شما که غریبه نیستید!

شما که غریبه نیستید!

 

شما که غریبه نیستید بگذارید از کودکى مان برایتان بگویم از همان زمان که الفباى انتظار را قبل از خواندن و نوشتن زبان مادرى مان آموختیم
همان زمان که با شیر مادر خوى محبتش را گرفتیم

بزرگتر شدیم سرود یا مهدى سر دادیم و با چشمانى پر از شوق و اشتیاق از پدر مهربانمان شنیدیم … پدرى که به سفر رفته … مى بیندمان مى شنودمان و خوب مى شناسدمان و ما او را مى بینیم ولى نمى شناسیم!!

به نوجوانى رسیدیم در خلوت و تنهایى مان امام مهربانمان، رفیق شفیقمان، انیس و مونسمان تنهایمان نگذاشت و دستمان را رها نکرد …

هرسال که جشن تولدمان مى شد یک شمع اضافه مى شد شاید که فروغ چشمانمان به دیدارش روشن گردد ولى …

هرسال روز پدر را با بغض و گلویى گرفته به هم تبریک مى گوییم مثل حال یتیمانى که درد دلشان تازه مى شود …

هرسال روز نیمه شعبان که مى شود نمى دانیم جشن بگیریم روز میلاد موعود عالَم را یا نواى هجران مولایى را سر دهیم که ندیده، دلداده اش شدیم …

چگونه جشن تولد بگیریم براى آقا و سروَرى که خودشان را در این روز نمى بینیم؟!

چاووش شهر پیر شد
کودکان شهر بزرگ شدند
و بزرگان شهر همان آموزگاران انتظار از این دنیا رفتند …
ولى انتظار هنوز ضربان دارد
اگر ما هم برویم به فرزندانمان آموخته ایم!
آنقدر مى گوییم و مى سراییم تا نسل به نسل برسد

برسد به مهدى!

و اگر ما هم نبودیم، بعد از مرگ هم رویمان به قبله است
تا چشممان به خورشیدى که از غرب طلوع مى کند باشد!
آن زمان که با طلعت رشیدش با ماه جیبنش تکیه بر کعبه مى زند و با نواى دل فریبش مى گوید:

یا أهل العالم! انا المهدى!!!

نویسنده: نشانی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *