ای روزگار…

روزگار

 

به یاد قدیم ها، بعد از چند سال، رفتم تو کوچه ای که خونه ی مادربزرگ خدا بیامرزم اونجا بود، خیلی از خونه ها خراب شده بود و زمین خاکیش هم تبدیل به یه پارکینگ بزرگ!

رفتم تو

بی انصاف ها، حتی به درخت خرمالو هم رحم نکرده بودن و اثری از آثارش نذاشته بودن بمونه!

 

نگهبان داد زد: خانم کجا؟

گفتم: اینجا قبلا خونه ی مادر بزرگم بوده

با خنده گفت: چیزی ازش نمونده، چی رو می خوای ببینی؟

نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که راهشو کشید و رفت.

 

دنبال یه چیز آشنا می گشتم که دیدم هنوز یه قسمتی از کاشی های آشپرخونه مونده، یاد قدیم ها افتادم، یاد مهمونی ها و دورهمی ها، به خاطرات فکر کردم، به این که مادربزرگم تعریف می کرد، از صبح تا عصر کارگرها یه وجب دیوارو می چیدن، من و پسرعمو (با پدربزرگم دخترعمو، پسرعمو بودن) از عصر تا شب، خودمون دو وجب می چیندیم میرفت بالا.

 

به این فکر کردم که آدم ها میان و می رن و بعد، بچه ها و نوه ها گاه به گاه به یادشون می افتن و بعد از اونها هم هیچ کسی نیست که دل مرده ی آدم رو به فاتحه ای مهمون کنه.

 

دلم گرفت از این که افرادی که دوستشون داشتم رفتن و بعد دلم بیشتر گرفت، از این که من خودمم موندگار نیستم و دیر یا زود، اثری از اثار من هم باقی نمی مونه…

 

همین حس منو، سال های دور، شاعر بزرگ خاقانی، در گذر از خرابه های مدائن داشت…

 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

 

و امیر عشق و کلام، این حس و حال را، جهت مثبت می دهد که:

 

عبرت بگیر تا از گناه و لغزش باز ایستى (غرر الحکم : ۲۲۳۷)

 

 

پ.ن: شاید باید بیشتر به این خونه ی تبدیل شده به پارکینگ سر بزنم، تا خیلی چیزا یادم نره، مثلا یادم نره که اگه بخوام چند هزار میلیارد اختلاس کنم، آخرش حتی یه کاشی هم ازم نمی مونه، یا اگه خواستم پیچی رو سفت نکنم، یا جنس نامرغوب وارد کنم، یا کار مردمو راه نندازم، یا نونی رو آجر کنم، یا ماست ترشمو غالب یکی کنم، یا…

هر کی به قد خودش

 

نویسنده: خورشید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *