نمایشنامه دو دختر

نمایشنامه دو دختر

 

نمایش نامه دو دختر

صحنه اول…
اوس کلهر: یه دوری توی صحنه میزنه خروس کجای( سه تا پسرهاش نیم خیز بلند میشن) دون بپاشید(دون بپاشن) بیشتر دون بپاشید…. بگردید خروسم پیدا کنید….( پسرها مشغول گشتن بشن) آخ خروس کجا رفتی. من تو کدوم بیغوله دنبالت بگردم…نه کنه رفته باش تو خونه همسایه ها..

خروس کجایی اخه از من چه خبط و خطایی دیدی…که از پیشم رفتی…
از دون برات کم گذاشتم یا آب…هان بگو..
من که از دهن زن و بچه ام زدم ریختم تو شکم تو…اصلا بگو سر خود و بی خود رفتی که چی بشه (سه تا پسرها همزمان دستشون می گیرن جلوی دهنشون حرف میزنن…چی چیمگوئید) یواشتر بگوئید..باز باهم حرف میزنن( دستون از جلو دهنتون بر دارید ببینم چی چی میگویید) این چه مصیبتی بود که دامن گیر من شد
زن مشغول اب پاشی توی کوچه( و دعا خوندن زیر لب)
مادر: اوس کلهر اوقور بخیر…چیزی شده…کله سحری داد ان قدر و بیداد راه انداختی..
اوس کلهر: دستم به دامانت آباجی. چی می خواستی بشه. خروسم از خونم فراری شده. می ترسم کار دست خودش بده.معلوم نیست الان تو کدوم مطبخ داره برای ناهار ظهر آماده میشه.
مادر: نه ان شاالله بگرد پیدا میشه…جای دوری که نمی تونه بره همین دور و بره..
اوس کلهر: آباجی میگم نکنه اومده تو خونه شما…یه دوری اطراف خونه رو بزن..
مادر: لا اله الا الله…برو. برو اوس کلهر…من دیگه ان قدر به خونم بی حواس نیستم
اوس: اصلا این وقت صبح برای چی آب و جارو راه انداختی؟؟
مادر: این کار هر روز من مسافر دارم. مسافری عزیز…. مسافری که اون قدر معرفت نداریم که اون قدر که تو نگران اومدن خروست هستی نگران اومدنش باشیم……باز به معرفت تو که نگران خروست هستی….
ایشالله که پیدا میشه….

صحنه دوم….
مادر همینطور که چادرش از سرش در میاره: خدایا از امروزمون به امید تو…یه قدی صدقه برا سلامتی حضرت بزارم کنار… ای وای این دختر که هنوز خواب…
طلعت…طلعت مامان پاشو..پاشو نمازت بخون افتاب طلوع کردها…چه قدر می خوابی…
طلعت: چه قدر خوابیدم…مامان اغور به خیر.
مادر: صبح تو هم به خیر باشه…پاشو…پاشو تا آفتاب نزده نمازت بخون…
طلعت همانطور که میره… وضو بگیره چشمش به کاسه شیر میفته… مامان شیر تازه است…
مادر: آره تازست…
طلعت…خیلی داره چشمک میزنه یکم ازش بخورم. خیلی دلم می خواد.
مادر: ان قد خوشمزگی نکن..یکم تحمل کن. نمازت بخون بعد بیا ازش بخور.
طلعت وای نمیشه ازش گذشت…بهتر یه قلوپ ازش بخورم…
توی گلوش میپره و شروع میکنه به سرفه
ای وای….خدا مرگم بده چی شد..چی شد دختر..سرفه کن. سرفه کن…ای وای از دست تو و اون شکمت دختر…نتونستی یه دقه دندون رو جگر بزاری…وای هزار مردم و زنده شدم….
الان خوبی..
طلعت آره مامان جونم خوبم…آخ شیر خیلی چشمک می زد نمی شد ازش گذشت
مادر:از دست تو دختر…سر خود و بی خود رفتی شیر سر کشیدی میگی نمی شد ازش گذشت…بلند شو بلند شو برو یه مشت آب بزن به سر و صورتت…..
من که مردم و زنده شدم….
ای وای هنوز زانوهام داره میلرزه…
خدا رحمتت کنه حاج فتاح…که ببینی این امانتت سر صبحی با من چی کار کرد….
برم برم یه چندتومنی دیگه سنگین صدقه بزارم برای سلامتی حضرت….
از پشت صحنه……طلعت مادر نمازت خوندی دعا عهد بزار باهم بخونیم….منم نخوندم.

..صحنه سوم
مادر: با عصبانیت پارچه ای که دستش زمین میندازه و: خونه که نیست طویله شاه سلطان قاجار..هی یکی میره..یکی میاد.
دختر(زیور) یه سطل جلوش داره زمین دستمال میکشه..
مادر: هنوز این بشور بسابت تموم نشده…امروز هزار جا وعده گرفتم. از همه مهمتر خونه این زنیکه توران سلطنه..
زیور سریع توی حرفش میاد: اه مامان مگه شما نگفتید به گدائی بیفتیم اسش سمت اون جا نمیرید… پس چی طور شد ؟؟؟
منم الان باید برم مکتب.. هر روز دارم دیر میرسم(و با ناراحتی سطل و پارچه اش برمیداره)
اسش می دونید چی چی
قول هاتونم دیگه قول نیست…روز به شب نرسیده… زیرش میزنید…
مادر: اون جا نرم کجا برم…هان بگو کجا برم…کجا برام فرش قرمز پهن کردن..
اون الان توی خونه اش بساط سور و ساط برپاست…اگه لقمه چربی هم هست الان اون جاست…
دختر خواستگار خوب باید تو این خونه بیاد تا کی می خواهی حبس بمونی بین این برادرای خلاف کارت…
زیور: با کنایه….خواستگار خوب پول می خواد که شما نداری…زور و زیبایی می خواد که من ندارم
مادر: آره آره راست میگی برو دخیل ببند. برو شمع روشن کن…برو متوسل شو..دست مریزاد دختر…ولی چشم تنگات کور خوندن…ان قدر خواستگار برات این جا ردیف کنم که خودت دهنت باز بمونه…تو یکم به من فرصت بده. یکم صبر کن..
صدای در
زیور: مامان کی…این وقت صبح
مادر: نمی دونم بفرمائید…بفرمایید
خواهر شوهر…آباجی مهمون نمی خوای..یا الله..دادا مسعود بیا تو..
نون و پنیر اوردیم دخترتون بردیم…
مادر: بفرمائید…قدم روچشما ما گذاشتید..
دختر نگفتم…بیا اینم خواستگار
زیور: اه مامان….اینا کین
خواهرشوهر: وای ماشالله چشمم کف پات چه قدرم ماه…دادا دیگه چی می خوای ببین خدا چی نصیبت کرده..
مادر: محبت دارید کنیزتون..
.زیور: مامان میشه یدقه بیایید…
مادر: الان میام چایی بریز بیار…سرافرازمون فرمودید…
آقا دادشتون خونه از خودشون دارن…
خواهر شوهر: بله اقاجونم برا دادم یه خونه گرفتن…
عروس خانم…..خیاطی بلدن..قالی بافی چه طور…سوزن دوزی….؟؟؟ دستپختشون چه طور…من مادرم یه عروس خوب و کاری می خواد…اخه می دونید یکم ناخوش احوال…کمک دست می خوان
زیور که داخل میشه داماد…هی خوشش میاد
زیور چایی میریزه رو داماد…بیفرمایید…
مادر: وای خدا مرگم بده…دختر چی کار کردی
خواهر شوهر: هیچ طوری نیست..بی هول و واهمه…باهم بقیه اختلاطمون کنیم اسش خودت ناراحت نکنی ها….
مادر: چه قد گل می گویی شما…
خواهر شوهر: دخترتون گل…
زیور: ببخشیدا جسارت…ولی فکر کنم شما خونه رو اشتباه اومدید…چون من اسش قصد ازدواج ندارم…نوکر و کلفت خوبیم برا مادر شما نیستم…بفرمائید..
مادر:می کوبه تو صورتش اخ خاک به سرم زیور
خواهر شوهر: واه واه چه بد عنق…از خداتم باش…
آ…کی بهتر از داداش مسعود من….من که از اولم پای اومدن این جا نداشتم…واسه التماسهای مادرت اومدم…
ان قدر بمون که موهاتم مثل دندونات سفید بشه…

صحنه چهارم
نازگل…مامان قشنگ شدم
مادر: مثل ماه شب چارده شدی…باید اسفند دور سرت بچرخونم…
سرور..سرور کجایی…
سرور: بله خانم…با من امری داشتید
مادر: این چه سر و وضعی..دیگه اینطور آشفته نبینمت..برو برو از تو مطبخ عود و اسفند بیار و بچرخون دور سر نازگل بانو…مگه نمی بینی مثل ماه شب چارده داره میدرخشه..وای مادر به قربونت بره..
برو دیگه هنوز که وایستادی…
سرور: چشم خانم فی الحال میارم…
مادر: امروز کاملا حواست جمع باشه…می خوام جهاز برونی را بندازم که نه چشمی دیده باش و نه گوشی شنیده…همه باید ببینن توران السطنه برای تک دختر شازده مراد خدا بیامرز چه کرده…
سر خود و بی خود یه وقت کاری نکنی ها…
سرور: نه بانو بی جا می کنم… خاطر مبارک راحت
مادر: که البته که بی جا میکنی..گفتم که حواست باشه… غلط اضافه ممنوع…الانم از جلو چشمام دور شو برو به کارهات برس…

صحنه پنجم…
نازگل وسط… دخترها دورش…
کوچه تنگ بله…عروس قشنگ بله…دست به زلفاش نزنید که مروارید رنگ بله..
و می خندن..
نازگل: وای فردا شب چشمای از حدقه بیرون اومده دیدن داره…من خرامان خرامان می چرخم و چشم حسودام که دونه دونه
و دخترها میزنن زیر خنده که داره در میاد..
و شروع کنن به صحبت و خندیدن آروم…
طلعت و زیور باهم وارد صحنه میشن..
امروز اصلا حالم خوب نیست…الکی با با مامانم بحث کردم کاش سکوت کرده بودم….
طلعت چرا…چیزی شده…
زیور:نه همون گفتگوهای بی حاصل همیشگی…
طلعت: تو الکی سخت میگیری بنده خدا اگه چاره داشت که خودش تحقیر نمی کرد…
من این حقارت دوست ندارم…می فهمی دوست ندارم..هزار بار بمیرم و زنده بشم بهتر از این خاری..
مگه اوضاع زندگی های ما چه قدر با هم فرق داره…تو هم پدر نداری….ولی تفاوت زندگی هامون از زمین تا آسمون…
طلعت: خدا رحمت کنه حاج فتاح..
زیور: خدا بیامرزتش..
طلعت: می گفت بابا من بودم یا نبودم غمت نباش ها…اشک نریزی ها…دست خواری جلوی مردم دراز نکنی ها…ما یه امام داریم… یه پدر زنده… از منم به تو مهربون تر…هر جا دلت گرفت.. هر جا کم اوردی برو در خونه اش..راحت جوابت میده…به خدا بابام راست می گفت.. فقط یه در که هر وقت در زدم جواب داد.اجازه هم نمی خواد بگیری…خواری هم نداره…فقط باید صداش کنی…امتحان کن…تو دستات بزار توی دستهاش اون محکم تر دستات میگیره..مطمئن باش…
دخترها میان داخل صحنه و رو به نازگل…وای نازگل چه قدر زیبا شدی.
نازگل: چرا ان قدر دیر اومدی…
طلعت و زیور هم میان کنار دخترها..
نازگل: یه وقت یه مبارک باش از دهنتون در نیاد…
زیور: شما رخصت بدید. حکما تبریک هم می شنوید
نازگل: هر چند که تبریک رعیت به درد خودشون می خوره
طلعت: نه اینکه ید بیضا کردی شوهر کردی…باید جلوتون خم و راست هم بشیم…
یکی از دخترها: عه بچه ها بیایید برای این نو عروسمون یه شعر بخونیم…
سینی و گلاب آئینه و قاب همه رو دارن میارن به پای عروس میزارن…
گل و شمعدون نداره…جام و شکردون نداره…
ناز گل: اتفاقا خان دائی جونم گفت…
این عروس خانم آئینه و قرآن نمی خواد…می خواد می خواد چرا نمی خواد
خانه چهار در نمی خواد…می خواد می خواد چرا نمی خواد
کنیز و نوکر نمی خواد… می خواد می خواد چرا نمی خواد
یکی از دخترها: حالا این داماد قشنگ هم هست…
نازگل: دختر توران السلطنه مگه هر کسی قبول می کرد…هم قشنگ و هم با اصل و نصب…
یکی از دخترها…دخترها بیاید از این عروس خانم یه بله هم بگیریم…
الکهد و نل جهد و دو دست رخت و یه زیر تخت و یه دست آئینه و شمعدون سه چارتا کاسه بشقاب دو سه تا در قندون هفت هشت تا زیره کرمون….سه چهارتا تنگ قلیون…یه در یه کاسه نون، سه سیر اشک بچه مور…عروس خانم موافقن؟؟؟
سه بار بخونن….
تا باجی بیاد سر کلاس…
صحنه آخر…
چند نفر تاق های جهاز روی سرشون و لی لی میکنن….
بیارید…بیارید جهاز دختر شازده روی توی شهر بچرخونید….بچرخونید تا همه ببینن….توران السلطنه برای تک دخترش چه کارده…
ماشالله ماشالله بش بگو ماشالله صد قل هو الله بش بگو ماشالله…..
صف به صف….حلقه زنید….که موسم شادی شده…
توی شهر جار بزنید…عروسمون نازگل شده….
باید اسفند بچرخونیم…دور سرش بچرخونیم….کف بزنیم شادی کنیم عروسمون راهی کنیم…..بعد از چند بار خوندن شعر…

طلعت: نازگل جان مبارکت باشه…چه قدر وسایلت معقول و زیباست…
نازگل: پس چی توقع داشتی….توقع داشتی حهاز دختر شازده….مثلا چه طوری باشه؟؟ دوتا افتابه لگن باشه.
زیور: نازگل مثل اینکه هوا برت داشته گوشهات فکر کنم عوضی میشنوه…گفت قشنگ و معقول.
نازگل: فکر کردی من این نمی شناسم داره زخم به دندون میماله..داره طعنه میزنه…آره تو ادم خوبه روزگاری و همیشه محبوب و معقول همه…
زیور: اصلا می فهمی داری چی میگی بهتر قبل از اینکه حرف از دهنت بیاد بیرون یکم تو دهنت بچرخونی….
طلعت: واقعا نمی دونم چی بگم… خوشبخت بشی نازگل.
زیور: بیا بریم طلعت..ولش کن این دختره مغرور خودخواه. حداقل همین امروز به احترام حرف باجی…به اون چیزهایی که گفته بود عمل می کردی…تا کی ما آدما می خواهیم فقط خودمون ببینیم….یکم خودت اصلاح کن
نازگل با خودش ناراحتی میکنه..دستهاش بهم می کوبه…
طلعت طلعت…صبر کن….ببخش اشتباه کردم…..اره من فقط یه طبل تو خالی هستم…فقط صدا و ادعا دارم و گرنه هیچی ندارم…من همه چیز ظاهری دارم ولی اون خوشبختی و ارامش و مهربونی ندارم…بعضی وقت ها تو گریه هام فکر می کردم این کمبود از نداشتن پدر….و
ولی باز میدیدم آخه تو هم پدر نداری ولی خوشحالی
طلعت.. منم ادمم..منم خیلی جاها دلم گرفته خیلی وقت ها دلم شکسته..خیلی کمبود ها توی زندگیم داشتم..خیلی شب ها به خاطر تنهایی خودم و مامانم گریه کردم… خیلی وقت ها به تو و تمام داشته هات و دوستات حسودی کردم…ولی همیشه یک نفر باهام بود…یه کسی که بابای خدا بیامرزم توی زنده بودنش بهم گفت تو همه وقت پدرت دوستت همراهت…
خیلی صبح ها که مامانم بلند میشد کوچه رو اب و جارو می کرد و می گفت شاید از کوچه ما هم بگذر….منم از تمام وجود دعا می کردم… خیلی صبح ها پنجره اطاقم باز گذاشتم تا نسیم به صورتم بخوره و وقتی که روزی ها رو تقسیم میکنه بهترین ها بیاد توی خونه ما…آره اون شد محبوبم…اون شد دوستم..اون وقت دیگه غم ها رو کمتر دیدم…تنهایی هام دیگه فقط دلتنگی و گریه نبود یه همراه داشتم…..
یکی از زنان…دخترها نمیایید برای جشن نیمه اقامون کمک بدید…
همین الان…
توی شهر بچرخونید….تو کوچه ها گل بریزید
همه جا جار بزنید….دسته گل و طاق بزنید…
که شهرمون با صفا شده…..پر از لطف خدا شده…..

ای یار خوش اومدی بهار…..خونه هامون شده از پر از نگار….ولی باز می

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *