همه می گویند…

همه می گویند...

 

می گویند
همه می گویند خواهی آمد
می گویند دنیا بهتر خواهد شد
می گویند
تاریکی از دنیا
رخت بر خواهد بست
و گرفتاری
و بیماری
و . . .
می گویند
وقتی بیایی
زمین رنگ سبز به خود می گیرد
و آسمان همیشه بارانی می شود
و می بارد بر دل کویریان
تو را دوست دارند
دوست دارند
چرا که وقتی می آیی
با خود بر ایشان آرامش می آوری
و صلح و آسایش
همه می گویند
اما همه زندگی می کند
بی خیال نبودنت
انگار بر سر ایشان عادت شده است
عادت شده
که هر روز صبح
به روز مرگی هر روزه
دچار باشند و خوشحال
و یاد تو را
مثل یک تابلوی نقاشی
خاک گرفته زده اند
به دیوار فراموشی
مولای من
من و همه مردم این شهر
با یادت هستیم؟!
اما تو چرا همچنان
میان ما غریبی؟
غریب و غریبه
برای زندانیان این خاک
اینجا که مردمانش
همه دوست دارند
اما نه خود را برای تو
بلکه
تو را برای خودشان
الهام السادات کاظمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *