کافیست انار دل، ترک بخورد

کافیست انار دل، ترک بخورد

 

نیلوفر حاج قاضی
مقتل خوانی آیت اله حکیم را دیده اید؟ هیچوقت یادم نمی رود. با همان طمانینه یک روحانی، از پله های منبری بسیار بلند بالا رفت. انبوهی از کاغذهای در دستش را شروع به خواندن کرد. او با بغض می خواند و مردم پای منبر می گریستند. اما همین که به گودال قتلگاه رسید…. ، به نشستن شمر روی سینه حضرت…..، تاب و توانش را از دست داد و بی قرار شد، ناگهان مثل انار ترکید، صیحه ای کشید . حتی شان و شئونات خود را فراموش کرد، کاغذها را پرتاب کرد،عمامه از سر کشید و با دو دست شروع کرد محکم بر سر خود کوبیدن . دیگران دویدند، از منبر بالا رفتند تا او را به خود آورند اما او در اندوه عظیم این مصیبت از خودش خبر نداشت؛ بی خود شده بود.
…. یادش بخیر.این اصطلاح را برای اولین بار از مادربزرگم شنیدم. هر موقع می خواست عمق گریه کردن ناگهانی یکی را تعریف کند با همان زبان قدیمی و شیرینش می گفت: مثل انار ترکید، و من همیشه می توانستم تصور کنم که طرف، چطور صورتش از شدت هق هق گریه، سرخ شده و اشک هایش روی گونه ها و چانه ها سرازیر شده.
حالا در این روزهای غمگین ، روزهای خزان زده ، تک تک ما بچه شیعه ها، مثل انار سرخ می شویم، سینه مان بی تاب می شود، مثل انار چاک چاک می شویم و خون دل می خوریم و اشک است که روی گونه هایمان جاری می شود. این گریه تجلی همان اشتیاق بی انتهاست برای تولدی دوباره… و زلالی اشک، آب رحمتی است که تیرگی ها را از سینه می شوید و با خود می برد.که اگر به جای آب، خون گریه کنیم بازهم کم است برای این مصیبت.
خون گریه‌ای برای لحظه های تکرارنشدنی تاریخ؛ لحظه هم نفس شدن مادر و نوزاد؛ انگار این اولین و آخرین بار بود که یک مادر دلش می‌خواست نفس نفس زدن طفلش را، از تشنگی بشنود تا بفهمد او زنده است. اما دیگر کار از کار گذشته بود و رباب به گریه کردن طفل فکر نمی‌کرد، فقط می‌خواست اصغرش نفس بزند. دیگر رباب دعا نمی‌کرد اصغرش آه بکشد شاید دل آسمان بگیرد و ببارد.
رباب به جایی رسیده بود که دعا می‌کرد فقط سپیدی گلوی کوچکش به چشم حرمله نیاید..اما فرشته‌ها می‌دانستند طولی نخواهد کشید که عشق از گلوی کوچکی طلوع کند.اما در این حادثه، برای اولین بار، شش ماهه‌ترین خورشید طلوع کرد و چه تقدیری داشت این طفل آفتاب!
و در این محشر خون، تمام معصومیت اباعبدالله‌علیه‌السلام را می‌توان از قنداقه ای خونین دید. می‌توان از گلوی شکفته، تصویر خدا را در چشم‌ها جاودانی کرد. می‌توان دور گهواره‌ای چرخید که تمام ستاره‌ها دور آن می‌چرخند… می توان باز هم خون گریست؛ گریه ای از جگری خون آلود برای روز دهم و حکایت عشق و دلدادگی، حکایتی فراتر از تمام غم های دنیا و کائناتش. قصه های پر غصه ای که رواست برای ماندگاری شان در پهنه تاریخ، جان دهیم؛
برای نگاه مایوس عباس به سوی خیمه ها
برای وداع سوزناک اباعبدالله با پیکر پاره پاره علی اکبرش
برای آن دم که حضرت، آخرین حجتش را برای لشگر کفر، روی دست گرفت
ذوب شدن برای وقتی که خون گلوی نوزادش به روی محاسنش پاشید
برای آن لحظه که قدم های مردد اباعبدالله ، با قنداقه خونین در دست، به سوی خیمه رباب می رفت و برمی گشت
برای رفتن ماه بر سر نیزه
برای بی قراری زینب میان گودال قتله گاه،
…. کم است اگر قیامتی گریه، به آسمان رود.
….. می بینی؟ این پائیز خزان زده، فصلی است برای شرحه شرحه شدن انارها

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *