را در مقام بندگی و عبودیت خدای متعال می یابد. به این معنا که انسان خودش را بنده می یابد، مملوک می یابد و می فهمد که باید اطاعت بکند و ادب بندگی را بجا بیاورد، ولی نمی داند چگونه!

لذا از تذکر گرفته تا تعلیم، کسی می خواهد که انسان را بیدار بکند، راه را به او نشان بدهد، نگه داری بکند از خود او واز دین خدا و حافظ بوده باشد. تا به پای عمل برسد. تازه به پای عمل که رسید، انسان با تمام وجود می یابد که فقط علم کفایت نمی کند. علم از اینکه انسان قائم به وظایف بندگی بوده باشد، کفایت نمی‌کند. اصلا انسان ضعیف خلق شده. “خلق الانسان ضعیفا” (7) انجام می دهد و قاعده‌اش را هم بلد است،‌ ولی می بینید عملی که انجام می دهد، بدون کیفیت یا با کیفیت نازل، بدون معنا یا با معنای بسیار نازل و پایین است.

قاعده نماز را می تواند با تمام شدت و حدّت وجدان کند و بیابد. این کار را انجام می دهد ولی می بینید اتفاقی نمی افتد. لذا انسان به این ترتیت خودش را نیازمند کسی می بیند که دست دل اورا بگیرد و بعد از بلند شدن و ایستادن، نگهش هم بدارد. بعد از نگه داشتن، او را، آن به آن بالاتر ببرد. یعنی انسان نیازمند به یک ولی است.

انسان نیازمند به یک سرپرست عالم، ‌قادر، مهربان است، که واجد علم، قدرت و رحمت الهی بوده باشد. به علم خدا ورحمت خدا و قدرت خدا محتاج است. تا به علمش انسان را عالم بکند، تا به قدرتش جبران ضعف انسان را بکند و به رحمتش دلش به حال انسان بسوزد، بیش از خود انسان به خودش. معنای این همه حدیث که هست: ”لا تقبل الاعمال الا بولایتهم” (8) عمل بدون ولایت اهل بیت «علیهم السلام» قبول نیست، ‌به این معناست. یعنی به ترتیب بدون ولایت رسول الله «صلی الله علیه و آله» و امیرالمؤمنین «علیه السلام» و اهل بیت «علیهم السلام»،‌ اصلا بندگی خدا انجام نمی‌شود،‌ درست انجام نمی شود.

همان طور که هر بچه ای برای بلند شدن نیازمند این هست که دست ولی خودش را بگیرد و بلند شود، ما هم نیازمندیم به اینکه به یک حبل الهی، به یک ریسمان الهی متمسک بشویم،‌ چنگ بزنیم. خود آنها باید عنایت کنند. نگه مان بدارند. راهمان ببرند. از خودمان تا خدا، ازمنهای بی نهایت تا بعلاوه بی نهایت. یک معنی ولایت این است. یک پرده اش این است.

لذا ما به این ترتیب وسیله ای می خواهیم تا از خودمان، ‌تا خدا مارا برساند. پس این که در قرآن دستور دادند، به طرف خدا وسیله بجویید،‌ یعنی همین. معنای توسل یعنی همین، توسل یعنی وسیله جستن و دست به وسیله بودن و دست بدامن وسیله شدن است.

این است معنی آن احادیثی که امیرالمؤمنین «صلوات الله علیه» می فرماید: خدا بوسیله ما عبادت شده! این حدیث دو تا معنی دارد:‌ یکی اینکه اولا اگر بندگی خدا بجا آورده شده، ما انجام دادیم و معنی دوم این است که اگر کسی هم بندگی کرده، بولایت ما بندگی کرده، ما کمکش کردیم. کسی بدون ما و ولایت ما بندگی خدا را نمی توانست به جا بیاورد. این در مورد همه انبیاء و اولیاء سلف هم صادق است.

امام باقر «علیه السلام» در حدیثی می فرمایند:‌ “ بنا عبدالله و بنا عرف الله و بنا وحد الله”  (9)  خدای متعال به ما پرستیده شده،‌ به ما عبادت شده،‌ بوسیله ما شناخته شده، بوسیله ما به یگانگی پرستیده شده و یگانه داشته شده.

عرض کردم به ما، دو معنی دارد. یا دو تا معنی بوضوح می شود از آن فهمید. یعنی ماییم که از عهده عبادت و معرفت توحید خدای متعال بر آمدیم. به علاوه اینکه هر کسی هم عبادت و ‌معرفت توحید خدا به او رسیده، بوسیله ما به او رسیده، ما به او رساندیم.

حضرت سید الشهداء «صلوات الله علیه» ابا عبدالله هستند دیگر! یعنی به گردن بندگی همه بندگان خدا و ‌در بندگی همه بندگان خدا، آن حضرت حق ابوت دارند.

امام صادق «علیه السلام» لقبشان ابا عبدالله است، همین طور است. یا مورد حضرت رسول اکرم «صلوات الله علیه و آله» یا امیرالمؤمنین «علیه السلام» حضرت فرمودند: “ انا و علی ابوا هذه الامه”  (10)  به همین دلیل حضرت صادق «علیه السلام» می فرمایند: “ نحن السبب بینکم و بین الله عزو جل” (11)  ماییم آن سبب و وسیله بین شما و خدای متعال. یعنی آن وسیله اتصال و رسیدن و هدایت ماییم.

 

 


:منابع

  1. سوره رعد/آیه14
  2. المناقب / جلد 1 / صفحه 244
  3. سوره نساء/ آیه 59
  4. سوره نساء/ آیه 59
  5. بحارالانوار/ جلد 23/ صفحه 46
  6. اصول کافی/ جلد 1/ صفحه 200 الکتاب حجه باب نادر جامع فی فضل امام و صفاته
  7. سوره نساء/ آیه 28
  8. بحار الانوار / جلد 27 / صفحه 166
  9. بحارالانوار/ جلد23/ صفحه 102/ حدیث 8
  10. بحار الانوار/ جلد 16/ صفحه 95
  11. بحارالانوار/ جلد23/ صفحه 101

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *