صبح جمعه با شما

صبح جمعه با شما

 

همیشه می گفتند جمعه ها روز شماست…
می گفتند زمانی که از کنار خانه ی خدا، آوای آسمانی انا بقیه الله سر می دهی، صبح جمعه است، یعنی دقیقا همان زمانی که بیشتر مردم در خوابند!
از کودکی نماز های صبح جمعه ام را جور دیگر می خواندم، گوش به زنگ بودم، شاید صدایی بشنوم، نوایی روح بخش، تا زنده کند همه ی جان های مرده و اسیر خواب را…
بعد بروم پدر و مادرم را بیدار کنم، تلویزیون را روشن کنم و پخش زنده ی کارهای باقی مانده ی خدا روی زمین را ببینم.
دلم می خواست کتاب و دفترهایم را به کناری بیندازم، چون دیگر شنبه ای که بخواهم مدرسه بروم وجود نخواهد داشت، دیگر معلمی نمی تواند از جانب خدا حرف بزند و هزاران سوال مرا به دو هزار تا سوال تبدیل کند، قوانین فیزیک و شیمی که در کتاب های درسی است در مقابل پیشرفت علم در زمان شما، مانند بازی های آتاری زمان قدیم است.
گفته بودند وقتی بیایی، همه جا جشن و سرور است و من خودم را برای حضور در شادی ها آماده می دیدم.
اما تمام این فکر و خیال ها فقط به اندازه ی دو رکعت نماز صبح بود و بعد که صدایی نمی شنیدم، خواب صبح جمعه محکم مرا در آغوش می کشید.
بعد امام زمان یادم می رفت، غرق زندگی و تفریح می شدم تا غروب جمعه ها که نغمه هایی از دعای سمات را می شنیدم و دوباره یاد شما می افتادم که ای وای، این جمعه هم نیامدی…
کودک بودم و در همان عالم کودکی خجالت می کشیدم که چرا تمام روز شما را فراموش کرده بودم، اما به مرور که بزرگتر شدم، نماز صبح جمعه هایم هم مانند روزهای دیگر شد، و لحظه هایی که به یادتان می افتم، کمتر و کمرنگ تر…
انگار خواب جمعه هایم تمامی ندارد و هر چه می گذرد، بیشتر مرا در خود فرو می برد، ای کاش زودتر بیایی، بیایی و خواب غفلت جمعه هایم را پاره کنی.
می ترسم از دست بروم…
تا قبل از این که غرق بشوم، بیا

نویسنده: زینب عشقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *