لالایی

حضرت علی اصغر

لالایی
یک بار دیگر ندای ” هل من ناصر ینصرنی ”
در آن صحرا تفتیده طنین انداخت
و طفل رباب سلام علیها درون گاهواره بیتابی می کرد…
گویا به زبان بی زبانی میخواست اذن جهاد بگیرد و به یاری باب غریبش بشتابد…
دست و پا می زد و لبهای خشکیده اش باز و بسته می شد، درست مثل ماهی در آخرین لحظات بی آبی تلظی می کرد…
دیگر لالایی های مادر نیز آرامش نمی کرد
کاش پدر او را ببیند…
و با خود ببرد این آخرین سرباز سپاه را…
و بابا نوبتی دیگر برای وداع آمد…
و کودک را که دید طاقتش طاق شد:
رباب جان طفلم را بده تا ببرم بلکه سیرابش کنند…
و مادر قنداق را به دست امامش سپرد به امید بازگشت، اما…
نیامد، دیگر هرگز نیامد، طفل لب تشنه و بیتابش دیگر نیامد…
و مادر زبان گرفت: اندکی آب سیرابت می کرد که دریغ کردند…
و زیر گلویت آنچنان لطیف ونازک بود که اشاره تیری از هم می دریدش پس سه شعبه چرا؟؟؟
گهواره ات خالی مانده و در انتظار است
برگرد پسرکم
برگرد طفل صغیرم
برگرد کودک بی قرارم
برگرد علی اصغرم
برگرد تا بار دیگر برایت لالایی بخوانم
و زبان می گیرد
لالا، لالایی
لالا،لالایی…
و دشت پر می شود از ناله مادری چشم به راه

الحقیر هاشمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *