نبرد یک تن با یک دیار

نبرد یک تن با یک دیار

تمام شب را بیدار ماند؛ نظاره گر ماه بود.
متن نامه ای را که با دو دست خود برای پسرعمویش نوشته بود، چند بار در ذهن آشفته اش مرور کرد. رنگ به رخسار و رمق به جان نداشت. صدایی از درون، او را به دوباره ایستادن تشویق می کرد.
مسلم برخیز!
بلند شو!
تو به خواسته پسر عمو و مولایت، برای آمدن به کوفه، سمعاً و طاعتا گفتی، خوب، این هم ادامه ی همان سمعاً و طاعتاست…
مسلم برخیز و رها کن این نومیدی بی سرانجام را!

اما غربتی که تمام جان مسلم را فرا گرفته بود، با این حرف های آرامش بخش نمی خواست که پایان گیرد.
می دانست با طلوع این خورشید، آخرین روز زندگی اش را شروع می کند. در فکر بود و شایدم در حیرت، با عقاید پاک و مردانه اش جور نبود، آنانی که قصد یاری اش را داشتند، فقط در عرض چند قدم در کوچه، تنهایش گذاشته و از ترس جانشان گریخته بودند!
حتی دلش نمی خواست به مسجد کوفه، آن محرابی که هنوز بوی خون می داد و نمازی که آنجا خواند، فکر هم کند!
هنگام نماز، رفتن نامردان را احساس کرد، با خود گفت من به کنار؛ کاش حرمت نمازی را که می خواندید، نگاه میداشتید…

این سکوت مسلم پر بود از حرف های ناگفته، بغض های فرو خورده و ناله های ناکرده؛ اما با این وجود می دانست تا صبح لشکری او را به قصد جانش پیدا می کنند، پس باید از جای برخیزد برای دفاع از مولایی که جان پیامبر بود.
بی تابی، جانش را میلرزاند و این چه تلخ و ترسناک رقم میزد ثانیه ها را… گاهی با صورتی خیس از اشک ناله می کرد و دل نگران همسر و طفلان شیرینش بود و گاهش در حال بیهوشی ذکر می گفت.
کار بالا گرفت، داستان آمیخته با حقیقتم به اوج رسید آنجا که اشک …
آری اشک از چشمان این یل هاشمی نسب سرازیر شده بود، ولی چه مردانه وار آغوش گشوده بود، برای مرگ!
شب هر چه بود به سختی و با بی تابی گذشت و خورشید آرام آرام از پشت دیوار های یخ زده شهر کوفه طلوع کرد.
چندی بعد صدایی وحشتناک و مهیب کوچه را در هم کوبید و این سرآغاز نبرد یک تن با یک دیارِ مرد داستانم بود. مسلم با چشمانی تار و لبانی خشک، یک تنه همچون عقاب تیز و پر قدرت به لشکر زده بود.
شمشیرش گاهی در زمین فرو میرفت و او را برای دوباره ایستادن یاری می کرد، گاهی هم در هوا دیوانه وار می چرخید و مظلومیتش را به گوش آسمان می رساند.
دو چشم سرخ از ماتم، لبی خشک از عطش، چشمانی تار، صورتی غرق خون، سکوت و ختم داستان…
آری، مرد تنهای داستان حقیقی من، جانش را داد، ولی لحظه ای اعتقادش را زیر پا نگذاشت و به مردانگی اش پشت نکرد. حال نکته اینجاست:

آسمان و زمین کوفه، در قیامت به مظلومیت و آقایی مسلم بن عقیل، شهادت می دهند و تا قیامت مظلومیتش را فریاد می کشند…
گوش کنید می شنوید، صدای این فریاد های دیوانه وار را!!!

مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *