داستان مهربانی

داستان مهربانی

 

دنیا کمر پیرمرد را خم کرده بود، اینقدر خم، که به سختی راه می رفت.

یه ماشین ایستاد تا سوارش کنه، فقط صندلی عقب جا داشت!

پیرمرد، لحظه ای تامل کرد، شاید داشت فکر می کرد اگه عقب بشینه و مسافری بخواد سوار یا پیاده بشه، اون باید جا به جا بشه، غیر از درد کمر و پا، تکون خوردنش یه عالم زمان می بره، ماشین های دیگه، بوق ممتد…

بعد انگار فکر کرد اگه سوار نشه، سرمای هوا و کمر درد ناشی از ایستادن و …

نمی دونست چی کار کنه؟

با ناامیدی نگاهی به صندلی جلو انداخت که یه دختر جون، هندزفری به گوش و خیلی امروزی، بی خیال دنیا، روش نشسته بود.

راننده ی تاکسی شیشه رو پایین کشید و گفت: حاجی استخاره می کنی؟ سوار شو دیگه

پیرمرد دودل، دستشو تکون داد و ناراضی گفت: برو پسرم

یه هو دختر صندلی جلو، عین برق پایین پرید و گفت: پدر جون شما جلو بشینین، من می رم عقب…

پیامبر رحمت و مهربانی فرمودند:

کسانی که به دیگران رحم می کنند خدای رحمن به آنان رحم می کند؛ پس رحم کنید بر کسانی که در زمین اند تا کسانی که در آسمانند بر شما رحم کنند.

(من لایحضر الفقیه،ج۴،ص۳۷۹)

نویسنده: خورشید

@Safir_e_Mehrabani

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *