تلخ ترین عیدی تمام عمرم

عیدی

شاید یکی از بهترین خاطرات هر فردی در عمرش مربوط به ایام نوروز باشد، از خرید و گشت و گذار در بازار شب عید گرفته تا چیدن هفت سین و خوردن آجیل و شیرینی و رفتن به خانه ی دوست و آشنا و بازی و گپ و گفت با همسالان و به جای عید دیدنی، عید ماندنی و سفره های طولانی و …

شاید زیباترین خاطره ها عیدی گرفتن باشد، به خصوص هنگامی که اسکناس های نو، از لای قرآن، به آدم چشمک می زند.

سنت قشنگ عیدی دادن که همان انفاق اسلامیست، پیر و جوان نمی شناسد، همه دوست دارند از دست بزرگترانشان عیدی بگیرند و به دیگران عیدی بدهند.

خانواده ی ما هم مانند تمام ایرانیان مسلمان، عجیب پایبند رسم زیبای عیدی دادن و انفاق هستند، تمام ذوق ما بچه ها، گرفتن اسکناس های ریز و درشت و جمع کردن پول هایمان بود، عمه ای دارم بسیار مهربان که چند سالیست آلزایمر گرفته و در کنار پرستار و فرزندانش روزگار می گذراند، خیلی چیزها از یاد این پیرزن رفته است، اما انگار چیزهایی مانند نقشی که بر سنگ حک می شود، علی رغم وجود این بیماری بی رحم، در ذهن این بانو مانده است، ذکر های زیر لب، سوره های قرآن، خنده ی همیشه بر لب و انفاق!

سال گذشته به دیدن عمه ی مهربانم رفتیم، ما را شناخت و با روی خوش از ما استقبال کرد، یاد شیرینی های خاتون پنجره ای که هر سال درست می کرد، افتادیم، امسال از قنادی محل خریده بود، بوی روغنش توی ذوقم زد، اما سعی کردم به یاد سال های گذشته احساس کنم که دستپخت عمه است.

غرق صحبت بودیم که انگار چیزی به یاد عمه افتاده باشد، به سختی بلند شد، با نگاهمان تعقیبش کردیم که کجا می رود؟ به سراغ کیفش رفت، چند اسکناس برداشت و لای قرآن گذاشت و به ما تعارف کرد، هنوز عیدی دادن یادش بود!

برایش آرزوی سلامتی کردیم و آماده ی رفتن شدیم، هنوز از حیاط پر از گل و گیاهش به در خروج نرسیده بودیم که از پنجره صدایم کرد، از من خواست به طبقه ی بالا برگردم تا عیدیمان را بدهد، تشکر کردم و گفتم: عمه جان، عیدی دادید که…

گفت: نه، سریع بیا بالا، یادم رفت عیدی بچه ها رو بدم! مگه می ذارم بدون عیدی بری

از او اصرار و از من انکار، آخر مجبور شدم به طبقه ی بالا بروم و دوباره عیدی بگیرم!

همیشه از گرفتن عیدی خوشحال می شدم، اما آن عیدی تلخ ترین عیدی تمام عمرم بود، عمه ای که با وجود بیماری فراموشی، انفاق را هنوز به یاد داشت و از شاد کردن دیگران لذت می برد.

از بیماری عمه ناراحت بودم و نگران این که نکند سال دیگر در کنار ما نباشد، اما ته دلم خوشحال و امیدوار بودم که هنوز هم عمه این سنت زیبا را به یاد داشت، هنوز هم خیلی دیر نشده…

ای که دستت می رسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

یا اَیها الذینَ آمنوا اَنفِقوا مِما رَزقناکم مِن قَبلِ ان یَاتیَ یَوم لا بَیع فیه و لا خُله و لا شَفاعَهٌ

ای کسانی که ایمان آوردید، از آنچه به شما روزی کردیم انفاق کنید، پیش از آن که روزی بیاید که در ان هیچ معامله و دوستی و شفاعتی نباشد. سوره بقره، آیه 254

زینب عشقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *