بند دلش به بند دلت وصل است

حسی که از اولین حرکتش در وجودم احساس کردم، قابل وصف نبود، اینکه بدانی موجودی دیگر، موجودی زنده در درونت در حال رشد است، موجودی که جزئی از وجودت می باشد…
نفس می کشد… انهم در جایی که گویی هیچ هوایی نیست، در اعماق وجودت
غذا می‌خورد… انهم نه با دهان و دندان، بند دلش به بند دلت وصل است…
قد می کشد…آنهم با قدی خمیده…
و همین رشد روزافزونش باعث بروز بیرونی وجود او می شود و همه درمیابند که تو منتظر رسیدن مسافری کوچک از دیاری دیگر می‌باشی…
و چقدر همگان مراعات حالت را می کنند که مبادا آسیبی به هر دوی شما برسد، می گویند بار شیشه داری…
و اطرافیانت مهربانتر از همیشه سعی در مراقبت از تو دارند…
و چقدر این دوران خواستنی و خاطره انگیز است…
از همان آغازین لحظات حیاتش به او دل میبندی، گاه و بیگاه با او سخن میگویی و لحظه شماری میکنی برای آمدنش…
تا به این دنیا پا بگذارد و تو ببینی نتیجه ی تحمل این حمل سنگین و شیرین را…
خیلی وقت ها، به این می اندیشم که:
بانوی دو سرا، بی بی معظمه خلقت، مادر سادات نیز در چنین وضعیتی به سر می برد، حملی شیرین، باری شکننده، و مادری جوان در انتظار فرزندی دلبند…
روضه خوان که میخواند اشکهایم جاری می گردد و با آن بانو همزاد پنداری می کنم…
آخر من و بانو در این حالت و احساس مادری مشترکیم
من معمولی با وضعیتی که دارم حتی افراد غریبه نیز مراعات حالم را می کنند…
اما دختر پیامبر را، نامردمان مدینه نه‌ تنها رعایت نکردند که هجوم آوردند، بر او که پشت در به حمایت امام زمانش آمده بود
جسارت کردند بر او که حوریه ایی در قالب انسان بود
و شکستند حرمت خانه ای که جبرئیل بی اذن دخول وارد نمی شد…
و صدای شکستن، از پشت در نیم سوخته در سراسر تاریخ پیچید…
و بوی خونی تازه که تا الان نیز به مشام می رسد…
و سوالی بی جواب که ذهن را مشغول می دارد:
بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ (سوره تکویر، آیه 9)
به کدامین گناه کشته شده است؟

به قلم: بانو هاشمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *