کد: B-1012

کد:B-1011

 

آقای دکتر اسدی ـ غدیر
السلام علیک یا مولای یا امیرالمومنین یا علی ابن ابیطالب یا حُجه الله علی خلقه یا سیدنا و مَولانا اِنَّا توجّهنا وَا ستشفعنا و توسّلنا بِکَ إلی الله و…
( م ـ 1) قَالَ علی علیه السلام : لقد تقمصها ابن ابی قحافه …
دیشب به عرض رساندم که نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام، شناخت و بینش و نظر و آگاهی و برداشتی که در دنیای افکار و اندیشه ها وجود دارد، گوناگون است. اظهار نظر در خصوص شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام تنها منحصر به شیعیان یا مسلمین نیست؛ بلکه افراد غیر مسلمان و حتی کسانیکه به دین و خدا و مبدأ معتقد نیستند هم، در خصوص عظمت و شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام اظهار نظرهای گوناگونی نموده اند. امّا کیفیت این اظهار نظر مربوط به کیفیت شناخت وبرداشت آنهاست. گروهی از غیر مسلمین از دید رشادت، شهادت، علم، ایثار، گذشت وجوانمردی، اعتراف به عظمت و بزرگواری آن حضرت نموده اند.
در دنیای اسلام، غیر شیعیان ( به جز ناصبیها ) از دید تعریف خدا، تعریف پیامبر صلی الله علیه و آله و رفتار و کنش امیرالمؤمنین علیه السلام، مجبور شدند که عظمت و بزرگواری آن حضرت را مطرح کنند؛ در وصف امیرالمؤمنین علیه السلام شعر بگویند و یا کتاب مستّقل در خصوص امیرالمؤمنین علیه السلام بنویسند. امّا از نظر ما شیعیان آن چه که مطرح است، این است که امیرالمؤمنین علیه السلام بالاتر از این حرفها هستند؛ نه به جهت شهامت، شجاعت، رشادت، علم، گذشت و ایثار؛ بلکه اینها از فضایل و مناقب به حساب می آید ولی علی علیه السلام در سطح بالاتری از این صحبتها قرار دارد که ما باید از آن دید امیرالمؤمنین علیه السلام را بشناسیم. البّته با توجه به آن حدیث معروف که
( م ـ 2 ) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : یا علی ما عرف الله الا انا وانت … مختصر البصائر : 336
به این معنا که علی علیه السلام در سطح بالاتر و برتری از شناخت قرار دارد آن هم به میزانی که آیات قرآن کریم اجازه می دهد و قدرت عقل و تشخیص ما، راه را باز گذاشته است. وقتی که توجه می کنیم، امیرالمؤمنین علیه السلام را بالاتر از وادی صفات ارزنده و برجسته می شناسیم. شما مسلما این بیان معروف را در دنیا دارید که نوعاً می گویند : جمع ضّدین امر غیر ممکن و محالی است یعنی نمی شود دو صفت متضاد با هم جمع شود. یک انسان در میدان شمشیر زدن، در میدان جنگ شهامت و رشادت دارد، می غُّرد، می جنگد و جلو می رود و نمی شود از این انسان، حالت عاطفی حساس ، زود زود رنج و زود به گریه افتادن و متأثر شدن را ببینیم. اگر یک انسان از نظر علمی، غرق در وادی علم و دانش و آن نوع از تعمق و تتبع و تحقیق باشد، انتظار این که این انسان در زمینه هایی چون کارهای علمی، کشاورزی، کشت و زرع و غیره خیلی موفق باشد را نداریم و نیز، صفات گوناگون دیگر.
یکی از عجایبی که در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام دنیا را به حسرت واداشته و همه را مُتعجب کرده وقتی است که ایشان از نظر جنگ مطرح می شوند. همه اعتراف دارند. حتی دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علیه السلام، اگر بنا بود امیرالمؤمنین علیه السلام شهامت خود را در میدان جنگ نشان دهند، برای همه حیرت آور بود.
یک نمونه در خیبر نوشته اند. معروف همه اعتراف کرده اند قلعه ای است در بیرون مدینه که یک در بزرگی برای این قلعه قرار داده اند که اگر دشمن می خواهد حمله بکند درقلعه را ببندند و مردم یهود در این قلعه محفوظ باشند. آن گونه که در روایات آمده یک لِنگه این در را 18 نفر می بایست، دست به دست هم می دادند تا باز و بسته کنند. امّا وقتی مسأله جنگ خیبر مطرح می شود امیرالمؤمنین علیه السلام یک تنه با یک دست این در را از جا می کند و به عنوان پُل روی خندقی که ایجاد کرده اند قرار می دهد. این یک مرد معمولی است؟ این یک شجاعت عادی است؟ کسی که این شجاعت را دارد، امّا آن جایی که بنا است صبر کند و حِلم نشان دهد مأمور به سکوت است.
می گویند وقتی به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام هجوم آوردند و امیرالمؤمنین علیه السلام را ریسمان به گردن انداخته و به سوی مسجد می بردند، یک یهودی را دیدند، شهادتین به زبان جاری کرد. رفیق همراه او گفت من سالها با تو بودم، تو پایبند به آیین خود بودی، چه شد که الآن شهادتّین می گویی و اسلام آوردی ؟ گفت من از یهودیان قلعه خیبر هستم من این آقا را در جریان جنگ خیبر دیدم که چه قدرت و شهامتی از خودنشان می داد. این چه نیروی الهی و حق است که این انسان با این قدرت و شهامت را اینچنین به سکوت، اینچنین به حلم، اینچنین به آرامش کشانده، که این صحنه کذایی را در خانه اش ایجاد کردند، خم به ابرو نمی آورد. آنجا که شجاعت بناست نشان بدهد، آنگونه نشان می دهد اینجا که سکوت و آرامش باید نشان بدهد.
اگر اِحقاق حق مطرح است همین امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از آنکه به خلافت ظاهری رسیدند وظاهراً علی علیه السلام را خلیفه قرار دادند، در یکی از شهرهای منطقه حکومتی علی علیه السلام عمال معاویه جهت اذیت روحی به امیرالمؤمنین علیه السلام افرادی می آمدند عمال معاویه بودند خرابکاری می کردند. یک گوشه ای را آتش می زدند فرار می کردند آمدند خلخال خیبری شبیه النگو که اعراب به پاهایشان می بندند (زنهای اعراب) از پای یک زن یهودی به زور کندند. خبر به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید. در نهج البلاغه داریم. حضرت در کوفه منبر رفتند گریه کردند، اشک ریختند. خطبه مفصلی خواندند خطاب به مردم آن منطقه:
اگر شما از این غصّه بمیرید. جا دارد! چرا؟ چون به یک زن و لَو یهودیه در منطقه حکومتی ما زندگی می کرده ظلم شده است. این غریدن، خطبه خواندن، فریاد زدن و آنگونه اشک ریختن، همین علی علیه السلام وقتی بناست، سکوت می کند، شاهدش کیست؟ کسی که نه تنها در میان زنان برجسته ترین است بعد از علی علیه السلام، برجسته ترین فرد در عالم وجود و بعد از پیغمبر صلوات الله علیه وآله، فاطمه زهرا سلام الله علیها را بین در و دیوار آنگونه لِه می کنند امّا امیرالمؤمنین علیه السلام خم به ابرو نمی آوردند و ساکت چون دریایی از صبر و حلم آرام یک گوشه نشسته این چیه؟ آن کسی که در میدان جنگ وقتی صحبت از شهامت علی علیه السلام بود و فرار می کردند چه شد؟ وقتی در بازار، در کوچه های کوفه یک زن یتیم دار گله می کرد، امیرالمؤمنین علیه السلام آب به کولِش گرفته وارد خانه آن زن یتیم دار می شود بعد می فرماید: تو نان می پزی من و بچّه ها سرگرم بازی، بچه ها چه بازی را دوست دارید؟ گفتند ما مدتّی است بابایمان شهید شده کسی توی خانه اینجوری نوازش کننده نداشتیم دلمان می خواهد اسب بشوی و سوار تو بشویم. علی علیه السلام خودش را چهار دست و پا به حالت یک مَرکب در آورده بچه ها را روی شانه می نشاند. از این طرف به آن طرف می رود. بعد می آید کنار تنور، حرارت آتش را به گونه های خودش نزدیک می کند و می گوید خدا نکند علی علیه السلام نسبت به این بچه ها کوتاهی کرده باشد و اشک می ریزد.

به حق ایزد و الطاف سبحان که در کار علی عقل است حیران
علی آیینه اسرار ایزد علی یکتا دُر دریای سرمد
به گاه خشم چون شیر شرر بار به گاه لُطف چون اَبر گهربار

این انسان عادی است؟ مسأله فقط شجاعت میدان. آن شجاعت، این اشک ریختن. آن خطبه خواندن، فریاد زدن، آن مناجات، آمد در خانه علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها، فاطمه جان، ما علی علیه السلام را دیده ایم در نخلستانهای مدینه حتی این تعبیر را من در روایت دیدم. چون ماهی که از دریا بگیری. چگونه وقتی می خواهد جان بدهد، بالا و پایین می رود، علی علیه السلام داشت می لرزید و مثل اینکه حال آقا بد است. گفت نه اون حال مناجات علی علیه السلام است. راز و نیازی که با خدای خودش دارد. لِذا ما اگر بخواهیم در زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام دقّـت کنیم. خلاصه جز این نمی توانیم بگوئیم.
ما علی بشرٌ کیف بشر.
من چگونه بشری را می خواهم بگویم:
نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند متحّیرم چه نامم، شه مُلک لافتی را
لذا ما سخن اینکه یک آدم شجاع، شمشیر زن بوده، یک آدم عابد خیلی عبادت کننده بالاتر از این حرفها است. خلاصه اینجوری عرض کنم. خداوند از باب لطف. از باب عنایت از باب مرحمت، یک وجود برجسته ذی جودی را برای رشد و کمال و سعادت ما قرار داد و او را علی علیه السلام نامید. حالا این را از کجا من می گویم؟ از خودم می بافم ؟ نه از روایات و آیات و استنباط عقلی ببینید. تا حدودی که جلسه امشب ما اجازه بدهد برخی از دوستان تماس داشتند گله می کردند از اینکه چون روز، روز کاری بوده امشب جلسه گذاشتید ما دیشب که نخوابیدیم، امروز هم که مجبوریم سر کار و کلاس و درس و بحث داریم. امشب هم نیاییم، فردا شب را چکار کنیم. شما ای کاش امشب جلسه نمی گذاشتید گفتم نه، شما اجازه بدهید ما جلسه خودمان را ادامه بدهیم. امشب مختصری بحث می کنیم . انشاءالله فردا شب این بحث را اگر عمری بود. تکمیلش می کنم. حالا به میزانی که من امشب،‌ عنایت فرمودند دوستان. بهره ای به برکت امیرالمؤمنین علیه السلام در علی شناسی به اندازه عنایت خودشان به ما اجازه بفرمایند.
شما از نظر خلقت این بدن خداوند به حیوانات، حس داده، به من و شما هم حس داده، حواس داده حیوان حس می کند. ما هم حس می کنیم امّا خداوند به من و شما قدرت عقلی داده قدرت عقلی را به حیوان نداده شما هر چه بخواهید کلاس بگذارید معّلم انتخاب کنید، مربّی، درسی، بحث ، حیوان را رشد بدهید عقل پیدا بکند می شود؟ غیر ممکن است. حیوان نمی تواند انسان بشود. هر گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود، یک بچه گرگ را به نحوی که از مادر متوّلد شد توی باغ وحش مثلاً جدایش می کنی بیارید توی کلاس دانشگاه قرار بدهید. کلاس مدرسه قرار بدهید، توی جلسات مذهبی قرار بدهید. هر چه هم بتوانید نیرو صرف کنید. این گرگ را دو روز گرسنه نگه دارید بعد از دو روز گرسنه بودن بیارید در معرض چهار گوسفند انتظار دارید که این همه پای منبر و توی جلسات و درس و بحث بوده گرگ بگوید: اینجا دیگر بی انصافی است من به این گوسفند حمله کنم معنا ندارد.
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبعتش این است
ذاتش، خلقتش، آفرینش، این است. اما در خلقت انسان. خدا عقل قرار داده عقل یک درجه بالاتر است. بله شما با تربیت عقل را رشد می دهید با تربیت عقل را قوی می کنید. با تربیت به قول اهل فن از عقل بالقوه به عقل بالفعل از عقل مستطاب و غیره و بحثهای تخصص اهل فن می رسید و ما بالاخره اصل وجود عقل باید باشد که تربیت بیاید واین را رشد بدهد یا نه ! مثال عرض کنم: دانه گندم اگر قدرت رویش نداشته باشد یک دانه گندم، یک سنگ ریزه من هر دو را در یک مزرعه مناسب قرار بدهم، آیا اون کود و همه عوامل را برایش ایجاد کنم از اون دانه گندم می بینم ساقه ای و کم کم جوانه و بالا آمدن و خوشه دادن از اون سنگ ریزه نیست بابا سنگ ریزه دانه گندم نیست هر چه شما مهندس کشاورزی لایق باشید نمی توانید از سنگ ریزه خوشه ای مثل گندم پدید بیاورید. خدا در خلقت او یک جور قرار داده در خلقت این یک جور قرار داده لذا می بینیم وقتی از نظر رتبه هستی و از نظر آن خصوصیت آفرینشی در یک درجه بالاتری قرار دارد ما وظیفه مان این است آشنایی با آن درجه پیدا کنیم و به اقتضای اون درجه برخوردار بشویم یعنی بشناسیم گندم از سنگ ریزه بالاتر است. خوشه می خواهیم گندم را برداریم این سنگ ریزه را بر نداریم ببینید از نظر خلقت امیرالمؤمنین علیه السلام و درجه وجودی امیرالمؤمنین علیه السلام چه گفته شده این صریح روایت پیامبر صلی الله علیه و آله است در منابع مفصل اهل سنت که تمام انبیاء( تازه انبیایی که قابل مقایسه با بقیه نیستند) از شجره مختلف هستند و من و علی از شجره واحد هستیم. و من و علی را خداوند از یک رتبه دیگر نورانیت قرار داده
در سوره تغابن آیه ای است بدین مضمون که خداوند می فرماید(م ـ 3)
خدا رحمت کند علاّمه امینی را می فرمودند: از بس فضایل و مناقب علی علیه السلام گفته نشده که اگر ما گوشه هایی از اینها را بگوئیم می گویند غُلو است. دارند مبالغه می کنند
آقا این قرآن است. قرآن کریم سوره تغابن
فَامِنوابالله
به خدا ایمان بیاورید. بسیار خوب
و رسوله
و به رسول خدا ایمان بیاورید.
والنوّر الذّی انزلنا. التغابن(64) : 8
اگر این نور منظور خدا باشد که قبل گفته امنوا بالله اگر این نور رسول باشد که رسول را هم که جداگانه بیان فرموده وَ رسولِه و نوری که با رسول فرستادیم این نوری که با رسول اولاً انزلنا: حصول از بالا به پائین است. لذا در شب قدر هم می گوئیم. انا انزلناهُ فی لیله‌القدر. در شب قدر از عالم بالا می آیند به عالم پائین، از نظر این جنبه های ظاهری ما بالا و پائین را حساب کنیم نوری که ما نازل کردیم از امام باقر «علیه السلام» کتاب کافی، در تفسیر نورالثقلین هم توضیح داده شده:
(م ـ4)
این نوری که همراه رسول خدا از عالم بالاتر فرستاد ائمه از آل پیامبر
الی یوم القیامه وَهُم وَ الله نورُ الذی أنزل
به خدا قسم اونها نوری هستند که از عالم بالا آمدند
و هُم و الله نور الله فی السما و فی الأرض الله نورٌ السموات و الأرض
تفسیر القمی ‏2 : 371
اون نور خدا که آسمان و زمین را روشن کرد امام باقر می فرمایند: و الله نور اینها هستند
(م ـ 5)
به خدا قسم نور امام با قلب مؤمن آن چنان عمل می کند که به مراتب برتر از نورانیت خورشید با زمین. خورشید را از زمین بردارید زمین تاریک است. ظُلمانی است نور زمین روشن شدن زمین با روی زمین، حیات در زمین وجود داشتن در اثر چیه؟ نور خورشید اگر نور خورشید نباشید گیاه نیست، حیوان نیست، انسان نیست. از طُفیل نور شمس در أرض است. که شما آثار حیات می بینید با صیغه قسم امام باقر علیه السلام می فرماید: حدیث در اصول کافی باب الحجه سند حدیث هم سند قوی است. (م ـ 6)
به خدا قسم دل مؤمنین به وسیله نور ائمه روشن می شود. پس یک اشاره ای دیشب کردم که ما علی علیه السلام را حیات بخش انسانها می دانیم. می خواهم این حدیث را اوّل خوانده باشم از نظر جنبه شرعی ببینید: از خودم نمی بافم من از گفته معصومین دارم استخراج می کنم بعد به اندازه فرصت امشب توضیح بدهم.( م ـ 7)
به خدا قسم عبدی ما را دوست نمی دارد و ولایت ما را نمی پذیرد مگر آنکه خدا قلب او را مُطّهر می کند دل را پاک می کند. خوب حالا. یک مختصری من امشب توضیح بدهم تا ان شاءالله فردا شب اینرا مفصّل تر بحث کنیم.
حیات هر موجودی که می تواند ذی حیات باشد. باعث می شود آثاری بروز کند مثال عرض کنم ببینید. بنده شلنگ آب را بگیرم روی سنگ کف این حسینیه،‌شلنگ آب را بگیریم توی باغچه ای که بوته گل در آن کاشته شده اون آب را به این سنگ گرفتم به آن بوته گل هم گرفتم بوته گل برگ می دهد، غنچه می دهد. گل می دهد. امّا این سنگ برگ و گل نمی دهد. اگر من مدّتی آب را گرفتم به باغچه بوته گل، گل نداد. این بوته را بکنم بیاندازم در کوچه به بنده بفرمائید که چرا بوته را کندید انداختی دور؟ می گویم دیگر گل و برگ نمی دهد. شما بفرمائید پس چرا سنگ را نمی کنید بیاندازید دور؟ چرا این را نمی گوئید ؟ من می گویم در این سنگ رتبه هستی و درجه وجودی گل دادن برگ دادن و غنچه دادن را ایجاب نمی کند. حیات ندارد. حیات نباتی در این بوته هست. و چون حیاتش مُرد این بوته گیاه خشک شد. دیگر حیات ندارد گندم انداختم دور. با اون سنگ ریزه داخل کوچه هم فرقی نمی کند برای من حالا بین حیات و نبات و حیات حیوان می بینیم یک آثاری حیوان دارد، نبات ندارد.
به این مثال دقت کنید. یک گلدان را ما اینجا گذاشتیم دو تا گنجشک یا قناری هم در این حسینیه رها کردیم. یک ظرف آب هم این گوشه گذاشتیم. می بینیم که این بوته گل در اثر نیاز به آب و تشنگی دارد خشک می شود. اما قدرتی از نظر درجه حیاتی داشته باشد حرکت کند بیاید اینجا از این آب استفاده کند، ندارد. خشک می شود، از بین می رود ولی درجه وجودیش ایجاب نمی کند بیاید از این آب استفاده کند. امّا آن دو تا گنجشک یا قناری چی؟ اگر در این فضا رها شده باشند آن هم نیاز به آب را حس می کند. تشنگی را در می یابد پرواز می کند تا خودش را به آب برساند. یک درجه بالاتر است. اما انسان، تا اینجا با حیوان مشترک است. احساس دارد. غریزه دارد. بر اساس احساس و غریزه حرکت می کند. یک سلسله نیازهای خودش را هم برطرف می کند و تأمین امّا ما می بینیم یک آثاری از انسان بروز می کند این آثار را از غیر انسان هیچ موجودی نمی توانیم ببینیم. ببینید بوته گل، گل می دهد. سنگ نمی دهد. قناری پرواز می کند خودش را به آب برساند اما گلدان نمی تواند خودش را به آب برساند. انسان یک آثاری دارد مثلاً من نمونه هایش را عرض می کنم.
شیخ انصاری از شوشتر حرکت می کند از نظر ظاهری یک شیخ فقیر، ژنده پوش، چشمهایش هم فراخونی بدقیافه. ظاهرش به عنوان یک گِدا به نظر می آید. یک مُلای وارسته، متدّین، قوی، آمده توی حوزه علمیه نجف استاد قوی حوزه علمیه نجف می آید توی مدرسه اش برای شاگردانش درس می دهد. بیش از صد سال گذشته. یک روز اتفاقی جایی کار داشت زود تر آمد دید زمانی که بخواهد برود منزل و بعد برود بیاید مَدرسه اینقدر وقت ندارد. گفت می روم مَدرس می شینم، شروع می کنم مطالعه تا وقت درس و بحث برسد و شاگردها آمدند درس را شروع کنم. شیخ انصاری هم یک شیخ فقیر ظاهراً بدون اسم و رسم و اینجوری یک چند تا طلبه هم اون گوشه مدرسه داره به اونها درس می گوید. این استاد داره این گوشه مطالعه می کند گوشش جلب حرفهای شیخ انصاری می شود یک مقدار گوش داد دید خیلی قشنگ حرف می زند. خیلی عالی مطلب برداشت می کند. فردا زودتر آمد. باز گوش داد، پس فردا، چند روزی که این عمل انجام داد یک روز به شیخ انصاری فرمود: امروز شما بنشین. شیخ نشست. حالا رئیس حوزه و استاد اعظم هم و مُدرس واقعی حوزه یک دفعه وسط درسش گفت: ایها الناس من استاد شما بودم …
گفتم من چیزی انتظار ندارم فقط اجازه بده من بروم درس طلبگی بخوانم گفت باشد تابستان بود تا مهر آماده بشوم بیایم حوزه مادرم به اقتضای علاقه مادری، فقیر بودیم چیزی نداشتم روزی 2 تا نون خُشک می کرد در گونی می گذاشت تا من مهر ماه می خواهم بیایم یک مقدار نون خشک با خودم بیاورم. نون خُشک را برداشتم از روستای اطراف تبریز. رفتم مدرسه آقای بروجردی. گفتم : آقا می شود یک حُجره به من بدهید. گفتند حُجره پر است. گفتند اما یک زیر پّله است! گفتم همان خوب است هیچ کس هم من را نمی شناخت، غریب و ناشناخته و فقیر و یک روستایی اومدم نون خشکها را با آب می خوردم می رفتم درس، نون خُشکها تمام شد. دو روز هیچ چیزی نداشتم با آب روزه گرفتم نه کسی را می شناختم و نه رویش را داشتم که رو بزنم. دیگه تحملّ من تمام شد. به زحمتی خودم را آوردم توی صحن حضرت معصومه «سلام الله علیها» کنار حوض که رسیدم چشمم به ضریح افتاد سرم گیج رفت و چشمم تاریک شد و خوردم زمین فقط با چشمانی اشک آلود به حضرت معصومه سلام الله علیها عرض کردم: بی بی میهمان نوازی اینگونه است. برگشتم به زحمتی رفتم توی حجره دراز کشیدم آقا شیخ احمد همه کاره دستگاه مرحوم بروجردی. بعضی از آقایان می شناختند. یادشان می آید گفت بعد از لحظاتی. آقا شیخ احمد. طبقه همکف مدرسه خان صدای بلند فلانی، فلانی . که نمی خواهم اسمش را ببرم. من گفتم: حتماً من نیستم. یکی دیگر است. من دهاتی بیچاره را چه کسی می شناسد. یکی از دوستان، نزدیک حجره من آمد و گفت: مگر اسم شما این نیست. مگر شما تبریزی نیستید گفتم: چرا. گفت: آقا شیخ احمد شما را می خواهد. گفتم: نه اشتباه می کنی یکی دیگر است. آقا شیخ احمد آمد توی اتاقم، دست مرا گرفت. گفت: آقای بروجردی تو را از من می خواهد می خواهم ببرم پیش آقای بروجردی. من را برد پیش آقای بروجردی مرا نوازش کرد. درس چه می کنی؟ یک بسته پول در آورد به من داد گفت: برو غذا بخور که بتوانی درس بخوانی. نیاز پیدا کردی بیا به من بگو. وقتی خواستم برم. گفت: این دفعه قبل از اینکه به من بگویی به حضرت معصومه شکایت نکنی! چیه این قضایا. حالا ممکن است بعضی ها بگویند اینها را بافته اند، گفته اند یک مقدار بروید توی آن وادی ببینید چه خبر است. من حالا استدلال هم خواهم کرد. اگر کسی این حرفها را به این راحتی باور نمی کند با استدلال اون مخصوص ترهایش را برایش عرض می کنم. می خواهم بگویم یک خبرهایی در عالم است آثاری از انسان بروز می کند این آثار، آثار دنیای حیوان نیست. این مربوط به خبر دیگر است. حالا! این وادی خاصّ معنویت یک درجه بالاتر از امور ظاهری است زندگی است. این بماند.
در همین عالم یک مقدار روشن تر دنیای مادّیات من مثلاً عرض کنم آقا شما وقتی آثار ایثار، تشخیص، برداشتها به تحلیلها. گذشتها و نتیجه گیریها و حتی فدا کردن لذت حسی برای یک لذایذ دیگری، آقا امکان ندارد؟ در انسان سراغ ندارید؟ اگر انسان حیاتش فقط حیات حیوانی بود. بنده روزه باشم، گرسنه باشم دم افطار یک ظرف غذا در اختیارم است یقین هم داشته باشم اگر این یک ظرف غذا را من هم اکنون استفاده نکنم به دیگری بدهم تا فردا شب افطار غذا گیرم نمی آید. با این فرض عرض می کنم امکانش نیست در یک شرایطی قرار بگیرم یک حالتی به من دست بدهد یک تعالیمی ببینم یک معلم و یک مربی روی من کار کرده باشد. من وقتی می آیم افطار کنم صدای گریه یک یتیمی نظرم را جلب کند صدای یک مستمندی دل مرا جریحه دار کند. بگویم چیه؟ بگویم غذا ندارم. بگویم بیا فعلاً افطار من مال شما. من تا فردا شب افطار هم تحمل می کنم. امکانش نیست افرادی باشند این کار را بکنند؟ این چیه بابا این از گرسنگی که داره رنج می بره. از نظر جنبه حیوانی نیاز به غذا در وجودش زبانه می کشد. می گوید خودت بخور اما یک چیز دیگر از درونش زبانه می کشد او چه می گوید؟ می گوید نخیر دیگری را بر خودت مقدم بدار این از اون نکته هایی است که مادیون در اینجا متحیر شدند.
کتاب اصول مقدماتی فلسفه از جرج پولیتر متفکر معروف ماتریالیست بود در دنیای مادی این کتاب هم الفبای فکری ماتریالیستی است که در دانشکده کارگری فرانسه تدریس می کرده تمام حرف این است که ما رئالیسم هستیم مذهبی ها ایده ئالیسم،‌رئالیسم یعنی واقع گرا مثلاً بنده می گویم این لیوان آب، بله یک واقعیت است که اینجا است. اگر می گویم میکروفون، فرش، دیوار، پرده، کتاب، کاغذ، اینها واقعیتهایی است که فقط توی ذهن من تصّور نشده نه واقعاً توی خارج هست. ایده آلیسم اون است که تصّور ذهنی می داند. فقط توی ذهن خودش بافته این خارج ذهن واقعیت ندارد. اون وقت ماتریالیستها مادّیون، منکرین خدا و روح و فرشته و قیامت به من وشما می گویند. شما. ایده آلیست هستید. شما می گویید خدا، خدا کجاست ما که نمی بینیم شما می گوئید روح ؟ ما که نمی بینیم. شما می گویید قیامت و فرشته ؟ ما که نمی بینیم. چون خیال کرده هر چیزی هست باید دید. این اشتباه است. در این وادی دارد منظورم بحث دیگری است این قسمت را نمی خواهم بحث کنم. همه حرفش این است که ما رئالیسم هستیم ایده ئالیست نیستیم. اما همین آقای متفکر درجه اول دنیای ماتریالیستی در این کتاب به این قدرت برای دفاع از مارکس در جُرج پولیستر در کتاب اصول مقدماتی فلسفه یک بابی را باز کرده به نام ایده آلیسم اخلاقی، ایده آلیسم اخلاقی در این باب چه می گوید؟ می گوید از من می پرسند که انسانها حاضرند ایثار کنند! گذشت کنند، دیگران را بر خود شان مقدّم بدارند مثلاً یک مارکسیسم حاضر می شود در دفاع از آرمان و اعتقادش جان بدهد. خوب شما این را چگونه توجیه می کنید؟ اگر یک مذهبی جان می دهد. قائل به قیامت، بهشت، دوزخ این درجات است. یک مادّی وقتی می آید جان بدهد قائل به چیست؟ چه باید جواب بدهد؟ آیا این حرکات و اعمال واقعیت دارد یا ندارد؟ نمی تواند بگوید واقعیت ندارد. چون خودش می گوید از من می پرسند و ما داریم می بینیم. بشر اینکار را می کند.
مثل اینکه اگر بگویند. آقا ما یک لیوان آقا آب داریم. یک گلدان گل داریم، چه باعث شده است که گلدان گل، گل می دهد ولی لیوان گل نمی دهد. خوب باید بگوئیم این یک درجه از وجود دارد. آن یک درجه از وجود. چون داریم می بینیم آثارش را می گوید می پرسند از من چه می شود که انسانها ایثار می کنند گذشت می کنند، بعضی وقتها خودشان را فدای یک ارزشهای بالاتر می کنند چون معتقد به غیر مادهّ و مادیّت نیست از آن طرف هم معنا را نمی خواهد قائل بشود. و این حرف را هم نمی تواند منکر بشود. می گوید اینجا جواب ندارم. باید بگویم در این مقولات من هم ایده آلیست هستم. لذا فصلش را گذاشته اید ایده آلیسم اخلاقی. نه آقا جان نگو ایده آلیست هستم بگو هست واقعیتی بالاتر از واقیتهای مادی. یک حیات انسان اون حیات است. وقتی بشر متوجه آن حیات شد دیگر برایش یک چیزهای دیگر مطرح می شود.
آثاری که از این انسان بروز می کند این آثار دیگر آثار در این مقوله نیست، شبهای ماه رمضان، شبهای تصمیم گیری انقلاب درونی و عوض شدن یک انسان غرق در شکم و شهوت و لذت است، بُشر حافی، از عیاشان معروف بغداد بود یک روزی از در خانه اش آقا امام کاظم علیه السلام رّد می شدند. این آدمی که حیات حیوانی اش گل کرده از عیاشان بغداد است. عیاشان بغداد جمع می شوند درون خانه اش آدم متمول است. شراب و قمار و بساط می گساری و ساز و آواز و لهو و لعب معروف است. آنچه که حیات حیوانی اش اقتضا می کند خوب از حیات حیوان بله این اقتضا می رود. کنیز دم در . امام پرسیدند. این خانه کیست؟ گفت خانه بُشر است.(م)
فرمود بنده است یا آزاد؟ او به گمان اینکه برده کسی است یا آزاده گفت نخیر آزاد است خیلی هم متمّول است و امکانات دارد. امام علیه السلام فرمود: آزاد است که چنین می کند اگر بنده بود اینکار را نمی کرد. این را فرمودند و رّد شدند. کنیز برگشت بُشر گفت با چه کسی حرف می زدی دم در؟ گفت نمی دانم یک آقایی بود. چی پرسیدند؟ پرسیدند: خانه کیست؟ گفتم خانه بُشر است. پرسیدند: بنده است یا آزاد؟ گفتم آزاد است. فرمودند آزاد است که چنین می کند یک جرقّه به اون حیات انسانی زده شد. اینکه بگوئیم خدا دل ما را روشن کن. خدا یک نوری از آن نور ولایت به قلب ما بتابان یک جرقه ای از آتش ولایت اهل بیت در دنیای درون ما شعله ور بشود. اون وقت می شود:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم
ز آتش مهری که خود افروختی جسم و جان و پیکرم را سوختی
هر که زین آتش نسوزد پخته نیست و آن که زین آتش بماند خام کیست
ای تو داروی تن تب خیز من وی همه چیز من و هر چیز من
روز هر چه غیر تو برتافتم خویش را در وجودت یافتم
می گدازد گر چه جانم از فراق زنده می دارد دلم را اشتیاق
راستی را از چه جانم سوختی وین چه آتش بود تو افروختی
خوب کردی بیشتر جانم بسوز هر چه خواهی بر لهیبش بر فروز
عاقبت من یار خود را یافتم نازنین دلدار خود را یافتم
یاد تو روشنگر افکار من ای خوشا من تا شدی تو یار من
یک جرقه در درون بُشر زده شد. یکدفعه تکان خورد. دوید که ببیند چه کسی این حرف را زده! کفش هم نپوشید وقتش معطل بشود وصرف بشود. رسید به امام کاظم علیه السلام عرض کرد یا بن رسول الله دیگه می خواهم بنده بشوم. من آزاد نیستم. دیگه توبه کردم و به شکرانه چند قدم پا برهنه دویدن. و هدایت شدن دیگه تا آخر عمرش کفش نمی پوشید. بِهش می گفتند: بُشر حافی. اومد توی خانه دوستانش را بیرون کرد. مجالس را بهم زد. شد یکی از عباّد معروف دنیای اسلام. واین بُشر دارد شرح حال خودش را تعریف می کند. من عیاّشی: یک حیات، حیات حیوانی خور و خواب و خشم وشهوت شکم و دنیای مادیّات و ارضای نفسانّیات اما یک جرقه که زده می شود. که یک حیات دیگر کار به جایی می رسد. که دیگر می گوید کفش هم نمی پوشم. پا برهنه راه می روم. منقلب می شود در یک عالم دیگر این مال چیه؟در یک جمله عرض کنم. در قرآن کریم عامل اون حیات را به یک زبان گفته اند قلب، حالا استشهاد کنم سوره اعراف .قرآن وقتی که دارد انسان را معرفی می کند ( م ـ 8 )
قلب دارند تفقر نمی کنند. به یک بیان نقل به معنا عرض کنم. این قلب را به کار نمی گیرند این قلب را فعال نمی کنند چون کار قلب است. مثل اینکه چشم دارند، نمی بینند. یعنی چشم را بکار نمی گیرند گوش دارند (م)
گوش را بکار نمی گیرند. اگر قلب را بکار نگیرد. چشم وگوش را بکار نگیرد یعنی آن درجه حیات انسانی را بکارنگیرد.
اولئک کالانعام بَل هُم اَضَّل (م) الفرقان(25) : 44
این انسان از حیوان هم پست تر است. پس معیار انسان شدن، انسان، از نظر قرآن به چیه؟ به قلب انسانی است. یک حدیث از امیرالمومنین علیه السلام در این زمینه بخوانم اشاره می کنم توضیح مفصّل اگر عمری باشد. فردا شب (م)
دل را نور علی علیه السلام و آل علی علیه السلام روشن می کندو اگر نور علی علیه السلام به دل تابید، دل می شود دل، اگر نور علی علیه السلام به دل نتابید. دل نیست گِل است. دلی اگر دل شد. آن وقت می رود توی وادی دیگری که سر نمی شناسد.
آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند فرزند و عیال و خوانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
ما علی علیه السلام را به عنوان زنده کننده دل انسانها می شناسیم خدا قرار داده. حالا انشاءالله بینید تا چقدر عنایت بشود بینیم تا چقدر بتوانم این بحث را استدلال کنم و شروع کنم
(م ـ 9) حدیث از امیرالمؤمنین علیه السلام
همانا این جسم، این بدن این جنبه های حیوانی ما 6 حالت دارد.
النّوم و الیقظهو الموت و الحیاه و الصحه و المرض
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این جنبه های ظاهری شماست. من خوابم. من خوابیده. حرکت دست صحبت کردن، گام برداشتن. عکس العمل نشان دادن اینها را ندارم. بیدارم. این آثار پیدا می شود لذا شما اگر بخواهید یک انسانی را مثلاً صّحت و مرض من اگربیمار باشم. مریض باشم. خسته شدید باشم همین چهار کلمه ای که بلدم می خواهم بیان کنم نمی توانم به راحتی بیان کنم. خستگی اجازه نمی دهد. کسالت اجازه نمی دهد. اگر صحت و سلامتی باشد فرق می کند. صحت و مرض مرگ و حیات. زنده باشم یا مرده باشم و کَذلِک الِروّح. همانطور هم برای روح شما.
فَحَیاتُها عِلمِها و موتها جهلها و نومها غفلتها و یقظتها حفظها و مرضها شکّها و صحتها یقینها
فرمود که همین طور که بدن شما و این حیات حیوانی شما، بیماری دارد. زندگی دارد مرگ دارد حالتهای گوناگون خواب و بیداری برایش مطرح است. برای جان و دل و قلب شما هم اینها مطرح است. وای به اون مرحله که جان بمیرد. دل بمیرد. قلب بمیرد خوب اینکه دلش مرده راستی اینروشما عنایت بکنید. اگر یک گوینده ای ما بگوئیم یک مقدار خلوص داشته باشد. یک مقدار برای خدا بخواهد حرف بزند. یک مقدار حرف اساسی و حسابی بزند. طبیعتاً مُستمعین تحت تأثیر قرار می گیرند اما چی شده که پیامبر خدا شما از پیامبر خالص تر کجا پیدا می کنید؟ از پیامبر با اطلاع تر کجا پیدا می کنید؟ از پیامبر دقیق تر سخن بگوید کجا پیدا می کنید؟ 23 سال برخی از اصحاب با پیامبر بود چرا اثر نکرد و کار را به آنجا برساند که چگونه با امیرالمومنین علیه السلام حرکت بکند. یک نمونه اش را امشب خواهم گفت دِل مرده است. دِل مرده شما برای این دیوار بخواهید حرف بزنید. لذا امیرالمومنین علیه السلام را خدا قرار داده به عنوان نوری که قلبها را روشن می کند.
امنو بِالله و رسولِهِ و النّور الذّی انزلنا ایمان بیاورید به اون نور. الله نورالسموات و الارض .اللهُ وَلیّ الذّین امنوا یُخرِجُهم مِنَ الظّلمات اِلی النوّر. و لذا در تفسیر این آیه شریفه ( م ـ 10)
لیلی که ظلمانی است دوران غیبت امام زمان علیه السلام تصریح شده در روایات ببنید. نهاری که تجلیّ کند. تجلی نور امام عصر علیه السلام که با ظهورش جهان را روشن کند. این تفسیر شده و بیان شده. صحبت حیات و ممات جان انسان است. صحبت زندگی قلب بشر است. صحبت ارتباط با خدا و در اون مسیر تعالی قرار گرفتن است. نه صحبت فقط چند روزه خلافت دنیا. لذا اونهایی که گوشه ای از عظمت ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را می شناختند چه می گفتند؟ که خاطره ای در سادات نخاوله مدینه قبل از انقلاب در اوج فقر و فلاکت هم اونها قرار داشتد چند تن از دوستان حامل پیامی از برخی ایرانیها، امکانات مالی برایشان برده بودند. یک خانه محقّری که حصیری انداخته بود.نصفش فرش پهن و نصفش هم خالی. گفت اینها را هدیه ای است که شیعه های ایرانی برای شما فرستاده اند. گفته اند مشکلاتی دارید. برگشت گفت من خیلی ثروتمند هستم. که برای دوستان من جای سئوال شد؟ این بنده خدا زندگیش را نمی دانیم: گفت من خیلی ثروتمند هستم . مگر از ولایت علی علیه السلام ثروتی بالاتر توی عالم پیدا می شود. که من خدا را شکر می کنم که این سرمایه را دارم. اگر توجه شد. که ولایت زنده کننده دل است و دل باعث حیات انسان است. آنوقت آنجا یک اُنسی دیگری با امیرالمومنین علیه السلام پیدا می شود. حالا دل زنده نباشد بمیرد آمدن مثلاً غرق حیات حیوانی این مثال را هم بزنم بعد ببینید برخی صحابه با علی علیه السلام چه می کند؟ با اینکه پیغمبر را هم دیده شما یک تابلوی نقاشی شده بسیار، بسیار نایاب و عتیقه و گرانبها و ارزنده این تابلو را مثلاً به این دیوار زده ام. شما تابلو شناسید. می گویید این تابلو خیلی ارزنده و گرانقدر است. من خود نویس دستم بوده یک ذّره جوهر چکید روی این تابلو. فوری از جیبتان دستمال در می آورید. حتی حاضرید با آستین کتتان پاک کنید.می گویید حیف است که این تابلو روی آن این سیاهی بنشیند. مثال بیاورم روی بدن انسان لباس سفید، شفاف . براق را پوشیده اید و رفت روغن اتومبیل را عوض کند. یک لکه چکید روغن به آستین این کُت این همه زیبایی کت و شلوار و سفیدی و بّراق این کتاب لکّه تو چشم می زند. این را پاک می کند می گذارد کنار. اما همین تابلوی به این گرانبهایی که اینجا زده شده بچه ای که این تابلو را نمی شناسد چیه خودکار بردارد شروع کند به نوشتن شما یک لکه جوهر ریخت تکان می خورید. با آستین کتتان هم پاک می کنید اما او شروع می کند با خودکار روی آن نوشتن چرا؟ چون توجّه ندارد. این چیه. اون کسی توجه دارد که دل دارد قلب دارد. دل و قلبی که باید مرتبط به خدا باشد. دل و قلبی که مرتبط به خدا شد به کجا می رسد. به جایی می رسد که می گوید:
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
اونوقت خورد و خواب و خشم و شهوت برایش مطرح است او کیف می کند که گرسنه بماند دیگری را سیر کند او کیف می کند که نگاه به نامحرم نکند. او کیف می کند. یعنی شرافت ذاتی و اون زندگی معنویش اجازه نمی دهد یک لکّه گناه، یک لکّه آلوده بر اون جان ارزنده انسانی اش ایجاد کند. لذا اگر یک اشتباهی هم کرد شب قدر شد. ناله می کشد می گوید وای من به این تابلوی زیبای خدا، دل بشر لّکه گناه پاشیدم این را باید پاک کنم. اما کی؟ اون کسی که دلش متوجّه این معنا است این دل را کی زنده می کند پس اینجا دو سه نکته امشب بس باشد تا بعداً بحث کنم. حیات ما فقط حیات حیوانی نیست
پس این آثار چیه/ این آثار مال چیه؟ مال جان انسانی است.
به تن دشمن به جان دشمن به غیر از تن نداری تن از کردی رها دشمن نداری
همین ما و منی خصم من و توست که خصمی غیر ما و من نداری
بزن بال و پری بشکن قفس را مگر اندیشه گلشن نداری
این شکستن حیات حیوانی رفتن در حیات انسانی. بشر را می برد توی وادی دیگر اونوقت خدا، این قسمت را باید تکمیل کنیم
خدا کسانی را قرار داد یک دستتان توی دست خدا. تشبیه می کنم. خدا نعوذاً بالله دست ندارد جسم هم نیست. تشبیه می کنم . یک دستشان توی دست خدا، یک دستشان را دراز کردند می گویند می خواهید بیائید توی اون عالم؟ بیایید دستم را بگیرید. دستتان را بدهید به ما (م ـ 11)
می خواهید شما را ببرم. دستتان را بدهید به ما تا شما را بکشانیم. او نوقت آنهایی که این معنا را فهمیده بودند چه می کردند. سلمان یکی از اینهاست. مسلمان شدن چه آسان سلمان شدن چه مشکل خدا وقتی پیغبر فرستاد. می خواست همه را سلمان بسازد. کسی سلمان می ساخت؟ علی علیه السلام اما وقتی علی علیه السلام را کنار زدند چگونه مسلمان ساخته بشود. ولیدبن عقبه هم شد مسلمان امشب توی یک جلسه که بعضی از دوستان بودند عرض کردم: البته جلسه عمومی نبود که بگوئید چرا به ما نگفتید. جلسه خصوصی و خاصی بود. ولیدبن عقبه برادر مادری عثمان استاندار و امام جمعه کوفه شد از طرف عثمان، همه تواریخ نوشته اند.
امام جمعه. استاندار حکومت اسلامی چقدر زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله گذشته،2 سال ابوبکر خلافت کرده 10 سال هم عمر 12 سال حالا 13/14/و 15/ 16 ویا 20 سال از رحلت پیغمبر گذشته پیغمبری که آمده بگوید انسانها می خواهم شما را به معراج ببرم. ببینید کار به کجا رسده شب تا به سحر میگساری می کند. شراب می خورد. دست معشوقه اش را گرفته آمده توی محراب. معشوقه اش را گذاشته جلو به عنوان بت من. جلوی جمعیت ایستاده نماز جماعت می خواند. آنقدر مست بود در محراب که استفراغ کرد. نماز 2 رکعتی را 4 رکعت خواند. بعد برگشت رو کرد به مردم گفت من خیلی سر حال هستم. اگر دلتان می خواهد. بیشتر برایتان نماز بخوانم. انگشتر که حُکم مهر و امضاء داشت از دستش در آوردند بردند پیش عثمان برادرش، بابا این چیه فرستادی برای ما؟ گفت برادرم است با او بسازید. این اسلام است؟ می خواستند سلمان بسازند. آنوقت سلمان آمد توی مسجد دید ابوبکر بالای منبر نشسته. اینها را می سوزیم نه اینکه خلافت را به علی علیه السلام ندادند می گوئیم علی علیه السلام معلمی بود می خواست بشر را سلمان بسازد می گویند سلمان پیرمرد، زنده دلی که پیامبر صلی الله علیه و آله سلمان را چگونه معرفی کرده. آمد توی مسجد ایستاد نگاه کرد به ابوبکر نظرها همه جلب شد که ببینند سلمان چکار می کند وقتی همه نظرها جلب شد گفت کردید آنچه را که نبایست می کردید، کردید آنچه را که نبایست می کردید. چه کردید؟ دل جامعه را با کنار زدن زنده کننده دل، میراندید. دل جامعه که بمیرد، خوب بله باید بیاید پرده کعبه را بگیرد بعد از واقعه کربلا بگوید، خدایا برای اطاعت اولی الامر یزید امام حسین علیه السلام را کشتم، این درد است در جامعه. پرده کعبه را می گیرد و می گوید خدا من برای اطاعت اولی الامر حسین علیه السلام را کشتم این درد توی جامعه بشری توی این جامعه اسلامی. آنوقت کار به کجا می رسد این علی علیه السلام که پیامبر صلی الله علیه و آله آنجور معرفی می کند.
کتاب الأمامه والسیاسه نویسنده ابن قتیبه دینوری 276 هجری قمری مرده می گویند آقا ساخته اند اینرا درست کرده اند این کتاب دیگر 276 هجری قمری نویسنده اش مرده بیش از هزار و یکصدو خورده ای قبل. از علمای معروف اهل سنت است این کتاب در مصر هم چاپ شده جلد 1 ص 14 می گوید: علی علیه السلام توی خانه نشسته خلیفه درست کردند بالای منبر گفتند نه علی علیه السلام نباید توی خانه اینجوری بنشیند. باید بکشانیم بیاوریم درون مسجد و از او بیعت برای خودمان بگیریم چرا؟ ما حیات حیوانی مان گُل کرده. می خواهیم حکومت کنیم، پُست داشته باشیم مقام داشته باشیم. نونمان توی روغن باشد. علی علیه السلام نمی گذارد. علی علیه السلام بیعت نکند یک عده ای هم دورش جمع بشوند ما حیات حیوانی امان ارضاء نمی شود. امّا اون عده ای که دور علی علیه السلام نشسته اند سلمان و ابوذر و مقداد اونها هم حیات معنوی را می خواهند که برایش یک چیز دیگر مطرح است. لذا می گویند. قُنفذ را فرستادند دم خانه علی علیه السلام را زد که علی علیه السلام بیا مسجد! علی علیه السلام اومد دم در اینجا حضرت زهرا سلام الله علیها جلو نیامد. عرض کردم از توی کتاب ابن قتیبه الامامه و السیاسه برنامه تاریخ معروف است جلد 1 ص 14 علی علیه السلام بیا مسجد! حضرت فرمودند: (م ـ 12)
خلیفه رسول الله شما را می خواند
قال لَسریعٌ کَذَّبتم علی رسول الله
چه زود به رسول خدا دروغ بستید.
فَرجع قُنفذ
قُنفذ برگشت. گفت: ابوبکر برای تحریک عواطف مردم گریه کرد بَکی ابوبکر طویلا دوباره فرستاد. اینبار باز علی علیه السلام آمد دم در گفت! چه می خواهید؟ گفت خلیفه رسول الله شما را می خواند. فرمود چه لباسی را پوشیده اند که لیاقتش را نداشتند، جمله ای از خطبه شقشقیه که دیشب و امشب خواندم
لَقد تَقَصَّمها اِبنُ ابی قُحافه
پیراهن خلافت را پسر ابی قحافه پوشید که نمی دانست که من سزاوارترم و محل من مثل محل قطب برای سنگ آسیاب است. در را بست. قنفذ برگشت ببیند مطلب را می گوید وقتی برگشت ابوبکر بالای منبر نشسته جمعیت هم توی مسجد تا این جمله را گفت: که باز علی علیه السلام اینجوری گفته: فَقال عمر: عمر ایستاد (م)
لا تَحمل هذا المُتخّلِف عَن بیعتک
از این متخلف از بیعت خودت به او مهلت ندهی
فَمشی عُمر مَعَهُ جماعَهٌ
عمر حرکت کرد یک عده ای هم با او بودند. تا رسید به در خانه علی«علیه السلام». این بار فاطمه آمد دم در این را ابن قتیبه می گوید. عرض کردم نویسنده سنی است. 276 هجری قمری هم فوت کرده اوّلاً چرا دوبار علی علیه السلام آمد؟ اینبار فاطمه آمد؟ هجوم حمله است. همهمه است. خوب این فاطمه دختر پیامبر است این باباش تازه از دنیا رفته. شاید یک اندکی ملاحظه کنند. اندکی حیا کنند به خاطر ملاحظه ناموس خدا. فاطمه زهرا به علی علیه السلام کاری نداشته باشند. فاطمه آمد دم در چه می خواهید؟ گفتند در را باز می کنید یا آتش بزنیم؟ فاطمه فرمود خانه مرا می خواهید آتش بزنید. دیگر ابن قتیبه اینجا نمی گوید فقط ادامه اش این را می گوید. (م)
فَفادت فاطمه بِأعلی یا ابتاه یا رسول الله ماذا لقینا من بعدک من ابن الخطاب و ابن ابی قحافه
پدر جان بعد از تو از ابن خطاب و ابن ابی قحافه چه دیدم؟ چی شده بود که فاطمه
فنادت فاطمه باعلی صوتها
با صوت بلند این مطلب را گفت. علی علیه السلام را آوردند بسوی مسجد هنوز ابن قتیبه است می گوید شمشیر گرفته اند بالای سر علی علیه السلام بیعت می کنی یا نه
قال علی إن لَم أفعل فَمَه.
اگر من اینکار را نکنم بیعت نکنم چه می کنی؟
قال عمر: نَضرب
گردنت را می زنیم.
قال علی: أتقتل عبدالله و أخی رسوله
آیا گردن بنده خدا و برادر رسول خدا را می خواهید بزنید
قال عمر: عبدالله فَنَعم : اخی رسوله لا.
تو بنده خدا قبول داریم امّا برادر رسول خدا قبول نداریم
آقا مگر در همین مسجد نبود پیغمبر فرمود
یا علی انت علی و خلیفتی و وصیی
اما می خواهند این ارزشها را از بین ببریم جامعه را به یک مسیر دیگر بکشانیم. گفتند فعلاً علی علیه السلام را آزاد کنیدابن قتیبه باز می نویسد. تا مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله و قبر پیامبر صلی الله علیه و آله هم گوشه مسجد و حجره پیامبر:
فَلحقَ علی إلی قبر النبی
علی علیه السلام به طرف قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و
هُو یُنادی و یَصیح و ناله می کرد و صیحه می زد :
یابن اُم إن القوم إستضعفونی و کادو ایقتلوننی.
ای برادرم این مردم مرا ضعیف گیر آورده اند و می خواهند مرا تهدید به قتل بکنند. چه با علی مرتضی علیه السلام کردید پیغمبر صلی الله علیه و آله راجع به علی علیه السلام چگونه سخن گفته اینگونه عمل کردند حیات حیوانی گل کرده اقتضای حیات حیوانی درنده خویی است. اما آنهایی که حیات انسانی آنها زنده بود. آنها چکار می کردند؟ آنهایی که حیات انسانی داشتند می دانستند که علی علیه السلام نباشد چه می شود فاطمه زهرا سلام الله علیها نمونه بارز آن است. بعد از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله پشت در افتاده بچه سقط کرده فضّه بالا سر فاطمه سلام الله علیها به نحوی که چشم باز کرد و اول نگفت فضه حال من چطور است؟ گفت فضه با علی علیه السلام چه کار کردند؟

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *