من شقّ القمری سراغ دارم

من شقّ القمری سراغ دارم

 

هر چه که بود و به هر سختی و مشقتی که بود یل هاشمی نسب به شریعه ی فرات رسیده بود. مشک پر آب را بر دوش انداخت و دست در آب برد. دست لبالب از آب را تا مقابل سیمای هاشمی اش بالا آورد و …
وا عجبا! این تصویر اوست در آب یا حسین؟
و این درست همان لحظه ای ست که عباس یک عمر برایش تلاش کرده است. این که حتی در آیینه هم جز حسین هیچ نبیند. میداند برای جنگیدن و در هم کوبیدن چشم هایی که از پشت نخل ها خیره اش شده اند باید جان و رمق داشته باشد و برای رساندن آب به آب نیاز است اما حالا علمدار بگو چه نیازی ست به آب؟
دستهایش را باز میکند و ودیعه ی فرات را باز میگرداند. دل به دریا میزند. پس راز عشق و سر جنون چه میشود؟
برای من اکنون جنگیدن اصل نیست. عشق به حسین اصل است. و محبوبم تشنه باشد لب به آب نمیزنم. وقتی سکینه حسین تشنه است وای بر من اگر لب به آب بزنم.
سر اب را به سمت خشکی بر میگرداند و لب هایی به خشکی کویر شعری را با خود زمزمه میکند:
یا نفس من بعد الحسین
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین وارد المنون
و تشربین بارد المعین
تا الله ما هذذا فعال دینی
و حالا یاد وصیت پدر عسل میشود میان دهان سقا. همان جا که در بستر بیماری دست عباس را فشرد و چنین گفت: پسرم، پاره ی تنم مبادا روزی حسین تشنه باشد و تو آب بنوشی.
لختی بعد کوفه شد القمه شق القمری دیگر دید، ماه میخاست که محراب کند دریا.
ما چیزی از این مصیبت حال سید الشهدا بالای پیکر خونین و بی رمق برادر و جان و امیدش ندیده ایم. فقط شنیده ایم. ندیده و فقط شنیده جگر هایمان آتش گرفته و ای وای از جگرت حضرت دلدار که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را.
آجرک الله
یادداشت های روزانه یک گمشده
از عزای سرور جهانیان
مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *