او با شماست 9

او با شماست

قسمت سی و چهار:

خوف و رجا

 

در درسهای گذشته حدیثی را خواندیم از مصباح الشریعه به نقل از امام صادق « علیه السلام» و آن اینکه: معرفت خدای متعال در انسان، سه حالت ایجاد می کند: خوف، رجا و حب. و فرمودند احوال کسی که عارف است به خدای متعال،‌ در حول و حوش این سه محور دور می‌زند. بعد در مورد هر کدام هم توضیح فرمودند که توضیحات کاملا عقلی و وجدانی هم هست.

کسی که از چیزی می ترسد، از او فرار می کند. کسی که به چیزی امیدوار باشد، آن را طلب می کند و کسی که چیزی را دوست داشته باشد، آن را بر چیزهای دیگر ترجیح می دهد.

شما به وضوح می توانید در خودتان این سه حالت را بیابید.

تفسیر مطلب این است. انسان وقتی مبادرت به عملی می کند که برای آن انگیزه داشته باشد. انسان وقتی اقدام به عملی می کند که در آن عمل، یا منفعتی را برای خودش حاصل بکند،‌ یا ضرری را دفع بکند. ممکن است البته در مقام سنجش، چه آن ضرر و یا آن منفعت قابل توجیه نباشد،‌ ولی به هر حال انسان با توجه به آن سیستم ارزشی خودش و با توجه به نظام ارزشی خودش، سلیقه ها و اعتقاد خودش، در تمام اعمالی که انجام می دهد، یا دنبال جلب منفعتی است یا دفع مضرت!

خدای متعال بر اساس این انسانی که خلق کرده،‌ دین هم برایش تشریع فرموده است. لذا در نظام تربیتی خدای متعال، در مورد انسان طوری عمل می شود که برای او انگیزه هایی پیش می آید که بر اساس آن انگیزه ها، او به سادگی می تواند مبادرت به انجام اعمالی بکند که در جهت رضای خدای متعال و مصالح و منافع خودش پیش برود.

پس اینجا شما یک نکته مهمی را متوجه می شوید و آن اینکه اصلا در نظام تربیتی الهی، اگر بخواهد درست عمل بشود و اگر ما درست فهمیده باشیم،‌ ما در مبادرت به اوامر الهیه اصلا مشکل نخواهیم داشت. چرا که پس و پشت آنها، انگیزه هایی بسیار قوی برای ما ایجاد می شود. و البته غذا خوردن برای کسی که گرسنه است، مشکل که نیست هیچ، خیلی هم لذت بخش است. آب خوردن برای کسی که تشنه است، مشکل که نیست هیچ، خیلی هم لذت بخش است.

اما غذا خوردن هزاری هم که غذای لذیذی بوده باشد، وقتی آدم اشتها به غذا نداشته باشد، عذاب آور می شود. هنگامی که در انسان انگیزه بسیار فوق العاده و شدیدی موجود باشد، او را مبادرت به عمل می کند،‌ بدون احساس ناراحتی و‌ بسیار هم با لذت و میل و رغبت انجام می دهد.

از اینجا شما بفهمید وقتی ما نمیتوانیم به طور جدی با آداب و سنن شرعیه به سهولت و به سرعت و به شدت و با میل و رغبت عمل بکنیم،‌ این به این معناست که در ما انگیزه ای که باید ایجاد بشود،‌ نشده. آن انگیزه با توضیحی که امام صادق « علیه السلام» فرمودند و ما هم می فهمیم و هر کدام از شما عزیزان به هر شدت و ضعفی که خودتان متوجه شدید، در واقع این سه تا هستند که این سه تا در اثر معرفت خدای متعال پیش می آیند. معرفت خدای متعال هم با توجه به توضیحاتی که سابقا داده شد، به خود خدای متعال است و این وقتی اتفاق می افتد که خدای متعال ما را با خودش مواجه بکند، رو در رو بکند.

لذا ما در دین خدا اصلا اعمال شاقّه نداریم. آنهایی که اهل نماز شب هستند، با شوق و رغبت این کار را می کنند. آنهایی که اهل روزه های مستحبی هستند، درست با شوق و رغبت این کار را می کنند. آنهایی که اهل حرم هستند، جای دیگر اصلا به ایشان مزه نمی دهد. لذا این حالتها، هر کدام به دنبال خودشان اعمالی را می طلبد. قرآن هم جا به جا متذکر این مسئله هست. برای نمونه این آیه ای که خواندم. “ فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا ” (1) آن کسی که امید به لقاء پروردگارش دارد،‌ پس باید عمل بکند و عمل صالح انجام بدهد و به عبادت پروردگار خودش هیچ کسی را شریک قرار ندهد.

یا در آیه ای دیگر می فرمایند: “ انما یومن بایتنا الذین اذا ذکروا بها خروا سجدا و سبحوا بحمد ربهم و هم لا یستکبرون تتجا فی جنوبهم عن المضاجح یدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ینفقون” (2) این است و جز این نیست، کسانی به آیات ما ایمان آوردند که هنگامی که یاد آن آیات می شود، به سجده می افتند و به حمد پروردگارشان تسبیح او را میگویند و آنها کسانی هستند که استکبار نمی ورزند،‌ تکبر نمی کنند و دور می کنند پهلوهای خودشان را از رختخواب های خودشان،‌ می خوانند پروردگارشان را خوفا و طمعا. در حالی که هم خوف دارند، هم طمع دارند، و از چیزی که به آنها ما روزی دادیم،‌ انفاق می کنند.

 

 

قسمت سی و پنجم:

انسان و نسیان

 

در ادامه مطلب گذشته که تحت عنوان حدیث شریف امام صادق علیه السلام از مصباح الشریعه بیان داشتیم، مسئله ای اساسی به میان می آید که، خوب اگر بناست انسان پیرو انگیزه ای عمل انجام بدهد، پس اولا این انگیزه باید ایجاد بشود، ثانیا باید انسان مبادرت به آن عمل بکند. پس از همین جا یک بحث جدیدی بابش باز می شود و آن این است: انسانی که اسمش از نسیان می آید. موجودی که اصلا صفت اصلیش بنا به تسمیه خود او انسان است، یعنی نسیان است، شما امیدوارید که او راه بیفتد، حالا یا بترسد یا امیدوار باشد، یا به محبت برسد!؟ آن کسی که وقتی پایش را گذاشته توی این دنیا همه چیز یادش رفته! یادش رفته از کجا آمده ؟ کجا می خواهد برود‌؟ برای چه آمده؟ چه عهد و پیمانی سپرده؟ چه باید بکند؟

لذا در مقابل یک همچنین موجودی شما عقلا حکم می کنید که باید باشد کسی که به او در مقابل این غفلتش تذکر بدهد، در مقابل این خوابش او را بیدار بکند. در مقابل فراموشی او را یاد آوری بکند.

خوب اگر این تذکر اتفاق افتاد، آیا مسئله تمام است؟ نه! مثل کسی که خواب بوده، حالا تکانش دادند، بیدار شده. چشم هایش را باز کرده. بعد از آن چه؟ باید به او بگویند بلند شو بیا از این راه به آن مقصد! بیا از این طرف با هم تا آنجا برویم. یعنی کسی باید باشد تا دعوتش بکند.

دعوت به معنی فارسی کلمه نمی گویم. به معنی لغوی کلمه می گویم. دعوت یعنی خواندن. ما دعوت را معمولا به دعوت کردن به مهمانی می گوییم. خوب حالا اگر کسی آمد، دعوت هم کرد کفایت می کند؟ نه! اگر آن انسان قبول کرد، گفت من قبول می کنم این دعوت را، چه باید بکند؟ پس باید کسی باشد که این راه رفتن و آن رسیدن را به او تعلیم بدهد.

خوب در این حالت که از این طرف انسان مسئول هست، حالا به فرضم از آن طرف هم کسی بود که اینها را انجام بدهد، این تعلیم چقدر باید باشد که در پای حساب و کتاب آن انسان مسئول نتواند بگوید من نمی دانستم؟ از طرف دیگر وقتی چنین انسانی قبول کرد و راه افتاد،‌ راه که بدون خار و خاشاک نمی شود. راه که بدون چال و چاله نمی شود! راه معمولا بدون دزد و راه گیر که نمی شود. هستند کسانی که خوش ندارند انسان این راه را طی بکند. از طرفی دیگر در بین خود انسانها فهم ها که یکی نیست! سلیقه ها که یکی نیست! اختلاف پیش می آید. پس باید کسی باشد که در این میان اختلاف در فهم ها را جبران بکند. اختلاف در برداشتها در بین خود انسانها را تصحیح بکند و مانع بشود از کسانی که بخواهند این ابلاغ، این دعوت، این تذکر، این علم را تحریف بکنند.

از طرفی دیگر: از عشق تا به صبوری هزارها فرسنگ است. از خواستن تا عمل کردن،‌ از ادا تا عمل.

هزار سال بُوَد از تو تا مسلمانی

هزار سال دیگر تا دیار انسانی

عالِم شدن چه آسان

آدم شدن چه مشکل

از دانستن تا عمل کردن خیلی راه است. پس باید کسی این وسط باشد که افرادی را که می دانند و می خواهند عمل بکنند ولی نمی توانند،‌ ضعیف هستند،‌ عاجز هستند،‌ کمک بکند و دستشان را بگیرد.

اگر تا همین جایش بخواهم جمع بندی بکنم،‌ بر اساس دو صفت جهل و عجز انسان،‌ باید کسی باشد که به او بگوید چه بکند و از طرفی به او کمک بکند تا بتواند عمل بکند. اینها در حالتی است که انسان فقط تنها نیست و تنها زندگی نمی کند.

 

 

قسمت سی و ششم:

راهنما

 

گفتیم‌ بر اساس دو صفت جهل و عجز انسان،‌ باید کسی باشد که به او بگوید چه بکند و از طرفی به او کمک بکند تا بتواند عمل بکند. اینها در حالتی است که انسان فقط تنها نیست و تنها زندگی نمی کند.

انسان معمولا در عین تنهایی اش در بین جمع زندگی می کند و جامعه انسانی و جمع انسان، مسائل خاص خودش را دارد. اگر این جامعه و جمع خواسته باشند که متذکر شده، دعوت را قبول کرده و یاد گرفته و راه بیفتند و عمل بکنند و زندگی جمعی خداپسندانه ای را داشته باشند، خود این جمع مسائل خاص خودش را دارد! مشکلات خاص خودش، مصالح و منابع خاص خودش را دارد،‌ از طرفی دیگر مفاسد خاص خودش را نیز دارد. پس باید کسی باشد در این میان که این جمع را راه ببرد و در جهت مصالح و منابع این جمع، در همان سوی خدا پسندانه آنها را هدایت بکند، حفظ بکند و دشمنان را از آنها دفع کند. از اینجا دو نکته دیگر هم نتیجه گرفته می شود.

یکی اینکه آن کسی که این همه را باید متولی بوده باشد،‌ این همه را متصدی بوده باشد،‌ چه در بعد فردی،‌ چه در بعد جمعی، اگر بخواهد درست عمل بکند و چه فرد و چه جمع، پشت سر آن، عمل درست انجام بدهد، الا و لابد او باید خودش خلاف کار نبوده باشد! چون اگر او خلاف بکند آن که پشت سر او هست هم به ناچار خلاف خواهد کرد و در خلاف کردنش هم مسئول نخواهد بود. و مطمئنا رضای خدای متعال در خلاف کردن نیست.

دوم اینکه از وقتی که انسان مسئول شده و تا وقتی که مسئول خواهد بود، باید یک همچنین انسانی و یک هم چنین رهبری برای او بوده باشد. این بحث را که به این نحو متصل و مختصر و بسیار عقلی و ملموس شنیدید همه بحث نبوت، رسالت،‌ امامت و ولایت بود. که انشاء الله در جلسات آتی به آن خواهیم پرداخت.

 

 

قسمت سی و هفتم:

شرط قبولی

 

خلاصه صحبتهایی که جلسات پیش داشتیم، این بود که انسان به تذکر و تنبّه ای که پیدا می کند، متوجه معرفت فراموش شده خودش نسبت به خدای متعال می‌شود. در این توجه و تذکر و شکفته شدن معرفت قلبی و فطری انسان، نسبت به خدای متعال، احوالی به او دست می‌دهد،(خوف و رجاء و حب).

و عرض کردیم این احوال، انگیزه هایی می شوند، برای اعمال خاص خودشان. انسان از چیزی که بترسد از آن پرهیز می کند و به آنچه که امید داشته باشد، او را طلب می کند و چیزی یا کسی را که دوست داشته باشد، او را بر هر چیز دیگری ترجیح می دهد. به طور جدی در او انگیزه ای ایجاد می شود، که از معصیت خدای متعال پرهیز کند، فرار کند. از طرفی دیگر رغبت و شوق در او ایجاد می شود، که طلب نعمات و برکات و سعادت آخرت را بکند و از طرف دیگر اینکه با خدای متعال زندگی بکند و او را داشته باشد و لا غیر.

ولی از طرفی نمی داند چه باید بکند! اصلا معاصی خدای متعال کدامند؟! موارد رضا و سخطش کدامند؟ نواهی او کدامند، اوامرش کدامند؟ ادب زندگی با خدای متعال کدام است؟ هیچکدام اینها را نمی داند. پس یکی را می خواهد که به او یاد دهد! تازه بعد از یاد دادن و یاد گرفتن در موقع عمل، یک چیزی را بوضوح در همان ابتدا و با همه وجود وجدان می کند؛ آنچه را نمی تواند. با اینکه بلد است ولی نمی‌تواند!

بنده بهترین مثالی که به نظرم می رسد را عرض می کنم. ببینید مثل نماز است. ما میدانیم یا شنیده ایم و یاد گرفته ایم که نماز چیست. فضیلتش، شرافتش، . . . ولی می‌آییم انجامش دهیم می بینیم نه! نمی توانیم ظاهرش را هم بلدیم ولی در انجام، می‌بینیم نه! عاجزیم، با همه توانمان، ناتوانیم! لحظه ای حضور قلب می آید، بعد می رود. به شدت زمین می خوریم، بعد از کلی تلاش، که برای بلند شدن و ادامه نماز انجام می دهیم! که تازه بعد از تمام شدن می‌فهمیم ای داد، من لحظه ای حضور قلب داشتم، ولی نفهمیدم چه شد؟

حالا آنچه که دیگر ساده ترین و سریعترین و شدید ترین وسیله رفتاری با خدا بودن است، این طور در رابطه با توانایی های انسان جواب می دهد، وای به آنهای دیگر… آنجاهایی که خوردن و خوابیدن و اعمال و رفتار عادی زندگی که آدم کاملا آنها را به انگیزه های طبیعی و حیوانیشان انجام می دهد، دیگر خیلی واویلاست. نماز را آدم می تواند قصد خدا بکند. ولی آنجا که می‌خورد، چون گرسنه اش است، می خوابد، چون خوابش می آید. آنجا اصلا دیگر هیچی… آنجا خانه از پای بست ویران است.

پس یکی را می خواهد که هم به او یاد بدهد و هم به او کمک کند. یعنی کسی را می خواهد که هم نبی و هم ولی باشد. هم خبر داشته باشد و هم مقتدر باشد، هم کمک باشد، هم یار باشد. کسی را می خواهد که هم علم الهی داشته باشد، هم قدرت الهی. علم و قدرتی که هیچ خطایی در آن راه نداشته باشد. چون اگر او خطا بکند به طریق اولی، من دنباله رو او، شدیدتر از او دچار خطا خواهم بود و این به این معنی خواهد بود که خدای متعال خطا را جایز می داند. اگر من از دنبال او بروم و او خطا بکند و من هم به تبع او و شدیدتر از او دچار خطا بشوم، این به این معنی خواهد بود که خدای متعال خطا را امضاء کرده است!

این روایات فراوانی که درباره ولایت هست: که بدون ولایت امیرالمومنین «صلوات الله علیه» مخصوصا و بدون ولایت ائمه «علیهم السلام» عموما، اعمال قبول نیستند،‌ معنیش این است. یعنی اصلا درست نمی شود انجام بشود. و الا اینکه از عدل و انصاف خدای متعال بدور است که عمل درست انجام بشود،‌ ولی خدای متعال قبول نکند. چرا؟!

چون مثلا می گوید: شما فلانی را قبول داشتی یا نداشتی؟ حالا به این عمل چه مربوط است؟!! مثلا من می گویم ( نستجیر بالله ) امیرالمؤمنین «صلوات‌الله علیه» را قبول ندارم! کسی که امیرالمؤمنین «صلوات الله علیه» را قبول نداشته باشد،‌ چوبش را جدا بزنند. نمازش را که درست انجام می دهد، این را چرا از او قبول نمی کنند؟! نه. این به این معنی است که اصلا نماز درست انجام نمی شود. به طور کلی عبادات درست بجا آورده نمی شود که قبول نمی شود.

 

 

 


:منابع

سوره کهف/ آیه 110

سوره سجده/ آیه 15و 16

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *