یقین گمشده (دغدغه های گنگ خاکستری)

دغدغه های گنگ خاکستری

 

بسمه تعالی و بذکر ولیه
یقین گمشده
بخش اول: دغدغه های گنگ خاکستری
بنی آدم مشترکاتی دارند که با شناخت آنها، می توان حرف هایی داشت که به کار همه آنان بیاید.
از جمله آن ها، دغدغه های گنگ و سوال های بی جوابی است که در تنهایی های حتّی کوتاه مدت و در طول شبانه روز سراغ او می آیند…
که،
اصلا زندگی یعنی چه؟! ما از کجا آمده ایم؟! این همه هیاهو برای چیست؟! ما در این هیاهو چه کاره ایم؟! کجا باید برویم؟! خوب آن جا برویم که چه؟! اصلا زندگی یعنی چه؟! اگر خبری نیست، پس این دغدغه ها برای چیست؟! در پی یک گم شده بودن یعنی چه؟ و…
تا مرحله ای در زندگی، گذشت زمان خوش آیند است: آمدن عید؛ گذشت یک سال؛
چرا؟! برای چه؟! مگر در آینده چه خبر است؟! در آینده منتظر چه هستیم؟!
ولی بعد از گذر از آن مرحله، شاید بعد از 60 سالگی، انتظار منتفی نمی شود، ولی دلهره و نگرانی گنگی به آن علاوه می شود، انتظار چه چیزی را در پیش رو داریم؟! اگر خبری در پیش نیست، پس این حسّ مشترک از کجاست؟! این حس تخیّل یک نفر نیست؛ خصوصا این که اصلا تعمّدی نیست!
اصلا من که هستم؟! «من» یعنی چه؟! حقیقت «من» چیست؟! وقت خواب، وقت بی هوشی، چه می شود که دیگر «من» نیست؟!
احساس می کنم که «من» یعنی آگاهی در فضای خالی و بلا تکلیف و سرگردان!
حافظ راست می گفت که: از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود!
نه می توان فهمید و نه می توان کناری نشست و بی خیال بود و این یعنی دغدغه. برای رضایت از زندگی در حالی که ظاهراً چیزی کم نیست؛ ولی با اینهمه در این داشتن ها چه چیزی نیست که با کمبود آن احساس رضایت و کفایت نمی کنیم؟! داشتن دارایی بیشتر و شیک تر؟! احساس بیهودگی بعد از داشتن آن ها قابل تصوّر است؛ پس آن که کم است، از جنس مبل و ماشین و ساختمان و از این قبیل نیست.
چرا از خود راضی نیستم! چه باید بکنم که از خودم راضی باشم؟! اصلا چه طور باید باشم؟! کاری باید بکنم؟! من که هر چه به عقلم می رسد و می توانم، که می کنم؟! پس چه باید بکنم؟! گیر کار کجاست؟!
دلتنگی های هر روز دم دمای غروب برای چیست؟! عصر های جمعه، عصر های جمعه، دلتنگی بیداد می کند.
دل اگر زبان داشت، ناله می کرد، فریاد می کرد. دلتنگی های ناخواسته، بی بهانه گاه و بیگاه برای چه؟! و از کجاست؟! از خوش مزه ها و شیرینی ها فقط اسمی باقی مانده وگرنه مصرف آنان نه حال را خوش می کند و نه کام را شیرین. فارغ از دنیا و نیازهای تن و طبیعت خود، دست و پا می زنیم که به کجا برسیم؟!
جایی که آن جا آرامش، امنیّت، آسایش، سکونت و حلاوت باشد؟! آن جا کجاست؟! چه باید بکنم و چگونه می توان به آن جا رسید؟! کسی که گفت: «عمر بگذشت به بی حاصلی و دربه دری»، همین احساس را داشت؟!
حاصل این دغدغه ها، غم گنگی است که بر دل و جان آدم می نشیند؛ دغدغه هایی که نه برای آن ها جوابی و نه از آنها گریزی است. فقط بعضی وقتها در خلوتی، نمازی، سجده ای، و یا با شعری و صدایی و دعایی، بی بهانه گریه می کنی. خسته و درمانده از یافتن آن که آن را گم کرده ای! سیر که گریه کردی دلت آرام می گیرد.
حالا نقطه سر خط، روز از نو، روزی از نو.
هر نظام عقلی، اعتقادی و آیینی که بتواند جواب گوی این دغدغه باشد، همان آیین به حقّ فراگیر عالم انسانی است؛ جواب های عینی، نفسی، وجدانی، نه جواب های فکری و ذهنی که به جز حرف و حرف، چیز دیگری نیستند؛ که نه عقل را سیراب می کند و نه دل را آرام.
این جواب ها و یا در واقع این راه کارها هر چه باشند، باید امکان آزمودن و تجربه کردن برای همگان داشته باشند؛ به قول معروف هندوانه به شرط چاقو باشند.
انسان دربه در به دنبال بهشت گم شده ای در زندگی خود در همین دنیاست. که در آن، در معرفت، معنویّت، حقیقت، و امنیّت، سکونت داشته باشد…

برگرفته از کتاب ضریح یقین گمشده، اثر حسین درگاهی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *