نمایشنامه پاساژ

نمایشنامه پاساژ

 

دکور :
سن فوق العاده شلوغ است و وسایل زندگی به چشم می خورد و همه لوکس هستند نظیر مولینکس , قهوه جوش, سرخ کن , چای ساز, مایکروفر , اف اف تصویری , تلفن بی سیم , ساعتهای شیک اما همه خوابیده , گاو صندوق و … از آن طرف هم یخچال , میز تحریر , چراغ مطالعه ،کمد لباس که درش باز است با کت شلوارهای مارک دار, در توالت , گاز , تختخواب , خوراکی های به درد نخور نظیر چیپس و پفک و … به چشم می خورد . روی دیوار پوستر هنرپیشه های معروف ایرانی و خارجی و فوتبالیستها و نقشه جهان و پوستر آسمان آبی چسبانده شده است . در کنار اینها اعلان سمینارها و همایش های تجارت جهانی , WTO و منشور سازمان ملل وجود دارد . پرده در تاریکی کامل باز می شود . مقارن با باز شدن پرده نوار میکس شده پخش می شود :
مقدم شما مهمانان گرامی را به چهاردهمین نمایشگاه کتاب تهران … همه جا فیلور , حاحایر , آدم فروش دست تو رو شده … قصه ها تو بلد … ( چند ثانیه تبلیغات مختلفی پخش می شود . ) در اواسط این نوار صدایی می آید و آرام آرام نور سن را روشن می کند . 7 پسر در یک حالت بأس و ناامیدی و با لباس های مختـلف در جاهای متفـاوت در حالت ثابت به چشم می خورند .

صدا : بعضی وقتا آدم حس می کنه هیچ کدوم از این حرفای قشنگ, هیچ کدوم از این شعارای جالب, دلشو آروم نمی کنه … نه صدا و موزیک قشنگ خواننده محبوبمون, نه تجارت الکترونیک و wto که به خاطر کلاسشم که شده داریم کار می کنیم , نه قبول شدن فوق لیسانس و نه حرف داشتن تو مسائل حقوق مدنی و نه هیچ حرف و حدیث دیگه ای. تو پاساژ گنده دنیا که هر کی یه غرفه ای توش داره ، دیگه نبش بودن و 3-4 دهنه مغازه داشتن هم ارزش نیست .آخرش که چی ؟ رفیق فاب آدم هم برا آدم زیادیه … بگذریم … این قیافه هایی که هم می بیننین اینجان ؛ ماهاییم … من و تو … همه مون یه جورایی گیر کردیم اما برا اینی که کم نیاریم به رو خودمون نمیاریم … بعضی وقتا آدم حال داره یه چیزایی می نویسه … اما وقتایی مثل الان حس اون هم نداره … تعطیل تعطیل … پس یه سری به دفتر خاطرات دلمون می زنیم و از رو همون می خونیم و به همون دل خوش می کنیم. آدم وقتی خاطرات و نوشته های قبلیشو می خونه یه حالی می شه … هممون نامه نوشتیم و باکلاساش E-MALIرو تجربه کردن… اما بعضی نامه ها هم هست که آدم برا خودش می نویسه و می دونه به دست صاحبش هم نمی رسه ها … اما چیکار می شه کرد … این نامه هم از اون نامه هاس …(1 بلند می شود و روی سن شروع می کند به خواندن نامه از حفظ … در اواسطش 2 بلند می شود و او هم با او می خواند و کارش را انجام می دهد و بعد از مدتی خواندن رها می کند. در اواسط نامه 3 به جمع اینها می ییوندد و کار خود را می کند. در خط آخر همه در حال خواندن و قطع کردن هستند و انجام کار خود.)
1- سلام . حال من خوب است. حال همه خوب است و ملالی نیست جز دوری شما که آن هم خدا کند ماندنی باشد. امروز دلم برایت تنگ تر از همیشه است و خواستم بهانه ای برای نوشتن به تو پیدا کنم. اما … حرف زیادی ندارم و همان گفته های تکراری هم دلم را راضی نمی کند. گفتم بگذار کمی از روزگار خودم بنویسم و صحنه صحنه زندگی ام را به یاد آورم.
2- (با موبایل): ای بابا … تو چیکار داری؟ اونش با من … تو این قَرضه رو بگیر … چی؟ بهره؟ باشه بابا … نه این سود کاره … بهره کجا بود؟ راستی تو اون چک قبلیه اسکونتو حساب کردی؟ حواست باشه ها … آره … این روزا همه گرگ شدن … چی؟ بر پدرش لعنت … نه … خدا گواهه قیمت همینه … والله اگه دروغ بگم … آره بابا … جون بچه م … نه … اگه بگی یه ریال روش سود کرده باشم … باور کن به سر بریده …
1- شاید از این تکراری تر سخنی نباشد. اما امیدم این است که … امیدم این است که … این است که یادم رفت (فرد یادش می رود. کسی به او می رساند و با کمک او می گوید )
1: امیدم این است که تو هم شاید … چی ؟ … در جواب, حرفی از روزگار خودت بنویسی و فضای فکرم به … تصویر دنیای قشنگ تو روشن شود. قشنگی … لفظی که برای ما دیر زمانیست گنگ مانده است …
صدا: می بینی ؟ از رو هم یادمون میره … می گن خطم بده … اما می دونم مشکل از جای دیگه اس … (پسرها هر کدام مشغول کاری هستند و بی صدا انجام می دهند) حال هیچ کاری رو ندارم … راستی این نوشته ام مال کی بود ؟ … آهان مال 2 هفته پیش … جریانش چی بود ؟… اون روز … (حالت خیابان .همه با عجله در رفت و آمدند . 2پسر منتظر تاکسی هستند)
6- خسته شدم بابا بس که راه رفتم … این تاکسیا هم که انگار همه مردن …
5- نه بابا … از بس دربستی به تورشون می خوره دیگه ماهارو تحویل نمی گیرن
6- (اشاره برای سوار شدن) ولی عصر … ولی …
5- بابا اینا که ما رو نمی برن … دنبال از ما بهترونن …
6- ولی عصر … ولی …
5- این اسم ولی عصر هم عجب اسمیه ها …تا آدم بیاد بگه ولی عصر تاکسیه رفته سر پل تجریش
6- آره … اصلا نمی دونم چرا این اسمو گذاشتن اینجا …
5- نمی دونی؟
6- نه … مگه تو می دونی؟
5- صبحشو نه ولی عصر … نمی دونی …
(مجدد هر کس به کاری مشعول می شود)
صدا: از زندگیمون می گفتم و شهرمون … از این که تو این شهر … تو این کلان شهر … چقدر جای دلتنگی و چقدر جای دردو دل هست.
4- (نامه می خواند و بچه ها هرکدام مشغول کار خود هستند ) شهر من چنان که افتد و دانی, گفته اند جای بدی نیست. کمی تا قسمتی به درد زندگی می خورد . می شود در آن خوب به دنیا امد ( صدای گریه نوزاد و خنده و مارش عزاداری مرده – ادغام در هم ) راحت از دنیا رفت . زایشگاه های مجهزی دارد و قبرستان های با صفایی . نیازهای یک زندگی خوب را دارد و خواسته های یک مردن آبرومندانه را .
7- راستی فهمیدی اقای جمشیدی فوت کرد ؟
3- آره بیچاره همه بچه هاش هم خارج بودن … اما شنیدم یک دونشون هم برا ختم و هفتش نیومدن … این همه پولو گذاشت برا وراث …
7- اما خیلی آبرومند برگزار شد .
3- چطور ؟
7- هیچی . از اونجا با یه موسسه ای تماس گرفتن که کلیه برنامه ها رو اونا برگزار کنن . اونا هم حدود 30-40 نفر اوردن که هم گریه می کردن و هم جنازه رو تشیع می کردن … خیلی با شکوه بود … خدا رو شکر خوب بود .
3- چقدر خرجش شد ؟
7- می گفتن هر کدوم از این آدما برای گریه و مشایعت 50 هزار تومن گرفته … البته اگه با صدا گریه می کرده و دستمال هم زیاد مصرف می کرده تا 70 هزار تومن هم می رسیده …
3- خوبه دیگه … آبرو یعنی همین …
صدا : خوب بریم روز بعدش … اون روز ماشینم خراب بود …این طوری نوشتم … صبح که از خانه بیرون میایی وسایل نقلیه تو را به همه جا می رسانند ؛ عدالت خوبی هم رعایت می شود . آنکه مهم تر است و به جای مهم تری می رود تند تر و انکه کم اهمیت تر است آرام تر می رود . ( همه در صف تاکسی اند و بعضی هم پیآده می روند)
4- ( در صف تاکسی 2 او را کنار می زند و جای او را می گیرد با لهجه افغانی ) آقا … مادرم حالش بد است دارو گرفته ام … من باید سریع بروم …
2- ای بابا … خیلی بد شد که …
4- آقا نوبت من بود …
5- : حالا دیر نمی شه …
صدا : دلم برا این افغانیا خیلی سوخت … اما حتما کسایی هم هستن که دلشون برا ما بسوزه … خوب بریم روز بعد … عمرما هم به همین سرعت می گذره ها …اون روز اخبار داشت اخبار هواشناسی رو می گفت …( همه مثل نماشای تلویزیون پشت به بیننده ها می نشینند و می خوابند و تخمه می خورند و تلویزیون می بینند .)
1- ( نقشه جهان را با یک نشانگر نمایش می دهد) طبق گزارشات رسیده یک توده ی فوق العاده پر فشار و سنگین روی جهان هست و از غرب به شرق و از شرق به غرب در حال حرکت است و فعلا هم گریزی نیست . از افرادی که قلب یا روح ضعیف دارند خواهشمند است اصلا از خانه بیرون نیایند .طبق گزارشات ماهواره ای , امروز و سایر روزها آسمان ها ابری ست و خورشید پشت ابر است و معلوم نیست کی بیرون بیاید . طبق آخرین بررسی ها و گمانه زنی ها، فکر نمی کنیم به این زودیها شاهد آسمان آفتابی باشیم . روزهای سرد و بی روحی خواهیم داشت و خود را از گزند حوادث با لباس های گرم و پشمی خوب بپوشانید.تا اخبار بعد خدا نگهدار .
صدا : صبح ( نورها کم می شود و همه با کبریت روشن می کنند که خاموش می شود و دوباره تاریک می شود واین کار ادامه پیدا می کند و اگر کسی هم حوصله داشته باشد با صدا می خواند )آسمان شهر یا دل ما خاکستری است ؛ هر دو شبیه همند . هر دو آلوده و خاک گرفته و مضر . این برای من که گمان می کنم چشمان تو آبی باید باشد ( نور کمی روشن همه به نقشه آسمان آبی خیره شده اند ) نشانه خوبی نیست . در شهر من نشانه های خوب کم پیدا می شود ( 2 علامت ورود ممنوع , 3پارک ممنوع , 4ایستادن ممنوع , 5 حمل با جرثقیل حمل می کنند و 7 هم پوستری را حمل می کند که نوشته شده همه چی ممنوع حتی شما دوست عزیز و بقیه هم اینها را نشان می دهند و تشویقشان می کنند ) صبح های این شهر دلگیر است و مرا بیشتر غمزده دیدار تو می کند . گفتم صبح ها … و این نام نامفهومی است . اینجا زمان بی معنی است .وقتی فکر می کنی صبح صبح است ناگهان خوابت می گیرد ( همه به طرف رختخواب حمله می کنند و می خواهند بخوابند و با هم دعوا می کنند چون یک تخت بیشتر نیست ) همه دقیقه ها تکرار همند و تقویم ها همه یک صفحه و آنهم جمعه …نه به این معنی که روز آمدن توست … نه … این کمال خوش خیالیست … به آن معنا که روز تعطیل است ومی شود کمی خوابید … و من … در چنین اوضاعی دلباخته تو شده ام …
2- ببینم این مال باخته که می گن یعنی چی ؟
5- نمی دونم بابا گیر دادی این وقت صبح … چه می دونم … حتما تو همون مایه دلباخته و پاک باخته و باخته و راستی ایران قطر چند چند شد ؟
2- ایران قطر ؟ کدوم بازی ؟
5- همون دیگه 20 سال پیش بود.
2- آهان 20 سال پیشس ؟ بابا دهنمون صاف شد …این گل چی چی ؟ گل رز ؟ نه …گل رازقی ؟ گل یاس ؟ نه بابا با اون قیافه اس گل یاسش کجا بود؟
5- گل محمدی …
2- آهان … اره … شوتید تو گل خودمون … ای بابا … حالا تو برو از دلباخته و مال باخته و اینا سوال کن … بازی بعدی کیه ؟
5- باید باشه دیگه …
2- آهان … ساعت چند ؟
5- فکر کنم …
2- باشه پس حتما می بینم …( همه شروع می کنند به سیآه پوش کردنو پارچه های سیاه انداختن روی وسایل مختلف و خود را در پارچه پوشاندن )
صدا : دلباختگی هم بی معنی است … می دانی ؟ شهر من شهر تاریکی هاست… شب هایش به کنار , صبح هایش هم تاریک است . گاهی فکر می کنم اگر شمعی روشن می شد , این همه سیاه و خاکستری را درس عبرتی می داد … شمع روشنی معناداری دارد ای کاش (3 خرقه بر تن کرده شروع می کند به حرف زدن و می آید)
3 : تاریکی وجود خود را با مرغوب ترین شمع ها … نه نشد خیلی تکراریه … شمع های ما را در این روزگار تاریک , بهترین یادآور … برو بابا شعر که نمی خوای بگی … آهان … شمع بخرید و خورشید را یاد کنید … اصلا یه کار دیگه …آقا مسئول افکت یه بار دیگه اون تیتراژ اول برنامه رو بذارین …( تبلیغات اول برنامه پخش می شود .تبلیغات نمایشگاه و صدای شادمهر ) آهان این خیلی خوبه … کم هم ازش استفاده شده …آماده این ؟ با شماهام … ( خودش را آماده می کند و بلندگو در دست می گیرد ) دستا بالا … ا منو نگاه می کنین چرا ؟ ( شروع می کند و بچه های روی سن هم دست می زنند و خود را تکان می دهند ) شمع شمع شمع …حالا …شمع شمع شمع بخر …شمع شمع شمع … شمعو که شمآ بخرین , خیلی قشنگ و خوبه, بین همه ی ما ها , شمع من محبوبه … شمع منو که خریدین … اینو باید بدونین … هر جا رو که بگردین … شمع من بهترینه … اینه اینه اینه … ( بچه ها تکرار می کنند ) شما ها هم بگین … نه بابا … دو ضرب سه ضرب … اما ریتم این زیاد قشنگ نیست … چی کار کنم ؟ اصلا بی خیال … ( پسرها هر کدام شمعی روی پایه فرفورژه روشن کرده و پهلوی فرد می آورند و شمع را گذاشته و در اطراف می نشینند )کسی دیگه دنبال شمع و نور و این جور چیزا نیست … همه شدن دوربین دید در شب … اصلا انگاری نور و روشنی چشماشونو می زنه …عجب دوره و زمونه ی شده ها … ( خطاب به مسول نور ) آقا این نور کوفتیو بگیر لزوم نور بیشتر حس شه دیگه … اه … توی همین تاریکی که ما هستیم همین 4 تا شمع منه که یآد و خاطره روشنایی رو زنده نگه می داره دیگه … اونایی که هم چشم ندارن ببینن می گن گرون فروشی ( ادای شادمهر را در می آورد ) گرون فروش دست تو رو شده قصه هاتو بلد شدم … برو بابا … می خوای آدم خوبی باش یا نه … بیا شمعای منو بخر … می گن تقلبیه … آخه مگه شمع هم تقلب می شه ؟ چه می دونم از این حرفا دیگه … می گم آخه روشنی که قیمتی نداره هر چی گرون بدیم بازم ارزونه … ( رو به شمع ها ) آخه این کوچولوهای من چه تقلبی تو کارشونه ؟ نور می دن به این خوبی … حالا اگه گاهی زود تموم می شن و پر اشکن به خاطره اینه که من مشتری هامو زود به زود ببینم … شماها بگین بده ؟ نه جان من بده ؟ حالا بیا و خوب باش و مشتری مدار … تو این وضع , باید آدم طبق نظر مشتری کار کرد که مشتری شه … این همه بحث مشتری مداری پس چینه ؟ اصلا دشمن نورن اوناییکه با شمعا دشمنی می کنن … بعضیا می گن خورشید بیاد از دست من راحت می شن … خورشید کجا بود عمو … ( با عجله به این طرف و آن طرف می رود ) یه لحظه فکر کردم … نه جاش خوبه … یه سوال از شماها که دارین بر بر منو نگاه می کنین …پنجره اینجا کجاس ؟ اگه گفتین ؟ دیدین حالا ؟ …برا خودتون می گم … نورش چشماتونو اذیت می کنه … دکتر گفته برا چشمای شما همین نور شمع کافیه , خودش به من گفت … اصلا آقا جون …قرائت من از خورشید اینه… ( آستین خودش را نشان می دهد ) کی می گه نه ؟ کی می تونه بگه نه …کسی می تونه بگه ؟ ( بچه ها به حالت دعوا بلند می شوند ) باریک الله ( دوباره می نشینند )… قرائت شما چی ؟ من به این می گم خورشید … اینقدر قرائت بازی حال می ده …اصلا ببینم مگه من از خورشید بدم میاد ؟ من که بیشتر از همه شماها عاشق خورشیدم .. اصلا به یاد اونه که این همه زحمت می کشم و شمع درست می کنم . اگه این شمعا نباشه که مردم کلا روشنی یادشون می ره و کور می شن . ملت باباقوری و کور دوس دارین ؟ باباجون اصلا بیاین این خورشید دیگه ( رو به یکی از شمع ها ) عجب آدم جلبی هستیا … خودتو این پشت قایم کرده بودی ؟ … ( رو به مردم )چی ؟ اینم نه ؟ ببینین چقدر من باهاتون راه میاما … یاد بگیرین …خوب اینـو چی میگین ؟ ( چند تااز شمع ها رو می گیرد ) بیاین این 20-30 تاشمع رو بذارین کنار هم می شه یه خورشید حسابی و کامل که نمی شه اصلا نگاش کرد بس که پر نوره و قشنگ … کیه قدر بدونه ؟ این همه من به فکر شمام … تازه همه این حرفا کنار … من که شما ها رو خوب می شناسم … بیاین این یکی از نمونه هاش ( صدای زنگ ساعت6 روی تخت خوابیده . ساعت را خفه می کند . دوباره ساعت زنگ می زند . دوباره ساعت را با فشار بیشتری ساکت می کند . برای بار سوم ساعت را پرت می کند )
6 – فهمیدم دیگه 1000 بار که نمی گن … اه … با اون صدای مرده شوریش … باید پاشم نماز بخونم … اونم قبل از طلوع افتاب که قضا نشه … چی می شد این آفتابه دیرتر طلوع می کرد یکم بیشتر می خوابیدیم ؟ ( دوباره می خوابد )
شمع فروش : دیدین … این هم از شما … دیگه چی می خواین ؟ هر وقت بخواین روشنش می کنین و نماز ظهر اول وقت می خونین … هر وقت بخواین خاموشش می کنین که بتونین بخوابین و کلی تا طلوع آفتاب وقت هست … اصلا تو این زمان که اومانیزم حرف اولو اخر رو می زنه خودمونو مشغول چی کردیم ؟ اقا و نوکر خودت … دیگه چی کار به نور خورشید داره که …( نور زیاد می شود . 4 و2 درحال باز کردن در گاو صندوق هستند و5 هم دارد جیب شمع فروش را می زند . )
4- خاموش کن اون لامصبو … هنوز تموم نشده … ( شمع فروش دست 5 را می گیرد )
شمع فروش : می بینین ؟ خوب چه کاریه ؟ بذاریم هر کی کار خودشو بکنه …( دست فرد را ول می کند و 5 در می رود ) آره دیگه … چی کار به نور خورشید داریم که بره و به هر جایی سرک بکشه و بی خودی همه جا رو روشن کنه ؟ بعضی چیزا باید تاریک باشه و مخفی … مگه نه ؟ آقا جون شمع بخر آقایی کن … ( 7 می آید و وارد می شود ) اگه بد دیدی بیآ بندازش تو صورت من …
مرد : آاقا جون چه خبره ؟ داری چی کار می کنی ؟ بازار گرمی می کنی ؟
شمع فروش : … اگر مشتری هستی … اگر طالب حقیقت و روشنایی هستی بازآ .. در دگر صورت برگرد که از آن تو متاعی در این بساط یافت می نشود و گرانبها وقت مرا هم ضایع مکن.
مرد : باریک الله… حالا بازارت گرم هس ؟
شمع فروش : از گرمی نور شمع هایم بود که کالبد افراد حقیری مثل تو گرم می شود جوانک …
مرد : اون وقت کار هم داری ؟
شمع فروش : از زمانی که کوردلانی به سان تو کمتر مردم را از نور و روشنایی و حقیقت دور ساختند , آری .
مرد : حالا می تونم بپرسم کار شما چی هست ؟
شمع فروش : غایت آرزویم این است که ده هزار شمع عالم تاب ناب تعبیه کرده و آنها را به جای خورشید به نسل های آینده اهدا کنم …
مرد : تااسم شما هم تو لیست اسامی گینس ثبت بشه ؟
شمع فروش : کوران را به این دیار راهی نیست …
مرد : اون وقت این هدیه چقدر برای نسل آینده خرج بر می داره ؟ ( صدایی می آید )
4- اهای مسئول نور … هر وقت خواستی نور بده … کارم تموم شد … ممنون …( نور زیآد می شود . در گاو صندوق باز است و افراد طرف دیگر نشسته اند و می خندند . دوباره نور کم می شود )
شمع فروش : روشنایی و حقیقت قیمتی ندارد
مرد : ببین من بازاریابم … این طوری هم حرف نزن که هیچی نمی فهمم ( موبایلش زنگ می خورد ) جونم … وایسا دیگه …خوب … می دونم … مگه همون سفره عقده میرداماد و نمی گی ؟ پایه های فرفورژه ش جور شد ؟… خوب شمع سر سفره شو اومدم بگیرم دیگه … خوب ؟ نه … پایه هاشو تزیین کنین آماده باشه … اومدم دنبال خود شمعه … آره … تیز بر می گردم … نادر هم تو ماشینه … اینجا خیلی بد جاس … می ترسم جریمم کنن … باشه … نور افکن اینا آمادس دیگه ؟ باشه … اومدم… ( موبایلو می بندد ) آره خلاصه , اگه شمعات خوبه من ببرم … اگه هم نع که …
شمع فروش : کجا جوان ؟ من فقط طالب جمال خورشیدم و یاد او را زنده نگه می دارم …
مرد : خوب بابا …
شمع فروش : سعی و تلاش من در این است که حقیقت را به تو بنمایانم …
مرد : نمایوندی بابا … عجب گیری افتادیما …
شمع فروش : ( شروع می کند به گریه کردن ) خورشید … آه خورشید … افسوس که دیگر گمان نمی کنم هرگز جمال تو را ببینم …
مرد : بسه دیگه اینقدر ادا در نیار
شمع فروش : دست خودم نیس … می دانی که خورشید مراد من است و …
مرد : می رما … برای چی هی روضه می خونی ؟
شمع : باشه بابا چرا عجله داری ؟
مرد : می گم همچین بازار گرمی می کنی اگه خود خورشید هم بیآد مشتری تو می شه … وایسا اون 2 تا رو … آره … اونا رو بده ببرم دیر شد … ما … بیا این هم کارتم … هم برا عزا هم برا عروسی هم برا پاتختی هم برا قبولی هم برا هفت هم برا همه چی کارت داریم … اصلا برا زندگی کردن ما خوبیم … هوای ما رو داشته باش …هوا تو داریم داداش …
شمع فروش : حیف که نمی توانم در تاریکی ماندن دیگران را ببینم …بیا اینم 4 تا شمع … ( مرد پول می دهد ) چی ؟ این ناقابل برای خرید یک متاع بی نهایت ؟
مرد : چه خبره بابا ؟چرا اینقدر گرون ؟
شمع فروش : برو که تو را در این بازار …
مرد : باشه بابا بیآ …
شمع فروش : حالا شد ( مرد می رود و 6 به صورت کور وارد می شود)
کور : سلام بر همه …
شمع فروش : همه ای اینجا نیست …منم و خودت ..
کور : پس این همه ادمی که من حس می کنم اینجان چی ؟
شمع فروش : چی ؟ آدم ؟ آهان … آره تو حس می کنی و امکان داره حست خراب باشه ( کسی از میان مجلس سرفه می کند . کسی دیگر عطسه می کند . موبایل کسی زنگ می زند )
کور : درسته … حس من خرابه …
شمع فروش : دوباره اومدی اینجا بگی چی ؟ صد بار به تو گفتم اومدن تو برا من شگون نداره … شومه …
کور : اما کاسبی خوبی کردی که…
شمع فروش : خودش عاقل بود … اما تو چی ؟ یه بدبخت که برات روشنی و وتاریکی مفهومی نداره …
کور : برای مرد شمع فروش هم این چیزا مفهومی نداره … جز صدای خوشایند سکه ها که اونو هم من می شنوم و می تونم ازش لذت ببرم پس تا اینجا مساوی…
شمع فروش : عجب گیری افتادیما …این یه لاقبای پیزوری هم ما رو دس میندازه … اصلا تو اینجا چی کار داری ؟ نکنه اومدی شمع بخری خونتو روشن کنی هان ؟ کدومشو می خوای بهت بدم ؟ … اینو می خوای ؟… نه این کم نوره … بذار اون پر نوره رو بدم که به هیچ کی نمی دم … اصلا چطوره یه تیکه چوب خشکو بدم ببری ؟… هان ؟ با دوام ترهم هست … برا تو که فرقی نمی کنه …
کور : برای کاری اومدم اینجا … دنبال چیزی می گردم … یه چیزی منو طرف خودش می کشه … یه چیز درخشان
شمع فروش : یاللعجب … ببین شمعای من چه قدرتی دارن که یه کور بی نوا رو هم جذب می کنن … آفرین و صد باریک الله به خودم ( دست خودش را می بوسد )
کور : نه
شمع فروش : نه ؟ یعنی چی نه ؟
کور: مطمئن هستم که شمعای تو نیست … شمعای تو خیلی کوچک تر و ناچیز تر از اونی هستن که چنین احساسی در من ایجاد کنن … کیفیت و ماهیت اون چیزی که من دنبالشم با این شمعای تو خیلی فرق می کنه …
شمع فروش: دست شما درد نکنه …حالا بیا و خوبی کن … اصلا تو کی هستی که کیفیت و ماهیت حالیت شه ؟ دوباره این چیزایی که تو روزنامه ها می نویسن رو بلغور کردی ؟…
کور : من دنبال چیزی می گردم …
شمع فروش: مثلا ؟
کور : یک پنجره …
شمع فروش : چی ؟ ( هول کرده است ) پنجره ؟ غلط زیادی … یه بار دیگه از این حرف بزنی می دم با همین شمعا بلایی به سرت بیارن که پنجره و حنجرت قاطی بشه ها … این همه آدم فهیم و دانشمند مثل من کلی دنبال پنجره گشتن و هیچی پیدا نکردن …حالا تو کور بدبخت حرفای گنده تر از دهنت می زنی ؟جمع کن برو تا نزدم شل و پلت کنما
کور : اینجا چیزی هست که به من احساس گرمی و امید می ده …
شمع فروش: خوب من هم همینو می گم دیگه باباجون … بیا همین شمعا رو حس کن .. همیناس … ( کور به سمت شمعا می رود اما می ایستد )
کور: نه اینا نیست
شمع فروش: پس بفرمایین کجاس ؟
کور : ( به طرف پوسترهایی که به دیوار زده شده می رود و شمع فروش دستپاچه جلوی او را سد می کند )
شمع فروش: کجا ؟ … کجا می خوای بری ؟ چه حرفا … اونجا فقط دیواره … می فهمی ؟
کور : برو کنار … می خوام لمسش کنم… می خوام حسش کنم …
شمع فروش: نمی خواد عزیزم … من برات حس می کنم؛ لمس می کنم ؛ فکر می کنم ؛ تصمیم می گیرم ؛ عمل می کنم…. اصلا تو جون بخواه…
کور : پشت اون همه ورق مرق و آت آشغال چیه ؟
شمع فروش : هیچی بابا … اونا رو زدم که دیوار خالی نباشه … یه دکوراتور خارجی اوردم و اون گفت این طوری قشنگ تره …
کور: انگار اینا یه چیزایی رو می پوشونن … باید همه رو خبرکنم … اینجا یه چیزایی هست
شمع فروش : بیخود می کنی … برو پی کارت ( 1 و 2 می آیند و رد می شوند )
1- عجب بازیی داره بی معرفت ادم حال میاد از بازیش
2- این جا رو ببین …
1- اره … اقا من ازاین پوسترا می خوام … می شه بدین ؟
شمع فروش: با کمال میل …فقط اونا نمونه اس … باید بهتون بدم … ( می رود و از پشت پوستر می دهد . پسرها تشکر می کنند و می روند ) می بینی ؟ خوب موقعی که می خوان می چی کارکنم ؟
کور : چرا خودشو ندادی ؟ من باید برم ببینم چیه
شمع فروش :اون پشت هیچی نیست فقط یه سوراخه که ازش باد میاد همین … اگه من اون سوراخه رو باز بذارم طوفان می شه و باد میآد همه شمعا رو خاموش می کنه … باد دشمن نوره … باد خیلی بده … همه چیزو زیرو رو می کنه …. تو که نمی خوای همه چیز نابود بشه . می خوای ؟
کور: همه چیز از بین می ره ؟ …
شمع فروش: ( با لحن دلسوزانه ) آره عزیز دلم …باد شمعا رو خاموش می کنه … اگه این شمعا خاموش شه ما از کجا نور و روشنی بیاریم ؟تو خودت تاریکی رو تجربه کردی و می دونی چقدر بده … نمی خوای که دیگران به این بلا دچار شن . می خوای ؟ من همیشه همینو می گفتم … حالا بیا کنار و مایه بدبختی دیگران نشو … بیآ کنار عزیزم
کور : اما من مطمئنم اون پشت یه پنجره هست . نورو گرمیشو حس می کنم .
شمع فروش: پنجره ؟… کدوم پنجره ؟ اونجا اگه چیزی هم باشه یه حفره بی قابله …یه سوراخ کوچولو که پر مار و موشه … یه عالمه باد هم کمین کرده تا روشنی دنیای قشنگ ما رو ازمون بگیره … اما … می دونی که ما …اجازه نمی دیم ( او را به بیرون هدایت می کند ) تا آدمای فهیمی مثل تو هستند هیچ اتفاقی نمی افته …آفرین … ( به نزدیک پوستر هنرپیشه می رود ) نزدیک بود … خیلی نزدیک بود … ( دستی به پوستر می کشد . یک دفعه پوستر را پاره می کند . پنجره قشنگی آن پشت هست و نور خیلی زیاد می شود و اکثر شمع ها خاموش می شوند) اه هنوز هستی ؟چرا دست از سرما بر نمی داری ؟ آخ چشمم … این نور زشتت رو ازم دور کن ( پوستر دیگری را می چسباند ) دیگه نمی خوام ببینمت … اونقدر اونجا وایسا تا بپوسی و تموم شی … اصلا خودم تو یه وقت خوب آتیشت می زنم … ازت متنفرم … مطمئن باش اجازه نمی دم کسی تو رو پیدا کنه… روز و شب اونقدر شمع می سازم که اصلا هیچ کس به تو احتیاجی نداشته باشه که فکر کنه … قول می دم … ببین چه به سر شمعای من اوردی ؟ ظالم … برم تا دیر نشده برای درست کردن هزار تا شمع جدید موم و فتیله بیارم … من عاشق روشناییم … عاشق روشنایی ( از صحنه بیرون می رود . صدای 7 می آید : آره … خوب بود شمعاش ؟ باشه … بیشتر می گیرم …پس پرژکتورو حذف می شه؟ …آره خیلی شاعرانه تر هم هست … باشه می رم ازش بیشتر می گیرم … این پرژکتورا دمده شده بابا … وضعیت سابق )
صدا : می ترسم … خیلی می ترسم …دیگه از خودم و کارام و حرفام هول دارم … زمان ما , بازی فقط مال بچه ها بود که سرشون به کودکی خودشون گرم شه …اما الان … سر خیلیا به کودکی ما گرمه و این که بزرگا هم مثل بچه ها بازی می خوان و بازیچه …من جزء کدومشونم ؟ ( افراد دکور صحنه را شبیه بازار کوفه می کنند با مغازه شیک پارچه فروشی. لباس های عربی می پوشند و یکی هم طبقی از خرما بر سر می گیرد) زمان , بازیگرا و بازیچه های زیادی یادشه … بازیگرایی که ختم بازی بودن و باید جایزه اسکارو به اونا می دادن … البته الان هم همچین آدمایی هستنا … خیلی باید بهش فکر کنیم و بدونیم که … ( فرد 4طبق به دست به 5 پارچه فروش می رسد )
طبقی : بسه دیگه بابا … تا موقع بازی ما شد هی حرف می زنه …بذار بازیمونو بکنیم … ( رو به 5 )آماده ای ؟ … خوب رفتیم …السلام علیک یا شیخ , خرمای تازه نمی خری ؟
پارچه ای : و علیک . تازگی خرما هایت را به رخم نکش که تازه تر و رسیده تر از آن را از نخلستان خودم می آورند.
طبقی : کسی منکرش نیست . اما خرمای ما نقد است و حلاوتش دو چندان .
پارچه ای :برای من نسیه حلاوت دوچندان دارد که یک بار از تصورش بهره می بری و یک بار از خودش .
طبقی : امروز تیغ زبان شما رشته روزی مرا می برد.
پارچه : رشته روزی را جایی استوارکن که در دسترس چنین تیغ کهنه ای نباشد .
طبقی : چه کنم که امروز تیغ های کهنه را جلا می دهند . گوشه تاریکی نیست که روشنی برق آنها چشم را خیره نکند .
پارچه : باز دو پهلو حرف می زنی چه شده ؟
طبقی : شما که بهتر می دانید . کوفه آبستن حوادث است .
پارچه : کوفه از پارسنگ ترازوی تو هم نازاتر است … شکم برآمده او حاصل پرخوری و عافیت نشینی است . کوفه را می شناسم . آن هنگام که بلوازده و مضطرب می نماید از همیشه آرام تر است ؛ درست مثل امروز.
طبقی : اگر شما را خوب نمی شناختم گمان می بردم که از هیچ چیز خبر ندارید . شما از آرامش می گویید در حالی که کوی و برزن را هلهله و غوغا برداشته ( افرادی با عجله به این سمت و ان سو می روند .)
پارچه : هلهله ؟ مگر عروسی در پیش است ؟
طبقی : عجیب است . یعنی این همه سرو صدا که در دعوت از حسین بن علی به راه افتاده است در نظر شما چیزی نیست ؟ از هر جا بگذری سخن از اوست . دیگر کار از پنهان کاری و نجوا گذشته . علنا در هر کوی و برزن سخن ازآمدن اوست .
پارچه : خوب دیگر چه ؟
طبقی : می دانم که خبر دارید و سبب این تجاهل عارفانه را نمی دانم اما به هر حال بزرگان کوفه هر روز نامه هایی برای حسین فرستاده و او را به کوفه دعوت می کنند . چه نامه هایی … یکی از دیگری فصیح تر و بلیغ تر . کوفه شده میدان مسابقه بلاغت و البته غلو و اغراق . هر کس سعی می کند دست نوشته اش پر آب و تابتر باشد . شما که بر این امر واقفید .
پارچه : آری … اما می خواهم از زبان تو بشنوم … خوب در این نامه ها چه هست؟
طبقی : همه چیز . مطالب مربوط و نامربوط و یک چیز در همه آنها مشترک است . حسین به شهر ما بیا . شهر برای تو آماده است . نخل ها به بار نشسته اند و چاه ها پر آب است .بیا که قدوم تو را چشم انتظاریم …
پارچه : پس نوشته اند حسین بیا که نخل ها به بار نشسته اند ؟
طبقی : اری.
پارچه : یعنی حسین را برای یاری در زراعتشان می خواهند ؟ تو گمان می کنی او تبجر خاصی در این امر دارد ؟ البته پدرش نخل می کشت و چاه حفر می کرد اما خود او …
طبقی : مسخره ام می کنید ؟ به بار نشستن نخل ها کنایه از روزگار خوش کوفه است و آمادگی آن ..
پارچه : اما این کنایه روشن تر از تصریح است .
طبقی : جریان مسلم را هم مطلعید . در کار او دیگر هیچ کنایه ای نیست . شنیده ام تا امروز 40 هزار مرد کوفی با او بیعت کرده اند .
پارچه : 40 هزار مرد کوفی ؟ در کوفه این همه مرد نمی شناسم .
طبقی : همه عهد کرده اند تا پای جان با حسین بمانند . بازار تیغ فروشان و شمشیر تیز کنان گرم گرم است .
پارچه : نه به گرمی بازار دورویی و ریا . نمی فهمم اهالی کوفه چرا اینقدر خشن شده اند . اخر برای چیدن خرما و کشیدن آب که نیازی به جان سپاری و شمشیر کشی نیست . به نظر تو مردم دیوانه نشده اند ؟
طبقی : ( عصبانی ) مردم را نمی دانم ولی من از دست شما عنقریب چرا .
پارچه : پس هنوز تا مختصر عقلت سر جایش هست دیوانگی نکن و پای تیغ و شمشیر را به وسط نکش .
طبقی : اما بعید نیست جنگی در گیرد .
پارجه : جنگ ؟ جنگ برای چه ؟ یعنی بر سر چیدن خرماها خونریزی می شود ؟
طبقی : آه شما را به خدا خرما را رها کنید .این یک موضوع جدی است . حالا که وقت شوخی کردن نیست .
پارچه : افسوس که شوخی زمانه زمان ناشناس است . اما خوب من از او وقت شناس ترم و بگو جریآن جنگ و جدال چیست ؟
طبقی : وای بر من . شما که بهتر از من اینها را می دانید . شام و کوفه دو رقیب دیرینه هم اند .
پارجه: خوب ؟
طبقی : خوب این کار , یعنی دعوت حسین اعلان جنگ با شام است . کوفه دندان هایش را به شام نشان خواهد داد .
پارچه : و شام ؟
طبقی : خوب شام هر چه می خواهد بکند .
پارچه : و شام پتکی آهنین بر داشته و این دندان های پوسیده را خرد خواهد کرد.
طبقی : شما به کوفیان و کوفه بی اعتمادید .
پارچه : اگر چنین باشد نشانه نهایت تدبیر من است .
طبقی : اما ..
پارچه : گوش کن پسر جان . کوفه به جبران سال ها تحقیر شدن در برابر شام امروز سر انتقام دارد . اما مرد این انتقام نیست . کوفیآن می خواهند با دعوت از حسین و پذیرفتن بیعت او, نغمه جدایی از شام را ساز کند .
طبقی : پس شما با من موافقید که جنگی د رپیش است .
پارچه : نه . کوفیان به آین دل خوشند که با پیش انداختن نواده پیامبر شام را به مصالحه ای واردار کنند و درخوشی و خرمی پیروزیشان را جشن بگیرند .
طبقی : از کجا معلوم …
پارچه : از اینجا که اگر چنین نبود خرماهای رسیده و چشمه های جوشانشان را به حسین یادآوری نمی کردند
طبقی :اما اگر شام نپذیرفت و ساز جنگ کرد ؟
پارچه : در آن صورت تو چهره واقعی کوفه را خواهی دید . آنهمه دندان تیز یک شبه فرو می ریزد و کوفه همچون شیری پیر فکر شکار را از سر خود بیرون می کند و به خوردن مرده موشی قناعت .
طبقی : در آن صورت تکلیف حسین چه می شود ؟
پارچه : راستش را بخواهی گمان نمی کنم حسین اصلا به کوفه بیاد .
طبقی : چرا ؟ با این همه شوق که از کوفیان می بیند ؟
پارچه : کدام شوق ؟او دورنگی کوفیان را خوب می شناسد . می داند که او در اندیشه دیگری است و کوفیان در اندیشه دیگر . پس منتظر زمان مناسب می ماند که طشت رسوایی کوفیان از بام بیفتد و آنگاه به مدینه باز می گردد .
طبقی : آمدیم و چنین نشد ؟
پارچه : همین است که مرا تگران می کند . چون ندر ان صورت شاهد فاجعه ای هولناک هستیم ( 2 با دو شمشیر وارد می شود )
2-کل بازار را برای یافتنت جستجو کردم . این جا چه می کنی ؟ ( طبقی می خواهد به او بفهماند که برود و حرفش را نزند اما 2 نمی فهمد ) بیا این هم شمشیرت … از شمشیر خودم تیز تر شده است … چه ؟ بروم ؟ آخر کجا ؟ مگر خودت نگفتی که … نمی دانی چه خبر است … چوت دوست من بود شمشیر تو را هم تیز کرد وگرنه باید 4-5 روز معطل می ماندی …
طبقی : باشد . بده و برو …
2-همین ؟ مزدم چه می شود ؟ دستت درد نکند هم می گفتی خوب بود ( طبقی چند سکه به او می دهد و او هم ناراحت می رود )
پارچه : این روزها باید شمشیر تو عقل تو باشد و زره ات تجربه .و
طبقی : پس شما با دعوت حسین و نامه نوشتن به او مخالفید ؟ چرا دیگران را بر حذر نمنی دارید ؟
پارچه : من ؟ خود از بزرگترین دعوت کنندگان او هستم .. نامه من از نامه همه آنهایی که نام بردی غراتر و شیواتراست .
طبقی : چطور ممکن است ؟
پارچه : زمانه را چه دیدی ؟ شاید آمد و همه بررسی های ما به هم ریخت …نه ؟
طبقی : در این صورت که …
پارچه : خوب این هم یک احتمال است . احتمال غیر ممکن که غیر ممکن نیست . هست ؟ در صورتی که من از دعوت کنندگان حسین نباشم در صورت آمدن او می توانم همین مقام و منصب خود را حفظ کنم ؟ نمی خواهی که درخرما فروشی و طبق به دستی رقیب تو شوم . می خواهی ؟
طبقی : نه … نمی خواهم … اما … من چه کنم ؟
پارچه : شترکه در بیابان مرکب توست و تو را به مقصد می رساند , در صورت گم کردن راه باید غذای تو شود … در صورتی که شمشیری برای نحر داشته باشی …
طبقی : پس من می روم … نمی دانم چه کنم … نفهمیدم اخر …حسین می آید ؟… شام چه خواهد شد ؟ … شمشیر تیزم را چه کنم ؟ باید مواظب باشم که به کسی نخورد که شترم نحر می شود … بیابان از کدام سو بود ؟ خوب … من … اها خرما می فروختم …( دوباره پیش پارچه فروش بر می گردد ) خرمای تازه نمی خری ؟ ( همه فیکس . خواننده ای که تا به حال صدایش را فقط شنیده ایم به روی سن می آید با دفتری که خاطرات را از روی آن می خواند و گلدانی خشکیده )
صدا : گفتی خونه ای از محبت بساز . ساختم . اما سیلاب سر در گمی خرابش کرد . گفتی سوی چراغ معرفت رو بیشتر کن . کردم .گرچه تندباد خوش باوری خاموشش کرد … فکر می کردم تو ,تو خونه ی آباد من قدم می ذاری , اما الان که می بینم از اون خونه آباد , غیر این ویرونه هیچی نمونده … تو گفتی شاخه ای بکار و با اشک چشم آبیاریش کن , خوب کردم ؛ اما من موندم و این شاخ خشک و فکر اون روز که بیایی بر این شاخه گل خواهد رویید . . سال ها گذشت و روز به روز این شاخه خشک تر و سترون تر شد . گفتم شاید گل انتظار شکفتن رو فراموش کرده … اما الان پیامی تازه از تو یاد گرفته ام …( همه بازیگران جلوی سن می ایستند )
مرا می آموزی که به یادت شمع بیفروزم اما اسیر شمع فروش دغل باز نباشم . ارزوهای واهی نپرورم تا بندی دام خویش بافته نگردم و من … به بهانه پیروزی تو طمع کار پیروزی خود نباشم … ( نور تاریک و زوم روی گلدان . صدایی از بیرون پخش می شود با آرزوی رضایت شما از برنامه پخش شده روزهای خوبی را برای شما آرزومندیم …. یخچال فریزر امرسان .نور زیاد شده و بچه ها احساس راحتی می کنند و از همان جا به پایین سن می پرند و از سالن خارج می شوند .صدا تنها ایستاده با گلدانی در دست و دفتر خاطرات . پرده بسته می شود .)

والسلام علی من اتبع الهدی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *