متن کارت دعوت(13)

متن کارت دعوت(13)

 

حدیث:

هنگامی که علی- علیه السلام- به دنیا آمد و رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- به خانه ابی‏طالب رفت، علی- علیه السلام- به وجد آمد و در چهره رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- خندید و گفت: “سلام بر تو ای رسول خدا”. سپس گفت: “به نام خداوند بخشاینده مهربان، تحقیقاً مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خود خشوع دارند”. ( سوره مؤمنون / 1 و 2.) رسول خدا- صلی الله علیه و آله وسلم- فرمود: تحقیقاً به سبب تو رستگار شدند، به خدا سوگند تو امیر آنهایی که از دانشهای خود به آنان خوراک معنوی می‏دهی، و به خدا سوگند تو رهنمای آنانی و آنان به سبب تو هدایت می‏یابند.( شفاء الصدور، علّامه حاج میرزا ابوالفضل تهرانی / ص 76 و بحار 35 / 38.)

متن ادبی برطبق حدیث فوق:

گم شده

از چه بگویم؟ از درد؛ از تنهایی؛ از بی کسی بشر که خود مسبب تمام دردهایش است؛ از روزگار بی عشقی، از بی همدمی، از اینکه حتی مادران هم فرزندان وجگر گوشه هاشان را رها می کنند و به سویی می روند که سرشار از منافع مادیست.

زندگی را در چه می بینند؟ خود را در چه خلاصه می کنند؟مدام از روزگار شکایت می کنیم، از اینکه زمانه بد شده است:

امّا نه، اشتباه می کنیم؛ما انسان هائیم که بد شدیم؛این مائیم که به خاطر هیچ و پوچ می جنگیم؛ حتی از دست فقیران هم چنگ می زنیم؛آن ها که ندارترند؛ غنی ترند؛ چون حداقل ایمانشان حفظ می شود. چرا احساس جدایی می کنیم؟

چرا حس می کنیم که برای دوست داشتن ودوست داشته شدن کسی را نداریم؟ چرا ترحم ها را می طلبیم تا عشق های واقعی؟ وجودم سراسر سؤال است که هرگز جوابی برای آن پیدا نمی کنم مرحمی برای زخم هایم نمی یابم! مدام شعار و شعار؟ ما از خود چه می خواهیم؛

از جهان و مردمیان چه می خواهیم؟ می خواهیم که بزرگ باشیم؛ مشهور و نامی؛ به چه بهایی؟ خود را چگونه بزرگ می کنیم؟

با یافتن نقص در افراد؛ درحکومت؛ آری همه ی این ها آسان است اما آنکه سخت است و بصیرت می خواهد دیدن ارزش و اهمیت واقعی آن چیز است. ذهن پراکنده ام را متمرکز جواب سؤال هایم می کنم. سرگردان در میان هزاران راه و بی راه.

نمی دانم که از کدام سو بروم؟

قدم در کدام جاده بگذارم تا راه درست و پاسخ صحیح سؤالاتم را بیابم؟

تا اینکه ناگهان تا بلویی نگاه مرا به سوی خود جلب کرد:

«أنَا مَدینَه العِلم وَ عَلیٌ بابُها»

حس کردم که باید همین باشد این است راه ورود. شاید بتوانم پاسخ سؤال هایم را در این شهر و از همین در پیداکنم! وارد شهر شدم؛ چه زیبا بود؛ نورانی؛ با آوایی شیرین و دلنواز؛ گویی با ورودم تلاطم درونی ام وخروش سهمگین وجودم با قایق سرگردان ذهنم بر ساحل و مأمن آرامش رسیده بود. وصدای اذان و مناجات روحم را نوازش می کرد. که از دور دری را دیدم که سر درآن نوشته شده بود « امام مُبین» از آن در گذشتم، بویی خوش مشامم را پُر کرد و صدای چَه چَه بلبلان و شمیم آنها و نسیم دست به دست هم دادند و من را وارد دنیایی دگر کردند. صفحاتی چوبین و نورانی در میان بال فرشتگان چشم مرا به سوی خود هدایت می کرد. بر روی آنها نوشته شده بود: «شرف آدمی به عقل و ادب است، نه به مال و منال؛ خواری در خواست از خلق است، خوب صبر کردن پیش درآمد پیروزیست، بهترین دام برای دوست یابی گشاده رویی ست » و فهمیدم که آری درست آمده ام.

پاسخ سؤال هایم، مرحم دردهایم، فریاد بی صدایم، همه و همه در این راه یافت می شد. و به یاد سخن پیامبر افتادم که چه نیکو فرمودند:

«به خدا سوگند تو امیر آن هایی که از دانش های خود به آن ها خوراک معنوی می دهی و به خدا سوگند تو رهنمای آنانی و آنان به سبب تو هدایت می یابند.»

من به نتیجه رسیدم و جوابم را گرفتم و ذهنم آرام گشت، اما جاده هنوز بی پایان بود. انگار که این جاده به ابد وصل بود، به بی نهایت و شناخت این جاده و گذشتن از این در که همان علی– علیه السلام- باشد برای ما خاکیان بس سخت و سنگین می باشد و فهمیدم که این در خروجی اش به یک جا منتهی می گردد.آن هم زندگی مورد رضایت باری تعالی.

«یا ایَّتُهَا النفسُ المُطمَئنَه إرجِعی إلی رَبِّک راضیَه مَرضیَه»

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *