تا طلاقتو از پسرم نگیرم، …

تا طلاقتو از پسرم نگیرم، ...

 

تا طلاقتو از پسرم نگیرم، یه لحظه هم نمیشینم!

عاطفه:علی جان من اومدم سلام

علی:سلام خانم مشاور، بدون هیچ مقدمه و معطلی زود بگو ببینم ، دوست مادر جون، چی کارت داشت؟ عذرا خانم بود دیگه نه؟

عاطفه:آره اسمش عذرا خانم بود، بدون معطلی و مقدمه هم می خواست واسطه شم که پسرش طلاق بگیره

علی:چی؟ می خواست تو واسطه بشی که پسرش با خانمش، باهم آشتی کنن یا طلاق بگیرن؟

عاطفه:خیر، طلاق بگیرن

علی:جل الخالق ، یعنی دوست مادر جون از تو کمک می خواست که عروسش و پسرش از هم جدا بشن؟

عاطفه: بله، چقدر تکرار می کنی؟

علی:به همین راحتی؟

عاطفه:بله ، به همین راحتی و خوشمزگی

علی:اون وقت چرا؟ تا بوده ما دیدیم که مادرها می خواستن که زندگی بچه هاشون سر و سامون بگیره، باهم مهربون تر بشن، نزدیک تر بشن، بچه دار شن، اولی رو بیارن بعد دومی، سومی، چهارمی و… حالا چه جوریه که دوست مادر جون می خواد که پسرش و عروسش از هم جدا بشن؟ حتما عروسش خیلی بده نه؟

عاطفه:نه

علی:نه؟ بد نیست؟ پس چرا این خانم اصرار به طلاق داره؟

عاطفه:چه می دونم؟ می گه از روز اول من این رو نمی خواستم، باب دلم نیست،خیلی امروزیه

علی:ای بابا، بهش نگفتی، مگه تو می خوای با این خانم زندگی کنی؟

عاطفه:چرا ،منم همین رو بهش گفتم، ولی گوش نمی داد

علی: حالا خودشون، زن و شوهر باهم خوبن؟

عاطفه: آره اینطور که می گفت خیلی همدیگه رو دوست دارن، البته، مثل این که یه مشکلاتی هم دارن

علی:کی تو زندگیش مشکل نداره؟

عاطفه:همین رو بگو

علی:چه آدمیه که می خواد یه زندگی رو خراب کنه

عاطفه:می گه این دختره تیکه ما نیست، واسه من عروس بشو نیست، مثل این که، یه دختر دیگه ای رو پیدا کرده و دلش می خواد که پسرش، زنش رو طلاق بده و این یکی رو بگیره

علی:وا ، مگه کفشه که بگه این اندازم نیست، یکی دیگه،به همین راحتی، این رو نمی خوام یکی دیگه؟ خوب تو و مادر جون چی گفتین؟

عاطفه:هر چی مادر جون نصیحتش کرد، هر چی من بهش گفتم، اثر نکرد که نکرد

علی:چطور تو نتونستی اون رو قانع کنی که کارش اشتباس؟ تو که استاد قانع کردن آدم هایی!

عاطفه: من استادم؟ به! چنان سخنرانی می کرد، چیزی نمونده بود که من و مادر جونم قانع بشیم و کمکش کنیم

علی:مگه نمی خوای کمکش کنی؟

عاطفه:معلومه که نه

علی:نههههههه؟ تو که اعتقاد داری باید به دیگران کمک کنیم ؟ کی بود که همیشه می گفت ما مسلمونیم، دستور خدا و پیامبرش اینه که دست کسانی که احتیاج دارن را بگیریم، پس چی شد؟ شعار بود؟

عاطفه:نه خیرم شعار نبود…

علی:پس چی شد وزیر شعار؟ باید به دیگران کمک کنیم ! کجا رفتی؟ حالا که پای عمل رسید جا زدی؟ باید دست کسانی که احتیاج دارن را بگیریم! کی بود این حرفا رو می زد؟بله خانم،شعار دادن خیلی آسونه

عاطفه:اِ چیه این قدر شلوغش کردی؟ من کی شعار دادم؟

علی:ایناهاش، حالا که عذرا خانم ازت کمک خواسته، اگه شعر نمی دادی،پس چرا کمکش نمی کنی؟

عاطفه:ببخشیدا یه سوال! اگه شما داری تو خیابون راه می ری و یه نفر بهت می گه آقا، بیا قلاب بگیر من از این دیوار مردم برم بالا ، می خوام دزدی کنم، تو کمکش می کنی؟

علی:بحثو عوض نکن،خودت رو به اون راه نزن، عاطفه شعار

عاطفه: شما جواب منو بده، به دزده کمک می کنی؟

علی:این چه سوالیه که می کنی؟ خوب معلومه که نه

عاطفه:بعد اون وقت چرا؟ علی شعار؟

علی:چرا نداره، خوب منم میشم شریک دزدا

عاطفه:باریکلا، عذرا خانم هم توی یه همچین کاری از من کمک خواسته، آدم تو کارهای خوب و خیره که باید کمک کنه، نه تو کارهای بدی که می دونه عاقبت نداره

علی: ولی اون از تو کمک خواسته؟

عاطفه:خوب بخواد، من که به خاطر اون نمی تونم رو حرف خدا و پیغمبر و وجدان خودم وایستم، باز اگر عروسش واقعا بد بود، جلسات مشاوره هم جواب نمی داد و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود، پسر و عروسش هم به جدایی راضی بودن، خوب این یه چیزی، ولی الان، واقعا شیطون رفته تو جلد عذرا خانم، شیطون از من کمک می خواد ، منم چی؟…کمکش نمی کنم

علی:نه…راست می گی ها

عاطفه:ولی من یه جور دیگه می خوام کمکش کنم

علی:چه جوری؟

عاطفه:تلفن عروسش را گرفتم، می خوام بهش زنگ بزنم و یک کم باهاش حرف بزنم ، بلکه بتونه دل مادر شوهرش را به دست بیاره

علی:آهان این شد یه کمک درست و حسابی

عاطفه: ولی دخترهای امروزی واقعا سیاست ندارن، خوب دختر، وقتی مادر شوهرت میاد خونتون، واسش قورمه سبزی درست کن، چرا واسش از این غذا، فرنگی ها درست می کنی که خوشش نمیاد، یا مثلا جلوی مادر شوهرت، به شوهرت محبت کن و احترام بیشتری بذار، یا جلوی فامیلاش، اونجوری باش که مادر شوهرت دوست داره

علی:نه بابا بلدی ها

عاطفه:پس چی؟ همینه که مادر جون عاشقمه

علی:حالا زیادی به خودت مطمئن نباش، کی بود اول ازدواج، الکی بهونه می گرفت که من نمی خوام خونم، پهلوی خونه مادر شوهر باشه؟ کی بود قیافه می گرفت؟

عاطفه:کی ؟ من؟ اصلا یادم نمیاد! من؟ هیچوقت

یادداشت 1

پای علف هرز، هر قدر هم که آب و کود بریزی، بهت بار نمی ده، واست میوه نمیاره، حتی هزینه زحمتت هم جبران نمی کنه، چون هرزه

ما تو این دنیا باید دقت کنیم برای کی یا چی وقت می ذاریم و زحمت می کشیم

نکنه واسه یه علف هرز زحمت بکشیم؟

شاید کمک کردن به کارهای خلاف انسان ها، یه جور زحمت کشیدن برای علف هرز باشه، بیایم واقعا کارهایی رو که می دونیم مورد رضای خدا نیست رو انجام ندیم، حتی اگه نزدیک ترین کسمون ازمون بخواد…

یادداشت 2

می گم : آتیش بیار معرکه نشو

می گه: آتیش بیار معرکه نشدم، هر چی اون گفتو، به اون یکی رسوندم

می گم: آب و تابش چی بود؟ پیازداغش رو چرا زیاد می کنی؟ بیکاری؟

می گه: ای بابا اصلا به من چه؟

می گم : بله شما دخالت نکنی و بگی به من چه، بهتر از اینه که تنور داغ اختلافو روشن نگه داری و هی توش فوت کنی، عوض این که اختلافو حل کنی، آتیش بیار معرکه شدی؟

یادداشت 3

شاید از بزرگترین گناهان، برهم زدن رابطه ی زن و شوهر و اقدام جهت جدایی آنهاست، به دو روایت در این زمینه توجه بفرمایید:

حضرت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

کسى که براى جدایى در میان زن و مرد اقدام نماید، در دنیا و آخرت مورد خشم و لعنت خداوندى قرار مى‏ گیرد، و بر خداست که او را با هزار سنگ آتشین سنگسار کند؛ و اگر کسى براى گسیختن رابطه زناشویى آن دو، گام بردارد- در دنیا و آخرت- مورد خشم و ناخشنودى خداوند قرار خواهد گرفت و خداوند او را از نظر به روى خود محروم خواهد ساخت- اگر چه کار آن زن و شوهر به جدایى و طلاق نکشد…

(ثواب الأعمال ؛ ص۷۳۷)

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: پست ترین افراد، اشخاصی هستند که مرتکب نمیمه می گردند و بین دو نفری که همدیگر را دوست دارند تفرقه ایجاد می کنند و برای کسانی که درستکار هستند عیب تراشی می کنند.

(الکافی ج 2 ص 396 و ص 225)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *