او با شماست 7

او با شماست

قسمت بیست و ششم:

لحظه های حضور

 

شما هر چه قدر لحظه های وجدانتان را بیشتر کنید، هر قدر لحظه های یافتن خودتان را از خدای متعال و به ولایت خدای متعال، بیشتر کنید، اثر آن در نفس و دل و روح شما بیشتر خواهد بود. یعنی هم دفعاتش را بیشتر کنید و هم زمانش را طولانی کنید. یک وقتی می رسد که به خودتان می آیید، می بینید، بین این دفعات از خدای متعال غافل نمی شوید یا کم غافل می شوید.

مثالی برای شما می زنم که خیلی ملموس است. اگر در اتاقی به هر دلیلی، بوی عطری پیچیده باشد، مثلا در اتاقی روضه خوانی بوده، گلاب آوردند و پاشیدند، و بوی گلاب مانده است. بعد شما لباسی آنجا داشته باشید و به شدتی که بوی عطر یا گلاب در آن فضا بیشتر باشد و به تناسب زمانی که این لباس در اتاق بماند،‌ این پیراهن بوی عطر،‌ به خودش می گیرد. هر چقدر شدت آن عطر بیشتر و زمان بودن این لباس در آن فضا بیشتر بود، ‌تاثیر این بوی خوش، در آن لباس بیشتر خواهد بود. لذا وقتی شما آن لباس را بیاورید از آن اتاق بیرون، دوام این بو،‌ در آن اتاق،‌ باز اگر آن اتاق عطرآگین بوده باشد، ‌باز بر همان قاعده عمل می شود. به شدتی که آنجا بوی خوش داشته باشد و این هم در آن جا بیشتر تامل و توقف داشته باشد، این بوی عطر را به خودش می گیرد.

اینکه در نماز تاکید شده روی سجده و رکوع طولانی بمانید، به این مناسبت‌ است. عزیزترین لحظات نماز است. لذا این عزیزترین که گفته شده، به مناسبت این است که در آن لحظات،‌ آن نیت نماز، آن نیت عبادت که تقرب به خدای متعال است، بیشتر متحقق می شود، به او رسیده می شود. لذا شما هر چه بیشتر بمانید، بیشتر به جان و دل شما تاثیر می کند.

یک نکته ارزنده ای هم بگویم،‌ آن هم این است که،‌ اگر در آن لحظات انسان آگاه باشد، که چه دارد اتفاق می افتد، می تواند آن قرب خدای متعال و یاد خدای متعال و وجدان خدای متعال را به خودش جذب بکند. آدم وقتی با بوی خوش برخورد می‌کند،‌ چه کار می کند. اگر کسی نباشد دور و برش که از آن خجالت بکشد،‌ با تمام وجودش بو می کشد،‌ با همه وجودش آن فضا و جو و بو را می‌بلعد. این کار را آدم می تواند کاملا بکند. با همه ذرات وجودش آدم می‌تواند، آن حضور ولایت و یاد و ذکر را به خودش جذب بکند. همه ذرات خودش را آغشته به آن بکند ‌و به شدتی که این آغشتگی شدیدتر و طولانی باشد، اثرش در انسان بیشتر خواهد بود.

 

قسمت بیست و هفتم:

داشتنِ خدای متعال

 

راهی که در مکاتب بشری مانند فلسفه، در بحث خداشناسی پیش گرفته میشود، این است که اولا خدا را مجهول فرض می کنند. می گویند، باید بدانیم که خدا هست یا نیست!  حوزه انسانی هم، کاملا حوزه ذهنی است. فعالیت ذهن است. ذهن در مقوله معرفت، یک حجاب و بزرگترین مزاحم است. چون ذهن خلاقیت دارد و خودش خلق می کند. در حالی که معرفت، فعل خداست و مخلوق خداست. باید خودمان را به خدای متعال عرضه کنیم، تا او در ما فعلش را متحقق کند. لذا راههایی که در این مسیر تعیین فرموده اند،  به این دلیل است که ما را به موضع انفعال برساند و ما واقع بشویم در مقابل فعل و فعالیت خدای متعال.

اصلا عمده ترین کاری که عبادات باید در ما انجام بدهد، همین است که ما را در موضع کلمه انفعال واقع بکند. یعنی ما، نفس و دل و سینه یمان را باز کنیم و پذیرا باشیم فعل خدای متعال را. متاسفانه یکی از دلایل عمده که ما از عباداتمان نتیجه نمی گیریم، این است که ما خلاف عمل می کنیم. یک کاری می‌کنیم و بعد خودمان می خواهیم یک راهی پیدا کنیم. خودمان می‌خواهیم یک چیزی ببافیم، درست کنیم، بفهمیم و از بن بست خارج شویم. در حالی که این، درست خلاف است. لذا موفق هم نمی شویم.

علت اینکه در تفکرات بشری، هیچ اتفاق نفسی در جهت تحلیل و تکمیل و عبودیت به انسان دست نمی دهد، این است که حرف خدا، آدم را خدا دار نمی‌کند و مومن نمی کند! حرف خدا، حرف است! آن خود خدا و داشتن خود خدای متعال است که انسان را آدم می کند!

انبیاء آمدند با آدم این کار را بکنند. لذا گفتند “اتقوالله(1) خدا را داشته باشید. در واقع حرف اول و آخر انبیاء «صلوات‌‌الله علیهم اجمعین» در تربیت انسان تقواست. یعنی داشتن خدای متعال است.

انبیاء آمدند آدم را به خود خدا برسانند، نه به حرف خدا. چیز خیلی ساده‌ای است، راهی هم دارد. اصلا ربطی به عوام و بی سواد بودن هم ندارد. فقط صفای باطن می خواهد، اقبال می خواهد، اگر انسان اعراض نکند و با وسوسه و توهمات وخیالات حجاب درست نکند، به او می دهند.

در مواجه با ولی خدا و پیغمبر خدا و به حرف خدا، اگر مطمئن شدی که این پیغمبر است، بعد از اینکه عقل تو دلالت کرد که این پیغمبر و امام است و این حرف حق است، خودت را در اختیار او بگذاری و تسلیم او بشوی، تا او حرف را به تو بفهماند. معرفت صنع خداست. اینجا جای قال و قیل کردن نیست.

نمی شود حرف را نفهمید. اینجا با تضرع به درگاه خدا، می شود فهمید. گریه  و تضرع بکنی تا به آدم بفهمانند. اما چه شکلی؟

ببینید یک وقتی آدم دل درد می گیرد، بعد قرص می خورد خوب نمی شود، دکتر می رود خوب نمی شود. روز دوم و سوم به دست و پا می افتد، نکند سرطان است. بعد درب را به روی خودش می بندد زار می زند، بخاطر یک دل درد ساده!

چرا برای فهمیدن آنچه که عصاره خلقت آن حقیقت است و مقصد انبیاء و اولیاء است، ککش هم نمی گزد!؟

لذا اینجاست که اگر راستش را بخواهید عوام راحت تر می فهمنند، تا آنهایی که یک جزء سواد دارند و چهار کلمه حرف بلد هستند. لذا مردم بی غل و غش، راحت تر مواجه می شوند و می فهمند و راه می افتند و می روند و چه  بسا می‌رسند. ولی درس خوانده های روشن فکری که منیت پیدا کرده اند و ادعای فهم و شعور دارند، نمی‌توانند.

 

قسمت بیست و هشتم:

عجول نباشید

 

توصیه ای خدمت بزرگوراران عرض می کنم، که در تمام زمینه ها و کل زندگی ما لازم است و رعایت کردنش واجب است و آن این است که مواظب باشید، وقتی می خواهید کاری را انجام دهید، عجول نباشید.

عجله آفت و سمّ بزرگی است. عجله دقت را از انسان سلب می کند. عجله توانایی تحمل و مجال فهم را از انسان سلب می کند. این مجموعه دست به دست هم می دهد و کار از اینکه صحیح انجام بشود، باز می ماند. مضافا بر اینکه برای هر کاری که می خواهد انجام بشود، زمان خاص خودش لازم است.

لذا وقتی شما دقّت و حوصله و تامّل و فهم را در کار نداشتید، طبیعتا کار درست انجام نمی شود. مخصوصا در مسائلی که انسان یک نیت خیر و یک نهایت زیبایی را منتظر هست که به آن برسد، عجله بیشتر است و با توجه به اینکه انسان طبیعتا عجول است به تعبیر قرآن که: “کان الانسان عجولا” (2) از بزرگترین و قوی ترین و مؤثرترین وسوسه های شیطان در جهت انحراف آن فعل و تعالی و کمال، القای همین حس و حالت در انسان است.

لذا در کارهایی که بناست در جهت فهم و رسیدن به معارف الهیه انجام دهید، حواستان باشد، که در ابتدا آدم کاری را انجام می دهد و یک چیزی اولا به فضل خدا نصیب او می شود. می گوید خوب همین است دیگر! بس است برای من. دو دفعه، سه دفعه، پنجاه دفعه، انجام دادیم نشد، رهایش می کنیم!!

در حالیکه شیطان با دست خود انسان، کلاه سر خود ما می گذارد و آن اینکه می‌گوید: خوب رسیدی، دیگر کافی است، همین بس است! در حالیکه به آنچه شما رسیدی، یک مقدارش بود! آخر این قدر که نباید باشد! این یک کمی از خیلی زیاد است…

 

 

قسمت بیست و نه:

تنها حقیقت عالم

 

مطلب فوق العاده ای خدمتتان عرض می کنم که فهمش مدخلیّت تام و تمامی، در فهم تمام مطالب معارفی و اصولی معارف دارد و آن این است که خدای متعال در خلقت، یک حقیقت، بیشتر نیافریده است! در خلقت خدای متعال یک حقیقت، بیشتر نیست. این مطلب همانی است که جابر ابن عبد الله انصاری صحابه بزرگ پیامبر اکرم «صلوات‌الله علیه و آله» از آن حضرت سوال کرد وآن حضرت هم جواب فرمودند.

ایشان سوال کرد یا رسول الله « صلی الله علیه و آله و سلم» : “اول ما خلق الله ما هو؟” اول چیزی که خدای متعال خلق کرد چه بود؟ آن حضرت جواب دادند: “اول ما خلق الله یا جابر نور نبیک، ثم خلق منه کل خلق” (3)  یا جابر أول چیزی که خدای متعال خلق کرد نور پیامبر تو بود، بعد هر چیزی را از آن خلق کرد.

یک حقیقت، بیشتر در خلقت نیست و آن همان حقیقت محمدی «‌صلوات‌‌الله‌علیه» است. حقیقت رسالت، همان است، حقیقت ولایت، همان است. حقیقت امامت هم، همان است. حقیقت همه حقها همان است.

حقیقت یعنی باطن، سرّ، صدق! شما در حقیقت هر چیزی، یک صورتی می بینید، ‌ولی می فهمید این فقط صورت نیست، یک باطنی هم دارد. یک حقیقتی هم دارد.

مثلا تفاوتهایی که نمازها با هم پیدا می کنند، عمدتا در صورت های نماز نیست. همه آنهایی که امامی مذهب و جعفری مذهبند،‌ بر اساس همین رساله ها نماز می خوانند. بر اساس همین احکام نماز می خوانند. ولی این نمازها از هیچی تا همه چیز تفاوت پیدا می کند. این به دلیل حقیقتهای متفاوتی است که نماز هر کسی پیدا می کند.

شما به آیات خدای متعال نظر می کنید، به سبب آن آیه وجدانیاتی، پیدا می‌کنید. قلبتان چیزهایی می یابد. آیا به دلیل همین آب و گل است؟ سنگ و گل است؟ همین ماده است،؟ همین خاک است؟ یا نه، به دلیل حقیقتی است و باطنی است که در این موجود لحاظ شده است! ظاهر دست ها با همدیگر یکی است. ولی یک دستی هم پیدا می شود که وقتی روی دردی گذاشته شود، درد آرام می گیرد. این تفاوت در فیزیک و صورت این جسم که نیست، در باطنش است!

اگر ‌چشم دل انسان را خدای متعال کمی باز کند.، آنوقت به وضوح می یابد که یک حقیقت در همه جا وجود دارد. در مورد ائمه «علیهم‌السلام» هم در دعا و ادعیه و زیارات فرمودند: شما ارکان توحیدید. این به همین مطلب برمی گردد. فهم آن موکول به همین مطلب است.

همین حقیقت در مسجدالحرام وجود دارد، “فیه آیات بینات(4)  و همان حقیقت را می توان در مسجدالنبی نیز وجدان کرد. حقیقت بیت و کعبه چیزی به جز آن حقیقت نیست.، والا ظاهرش که همان سنگهایی است که از آن کوه پشت سر کعبه کنده اند، آورده اند آنجا.

آن حقیقت به شدتی در آنجا حضور دارد که همه شهر را حرم کرده است. در مدینه هم همین طور است. این حقیقت را شما آنجا، در مکان می یابید و اگر انسان حواسش جمع باشد، آن حقیقت را در ماه رمضان، در زمان، می یابد. لذا هم در آیات مربوط به حج، بعد از اینکه صحبت از حج می شود، صحبت از تقواست. هم در آیه مربوط به وجوب روزه! نتیجه این که، روزه برای صائمین، تقواست.

احاطه آن حقیقت را انسان در آن مکان و در این زمان به شدت می یابد، به سادگی پیدا می شود. فقط کافی است انسان حواسش جمع باشد. اصلا نمی خواهد هیچ تکلف و فشاری وارد کند.

لذا در حج انسان آن حقیقت را بیشتر می یابد و چون آن حقیقت اصل اصول است لذا با فهم آن اصل است، که در واقع تلقی انسان از دین و معارف دینی و اصول دین تصحیح می شود. اگر آن صحت در تلقی و معرفت انسان وجود نداشته باشد و انسان از دنیا برود، علی القاعده یا تلقی افراطی دارد یا تفریطی، یا یهودی مرده یا نصرانی! که در روایت داریم کسی که مستطیع شود و حج نرود، از دنیا خواهد رفت. “فلیمت یهودیا، او نصرانیا” (5)

 

 

 


:منابع

  1. سوره بقره/ آیه 189
  2. سوره اسراء/ آیه 83
  3. بحارالانوار/جلد25/صفحه21
  4. سوره آل عمران/ آیه 97
  5. اصول کافی / جلد 4 / صفحه 268
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *