خوب کاری کردی کارشو راه انداختی

کار

ساعت نه صبح بود، اما هنوز آزمایشگاه شلوغ بود، تا نسخه ام رو تحویل بدم که شماره بدن تا تو صف انتظار بشینم، خانمی رو دیدم با دختر هفت هشت ساله اش، اومد و به خانم صندوقدار گفت: خانم، میشه کار منو زودتر راه بندازی، دخترم دستشویی داره و نمیتونه تحمل کنه، اگه الان بره دستشویی، باید کلی بشینیم اونهم هی آب بخوره تا دستشوییش بیاد.

خانم همونطور که داشت تند تند نسخه ها رو حساب میکرد گفت: خوب چرا زودتر نیومدی؟

خانم دست دخترشو گرفت و گفت: باور کن شش صبح راه افتادم.

آقای نگهبان اومد جلو و گفت: راهت دوره، مگه از کجا اومدی؟

_ورامین

خانم صندوقدار نگاهی به خیل جمعیت منتظر کرد و گفت: حالا بشین صدات میکنم، بعد انگار که دلش طاقت نیاره گفت: بده من دفترچه ات رو…

آقای نگهبان هم دست دخترک رو گرفت و مسئول آزمایشگاه رو صدا کرد و پچ پچی کردن، مسئول آزمایشگاه هم تو یه چشم به هم زدن، ظرف نمونه گیری رو به دخترک داد و اونو به سمت دستشویی راهنمایی کرد.

نوبت من که شد، به خانم صندوقدار گفتم: خوب کردی کارشو راه انداختی

بعد هر دو بهم لبخند زدیم.

چقدر این مهربونی های آدم ها به هم، دل ها رو گرم میکنه.

أفضَلُ الأعمالِ بَعدَ الایمانِ بِاللّه ِ التّودُّدُ إلىَ الناسِ. نهج الفصاحه، ص 74، ح 387

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: بهترین کارها پس از ایمان به خدا، دوستى با مردم است.

خورشید

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *