موز

موز

 

نشسته بودم تو ماشین و بیرون رو نگاه می کردم
سه تا مرد جوون، با تیپ و موهای اجق وجق، اون ور خیابون ایستاده بودن و داشتن موز می خوردن
صدای خندشون خیابون رو پر کرده بود و به موزهای بزرگی که دستشون بود، گازهای گنده می زدن
به فاصله ی یک متری اونها، چهار تا بچه ی افغانی با لباس های پاره و کثیف، محو تماشای این سه تا جوون بودن.
با خودم گفتم خوب اونها بلند بلند می خندن، تیپ شونم که تابلوئه، موز هم …
وای، نکنه بچه ها دلشون موز بخواد؟
یه هو خانمی با یه کیسه موز به سمت بچه ها اومد و با خوش رویی گفت: بچه ها سلام، موز می خورین؟
بعد به هر کدوم از بچه ها یه موز بزرگ داد.
اونها هم همون موقع موزها رو پوست کندن و شروع به خوردن کردن.

چقدر خوبه به ازای گاوهای آدم نما، فرشته هایی هم در پوست انسان، اطرافمون هستن و روز آدم رو می سازن.
و پیش خودم گفتم از این به بعد تو خیابون، جلوی چشم آدم ها، اگه خواستم بستنی لیس بزنم و یا یه گاز از ساندویچم بکنم، حواسم به دور و برم باشه.
نکنه، بچه ای، گرسنه ای، با آه کشیدنش، دل آسمون رو بلرزونه

خورشید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *