دلتان چه می خواهد؟

حتما شما هم داستان غول چراغ جادو را به یاد می آورید؟ غولی که از یک چراغ کهنه و قدیمی بیرون می آمد و آرزوهای کسی که چراغ را یافته بود، برآورده می کرد، بعضی وقت ها این چراغ دست آدم های بد می افتاد و غول بیچاره مجبور بود خواسته های منفی آنها را برآورده کند و بعضی اوقات هم انسان های خوب آن را به دست می آوردند و آرزوهایشان هم قشنگ ، اما فقط برای خودشان… آرزو یا دعا، واژگانی است که بشر برای رسیدن به خواسته های دلش به کار می برده، آرزو یا دعای شما چیست؟ اگر چراغ جادو به دستتان بیفتد، از غول درون آن چه خواسته ای دارید؟ اگر نیمه شبی، در راز و نیازتان با خدای یکتا، به شما الهام شود که یک دعای مستجاب دارید، چه می گویید؟ ابتدا آرزوها یا دعاهایتان را در ذهن بیاورید، سپس متن زیر را بخوانید…

یک آرزوی دست یافتنی

ماجرا از صبح یه روز تعطیل شروع شد، از خواب که بلند شدم، دست و صورتم را شستم و یک نرمش چند دقیقه ای و شیرجه رفتم سر میز صبحانه ، به همسرم که داشت بساط ناهار رو مهیا می کرد، سلام کردم و گفتم: صبح به خیر، بانوی زیبای من!

همسرم پاسخ سلامم رو داد و تو صورتم خیره شد و گفت: یه آرزو کن!

گفتم: آرزو؟ برای چی؟

خندید و گفت: هیچی بابا، یک مژه روی صورتته، یه آرزو کن و بگو از تو کدوم چشت افتاده؟

لیوان چایی رو برداشتم و تو ذهنم گشتم دنبال یه آرزوی خوب و بزرگ! اول رفتم سراغ پول و تصورات قشنگی مثل: ماشین گرون قیمت، یه خونه خیلی بزرگ با حیاط سر سبز و استخر، بعد کلی پول تو حسابهای بانکی و … اما انگار یکی تو ذهنم فریاد زد: آهای ! قدرت هم بد نیست، این که هزار تا آدم گوش به فرمونت باشن و ازت حساب ببرن! اما نه ، انگار پول، یه شیرینی دیگه ای داره. یه هو یاد مادربزرگم افتادم که این آخری ها، از شدت بیماری، حتی نمی تونست کارهای شخصیش رو انجام بده، وقتی می رفتم پیشش تا از تنهایی دربیاد، می گفت: خدا ایشالا بهت سلامتی بده مادر، هیچ نعمتی مثل سلامتی نیست!

تو ذهنم گفتم: پس قبل از پول و قدرت، این سلامتیه که باید آرزوی هر آدمی باشه؟ اما شیطون یه هو پرید وسط فکرهامو گفت:نه بابا، پول که داشته باشی سلامتی خودش میاد، نشنیدی می گن: هر چی سنگه، مال پای لنگه! پول که داشته باشی، حتی اگر مریض هم بشی، میری بهترین بیمارستان، اصلا خارج از کشور، بهترین پزشکای دنیا رو میارن بالای سرت و ……..

داشتم تلاطم های ذهنمو آرام می کردم و می خواستم زودتر به یه جمع بندی برسم که ناخوداگاه، یه برنامه تلویزیونی اومد جلوی چشمم.

تلویزیون یه آقای ثروتمندی رو نشون می داد که بر اثر یک بیماری، در عرض چند هفته، ویلچر نشین شده بود و دیگه نمی تونست که راه بره، می گفت: من حاضرم تمام دارایی خودم را بدهم، اما دوباره بتونم راه برم، حتی شده یه روز! یک ساعت!

نه… این قدیمی ها یه چیزی می دونن که می گن، هیچ چی سلامتی نمی شه، حق با مادر بزرگم بود، سلامتی بزرگترین نعمته.

توی این آشوب بازار ذهنم، همسرم دستشو گذاشت روی شونه هام و گفت: اقا بیخیال! کجایی؟ یه ارزو که اینقدر فکر و خیال نداره، چشم راستته.

گفتم: نه، آخه می خواستم بهترین آرزویم رو بگم.

گفت: حالا بهترین آرزویت چیه؟

با کمال افتخار گفتم: سلامتی خودم و خانوادم تا آخر عمر!

اما انگار یه چیزی این وسط گم شده بود! ذهنم موضوع رو قبول نمی کرد، واقعا این بهترین آرزویی بود که می تونستم، داشته باشم؟ شاید!

از صبح روز بعد، تقریبا از همه کسانی که با اونها برخورد داشتم، این سوال رو پرسیدم، بهترین آرزوت چیه ؟

برام جالب بود که 90 درصد آرزوهای آدم های دور و برم، مادی بود، یکی خونه می خواست، یکی ماشین، یکی همسر خوب، یکی مسافرت خارج از کشور و دور دنیا و من مجبور بودم برای همه توضیح بدم که: بابا… بالاترین نعمت سلامتیه و شماها باید بزرگترین آرزوتون این باشه که تا آخر عمر سالم و سلامت باشین!

گذشت و من توی ذهنم، به خودم افتخار می کردم که چه فرد با سواد و فهمیده ایم من، که مادیات برام در درجه دوم اهمیته!

چند روزی از این جریان گذشت و من گاه و بی گاه از اطرافیانم در مورد بزرگترین آرزوشون سوال می کردم، تا این که برای انجام کاری، به دفتر یکی از اساتیدم که بسیار انسان موقر و موجهی بود رفتم، بعد از پایان کار و در حین خداحافظی، پرسیدم: استاد، اگه به شما بگن یه ارزو کن که همین الان برآورده می شه، شما چه آرزویی می کنین؟

خودمو آماده کرده بودم، اگه غیر از کشف معروف خودم، سلامتی، پاسخ دیگه ای داد، این دفعه، من بشم استاد و کلی اظهار فضل کنم!

با خنده گفت: چیه؟ غول چراغ جادو پیدا کردی؟

گفتم: نه، فقط یه سوال شخصیه!

نشست روی صندلیش و گفت: من توی این دنیا، یه آرزو بیشتر ندارم، دیگه بقیه خواسته هام در مقابل اون چیز مهمی نیست! یعنی بقیه آرزوهای دنیا می ره زیر مجموعه اون.

توی دلم با خوشحالی گفتم: آخ جون، می خواد بگه سلامتی تا آخر عمر…

ادامه داد: تنها آرزوی من توی این دنیا، ظهور مهدی فاطمه است، فقط همین!

دنیا روی سرم خراب شد، چرا من یادم رفته بود؟

چرا من یادم رفته بود؟

چرا یادم رفته بود که شما واسطه فیض هستید!

«وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ بِکُمْ یُمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ الَّا بِإِذْنِهِ»

(زیارت جامعه کبیره)

و به واسطه شماست که خداوند باران را نازل مى‏کند و از فرود آمدن آسمان به زمین جلوگیرى مى‏نماید مگر اینکه خود بخواهد.

چرا یادم نبود که اگر شما نباشین، ما هم نیستیم!

ابى حمزه مى‏گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا زمین بدون امام ماندگار است؟ فرمود: اگر زمین بدون امام باشد، اهلش را فرو مى‏برد.

( اصول کافى، ج 1، ص 179)

مگر نمی دانستم که به خاطر شماست که ما روزی می خوریم!

«و بیمنه رزق الوری» و به برکت وجود او، مردم روزی می خورند؛

(دعای عدیله)

مگر نمی دانستم که شما شیعیانت را از خطرها می رهانی و مواظب ما هستی!

«إِنّا غَیرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، ولاناسینَ لِذِکْرِکُمْ، وَلَوْلا ذلِکَ لَنَزلَ بِکُمُ اللاَّواءُ وَاصْطَلَمَکُمُ الاْعْداءُ، فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ»

نامه امام، عجل الله تعالی فرجه الشریف، به شیخ مفید. صادره در اواخر ماه صفر410 ق

مدرک: احتجاج شیخ طبرسی، بحار الانوار علامه مجلسی، ج 53، ص 175

ما در رسیدگى و سرپرستى شما کوتاهى و اهمال نکرده و یاد شما را از خاطر نمى بریم که اگر جز این بود، دشواری ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه کن مى کردند، پس تقواى خدا پیشه کنید.

و در یک کلام…

از رهگذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

شرمنده بودم، فقط احساس شرمساری نسبت به امام زمانم رو داشتم، احساس بچه ای که کلی پدر مهربونش بهش لطف و محبت کرده، از زندگیش زده برای بچش، اما اون بچه، به راحتی ، پدرشو نادیده گرفته!

خجالت می کشیدم، من هرچه در زندگی دارم، از سر لطف و محبت ایشونه، اما انگار، نبودنش برام عادت شده، یعنی فقط تو حرف، می خوام که بیاد، اما… اما حتی به عنوان کوچکترین آرزوم هم بهش نگاه نکردم!

وای…یعنی من بچه شیعه، یه ماشین گرون قیمتو از امام زمانم بیشتر دوست دارم؟ حاضرم یه خونه بگیرم و حضرت رو در قبالش بفروشم؟ ارزش قدرت و سلامتیم باید برام بیشتر از امام زمانم باشه؟

من که همیشه دور و بری های حضرت علی رو محکوم می کردم که چرا با سکه های طلای معاویه، دست از حمایت امامشون می کشیدن؟

همیشه قاتلان سید الشهدا رو محکوم می کردم که چرا فقط با وعده پول و قدرت، شمشیر به روی پسر پیغمبر کشیدن…

منم که همینم، منم که اول گفتم پول و قدرت و سلامتی، منم که توی آرزوهام اصلا امام زمانم یادم نیامد…

یاد اویس افتادم…

 

آرزو

اویس، وارث عشق حقیقی

اویس بن عامر قَرَنی، از پارسایانِ نامدار صدرِ اسلام، مُلَقب به «سیّدُ التابعین» و از اصحاب حضرت علی علیه السلام بود. وی در قَرَن، از نواحی یمن دیده به جهان گشود و زمانی که خبر رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به او رسید، ایمان آورد. اویس به دلیل پرستاری از مادر پیر و ناتوانش، موفق به زیارت ظاهری پیامبر اسلام نشد، ولی پیامبر او را «نَفَسُ الرحمان» نامید و فرمود: «من از سوی یمن، بوی خدا می شنوم». او سرانجام در جنگ صفین، به یاری حضرت علی علیه السلام شتافت و در نبردی سخت با سپاهیان معاویه، به درجه والای شهادت نایل آمد.

 

سفر اویس برای دیدار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

مادر اویس، پیرزنی ناتوان، بیمار و نابینا بود. اویس به حکم فطرت و هم چنین فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نیکی و مهربانی با والدین، مراقب مادر بود. هنگامی که شوق دیدار پیامبر نور و رحمت، سرتاسر وجودش را فراگرفته بود، بر خویش واجب دانست با اجازه مادر، برای دیدار پیامبر به مدینه سفر کند. مادر که کسی جز اویس نداشت و نیازمند پرستاری بود، گفت: اگر پیامبر در مدینه نبود، توقف نکن و زود بازگرد .

«حلیه الاولیأ جلد 2 صفحه 87»

اویس با شور و شوق دیدار پیامبر، به مدینه سفر کرد. وقتی به مدینه رسید، با خبر شد که پیامبر به سفر رفته است. او که می دانست پیام آور عشق و رحمت، راضی نیست برای دیدارش، به مادری بی احترامی شود، آخرین نگاه را به خانه گلین پیامبر دوخت و با سختی از شهر رسوا الله خارج شد. هنگامی که پیامبر به مدینه بازگشت، به او عرض کردند: جوانی از یمن به نام اویس به این جا آمد و به شما سلام رسانید و بازگشت. پیامبر فرمود: «آری، این نور اویس است که در خانه ما هدیه گذاشته و خود رفته است»

قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، ج1، ص280

 

ارزش اویس

اویس قرنی، یکی از سپیدرویان تاریخ است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در گرامی داشت او، سخن ها گفته است. آن حضرت در حدیثی، اویس را دوست و یار خود و یکی از بهترین و نیکوکارترین تابعین معرفی می کند. بارها پیامبر اسلام که درود و رحمت خدا بر ایشان و خاندان پاکشان باد، به دیدار اویس اظهار اشتیاق می کردند و می فرمودند:« هر کس او را دید، سلام مرا به او برساند». ایشان گاه رو به جانب یمن می کرد و می گفت: «من نسیم خدایی را از سوی یمن می بویم». سلمان فارسی پرسید: ای رسول خدا، این شخصی که بوی خوش او را از یمن می بویی، کیست؟ پیامبر فرمود: «در یمن شخصی است به نام اویس قرنی که در روز قیامت محشور می شود و جمعیت بسیاری را ، شفاعت می کند.»

بحارالانوار، ج 42، ص 155

 

آرزوی اویس چه بود؟

 

روزی عده­­ای از اصحاب کنار پیامبر جمع شده بودند، پیامبر فرمودند: هر یک از شما یک دعای مستجاب دارد، چه دعایی می­کنید؟

آنها همگی دعا کردند؛ یکی عاقبت به خیری خواست، چیزی که خیلی از افراد خواهان آن هستند. یکی دعا کرد که در گذر از پل صراط ایمن باشد، دیگری حاجت دنیایی داشت، و آن یکی سلامتی خواست و…. این دعا ها همگی خیر هستند و معمولاً درخواستهای ما نیز از همین چیزها است.

سپس پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله رو به آن عده فرمودند: اگر اویس بود، دعای دیگری می کرد…

می­دانید که اویس قرنی دو بار برای دیدار پیامبر به مدینه آمد. یک بار پیامبر تشریف نداشتند و بار دیگر پیامبر از دنیا رفته بودند. در دومین سفر اویس قرنی به مدینه، عده‌ای سراغ او آمده، گفتند که برای ما چنین اتفاقی افتاد و پیامبر فرمودند، من دعای اویس قرنی را به شما سفارش می ­کنم. حال ای اویس قرنی، اگر تو در آن جمع بودی چه دعایی می ‌کردی؟

اویس، غمزده و خونین جگر گفت: دیگر سودی ندارد. فرصت از دست رفت! آنها که حسابی متعجب شده بودند، پافشاری کردند که اویس دعای خود را بگوید. اویس که حالا چشم تَرَش، حال و هوای درون سینه‌اش را بازگو می‌کرد، بالاخره لب به سخن گشود که اگر در آن بین بودم و یک دعای مستجاب داشتم، دعا می‌کردم خداوند سایه‌ی پیامبر را، تا ابد بر سر ما نگه دارد، از خدا می خواستم که هیچوقت او را از ما نگیرد، فقط همین…

*************

یا صاحب الزمان مرا ببخش، از اینکه ساده انگاشتم غیبت شما را

یا صاحب الزمان مرا بخش، که فقط در مشکلات به سمت شما می آیم

از این که در شبانه روز، حتی لحظه ای به یاد شما نمی افتم

ای مهربانترین پدر دنیا

هیچگاه مگذار، دستانم را از دستان پر مهرت، بیرون کشم و به راه دیگر روم.

همیشه ما را به راه خودت که راه خداست هدایت کن..

اهدنا الصراط المستقیم

زینب عشقی

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *