میلاد پیامبر به نقل از حضرت آمنه

میلاد پیامبر به نقل از حضرت آمنه

روایت میلاد حضـرت رسـول(ص) از زبان هر که باشـد شیریـن است, اما از زبان مادر بزرگـوارش (آمنه), شیـریـن تـر و دلنشیـن تـر.

ضمـن تبـریک ایـن خجسته میلاد شما را پاى کلام آمنه مادر پیامبر مى نشانیم که این تولد پر برکت را چنیـن ترسیم مى کند:

(1) آنگاه که تولد رسول خدا(ص) فرار رسید, بال فرشته اى را دیدم که بر دلـم کشید و هراس از وجودم رخت بربست.

سپس نوشابه سفیدى برایم آوردند. مـن که تشنه بـودم آن را نـوشیدم. گـویا در وجـودم فـروغ والایـى پـدیـد آمـد. زنانى را دیدم, بلند بالا همچون نخل, که با مـن سخـن مى گفتند. و… کلامى شنیدم که به سان سخن آدمیان نبود.

چیزى شبیه دیباى سپید گون را دیدم, که گویى میان زمیـن تا آسمان را فرا گرفت. و شنیدم که گوینده اى مى گفت: (آن عزیزتـریـن مردم را بگیـریـد.) مـردانـى را دیـدم در آسمان ایستاده, با آفتـابه هـایـى در دست, و … شـرق و غرب جهان در چشمـانـم مجسـم شــد.

پرچمى از دیبا را دیدم که بر چـوبـى از یاقـوت, میان زمیـن و آسمان و بر فراز (کعبه) در اهتزار بود.

رسول خـدا(ص) قـدم به جهان گذاشت, در حالـى که انگشتـش را به سـوى آسمان فراز برده بود. ابـر سفیـدى را دیـدم که از آسمـان فـرود آمـد و آمـد, تـا او را فـرا گـرفت. ندایى شنیدم که گفت: (محمد را به شرق و غرب جهان و به دریاها طـواف دهید و بگردانید, تا او را به نـام و صفـات و صـورت بشنـاسـانیـد.) و … ابـر کنـار رفت.

که دیدم محمـد, در پارچه اى سفیدتر از شیر پیچیده و در زیرش حریرى سبز افکنده, و در دستـش سه کلیـد از لـولـو آبـدار است و کسـى مـى گـویـد: (محمـد, کلیـدهاى (نصرت) و (باد) و (نبـوت) را در اختیار دارد.)

ابرى دیگر آمد و مدتى طولانى تر از پیـش, او را فرا گرفت و از دیدگانـم پنهانـش کرد. و شنیدم که ندایى مى گفت: (محمـد را به شرق و غرب جهان طـواف دهیـد و او را بـر روحانیان جـن و انـس و پـرنـدگان و درنـدگان عرضه کنید و به او عطا کنیـد صفاى آدم را, رقت نـوح را, دوستى ابراهیـم و زبان اسماعیل را, کمال یوسف و بشارت یعقـوب را, صداى داود و زهد یحیى و بزرگـوارى عیسـى را …) باز هـم آن تکه ابر کنار رفت.

دیدمـش که حـریـر سفیـدى در دست دارد که پیچیـده است و کسـى مـى گـویـد: (محمد, همه جهان را در قبضه خویـش دارد.) سپـس سه نفر را دیدم, با چهره هایى خـورشید گـون, یکى با ابریقى از نقره و عطردانى از مشک در دست, دیگرى با طشتى از زمـرد سبز که در هـر یک از چهار سـویـش لولـو سفیـدى بـود. و کسـى مـى گفت: (ایـن را بگیر, اى محمد). وى از میانه اش گرفت. و کسـى مـى گفت: (کعبه را در قبضه بگیر.) در دست سومى, حریر سفید پیچیده اى بود که آن را گشود و از درونـش مهرى بیـرون آورد, فـروزان که چشمها را خیـره مـى کـرد.

با آن آب, هفت بار آن مهر را شستشـو دادند و بر کتف او زدند (مهر نبـوت) و بر دهـانـش نهادنـد که گـویـا شـد و به او گفته شـــد: (در امان خدا و حفظ و رعایت او, قلبت سرشار از دانش و ایمان و یقیـن و عقل و شجاعت شد.

تو بهتریـن انسانهایى! خوشا آنکه پیرو تو باشد و بدا بر آنکه از تـو عقب ماند .. .) آنگـاه سـاعتـى در میـان بـال فـرشتگـان بـود. و فرشته (رضوان) به این کار پرداخت.

سپـس آن فـرشته در حـالـى که به او مـى نگـریست, دور شـد و چنیـن مى گفت: (اى عزیز! بشارت باد بـر تـو عزت دنیا و آخرت.) و دیـدم نـورى از سرش تا به آسمان فرا مى رفت. و قصرهاى شام را دیدم که روشن بود.

و پیـرامـون خـویـش, پـرنـدگـانـى دیـدم که بـالها بـر سـر مـن گشـوده انـــد.

پى نوشت

1 ـ به نقل از منـاقب ابـن شهر آشـوب, ج1, ص28

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *