بهار حقیقی شمائید

بهار حقیقی شمائید

سرم را به شیشه ماشین تکیه داده بودم، ترافیک سنگینی بود، هرچند تا بوده همین بوده، اصلا آخر سال است و شلوغیش!
نزدیک عید که می شود همه در تکاپو هستند، همه جا شور و هیجانی برپاست، دلها آرام و قرار ندارند…
همه منتظرند!
همه خود را برای رسیدن بهار آماده می کنند!
همه چیز باید نو باشد…
ناگهان!!!
ضربه ای که به شیشه ماشین خورد و دخترکی که دسته ای از گلهای زیبای نرگس را در دست داشت، رشته افکارم را پاره کرد!
ناگهان صدای شکسته شدن قلبی، قبلم را شکست
ای گل نرگس!
مگر نه آن است که آن بهار حقیقی شمائید؟!
آن بهاری که نه تنها زمین مرده را زنده می کند، بلکه دل های مرده را حیات می بخشد
پس چرا همچون آمدن بهار انتظارت را نمی کشیم؟!
چرا خودمان را آماده ی آمادنت نمی کنیم؟!
چرا در شهر خبری از آمدنت نیست؟!
باز هم باید سرمان را زیر بیندازیم و بگوییم :
ای ربیع الانام ما!
ای بهار دل های ما!
ما را ببخش و ببخش که دوباره دلت را شکستیم!

به قلم: خانم گل نراقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *