گل باغ لیلا

گل باغ لیلا

زیبا رویی اش زبانزد بنی هاشم بود. سیمایش همچون ماه شب چهارده میدرخشید و شبیه ترین بود به پیامبر خاتم. قد و قامت بلند و رعنایی داشت. جوان برومندی بود. پدرش هر بار نگاهش میکرد از شوق لا حول و لا قوه الا با الله سر میداد. دلگرمی بود و گیسوان درخشان و بلندی داشت.
از توان قلم من خارج است رسم وداع چنین پسری و چنان پدری. از توان قلم من توصیف مقابلم راه برو دشوار است. اما چه باید کرد؟ تازه جوان است. امید است و جان است.
پا به میدان گذاشت. مست از کام بود و لبش سوخته بود. چرخی زد در میدان آنچنان ماهرانه که گویی سالهای درازی ست جنگاور است. مست می آمد و رخساره بر افروخت.
لب گشود به رجز که اَنا علی ُ بن الحسینُ علی. پدر نگاهی به قامتش کرد و با همان حکم که قرآن خدا جان من است، آیه در آیه رجز های تو قرآن من است.
شمشیر کشید و پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد، پر از علی شود آغوش دشت سر تا سر. یک تنه همچون عقاب به لشکر زد و شجاعت علی را احیا کرد و به نمایش گذاشت.
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست و اباعبدالله به مست جوان بالا بلندش روان شد. این مسیر را تا سر اصحاب و دیگر هاشمیان طی کرده بود اما این بار آتش به دل و نگران روان بود. این بار رمق به جان نداشت و چشمانش سو سو میزد. این بار اما گویی اباعبدالله کمرش خمیده. با قامتی خمیده و رخساری به رنگ و رو به سمت پسر و امید و جانش روان بود.
پدرت آمده در سینه تلام دارد حسین نگاهی به پسرش انداخت. دلش آرام نمیگرفت: مثل آیینه در خاک مکدر شده ای و با چشمانی تر از جوانش پرسید: چشم من تار شده یا تو مکدر شده ای؟
ما چیزی از حال سید الشهدا بالا سر تازه جوانش ندیده ایم. فقط شنیده ایم. ندیده و فقط شنیده جگرمان آتش گرفته و ای وای از جگرت حضرت حاضر که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را. آجرک الله
یادداشت های روزانه یک گمشده
از عزای سرور جهانیان
مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *