شب دوم، عزای دوم

شب دوم، عزای دوم

هوا داغ بود. آفتاب بی رحمانه تابیدن گرفته بود. همه خسته بودند و رمق به جان پیر و جوان نمانده بود.
سردار این کاروان اما نگران زنان و کودکان بود. کسی دم از خستگی و گرما نزده بود اما گرما آزار دهنده بود.
شن های داغ بیابان هم اشک میریختند و از گرما می نالیدند. عطش زبانه میکشید. کسی چندان سخن نمیگفت. مولا اما در فکر بود. این را عقیله بهتر از هر کسی میفهمید. نگاه ها و رفتارش نشان پریشانی و درگیری ذهنش پبود. به منطقه ی جدید رسیدند. حال حسین دگرگون شد. عقیله چشم از دردانه ی پیغمبر برنمیداشت. حسین رنگ باخته بود. سر گرداند و دشت را سراسر نگاه کرد. خیره به افق شد آنجا که آسمانآبی و صاف بالای سر دست به بیابان خشک و پریشان داده بود. تا چشم کار میکرد برهوت بود و خبری از آبادی نبود. هوا همچنان بی رحمانه گرم بود اما رطوبت آب حس میشد. از کاروانیان کسی گفت از این حوالی شطی عبور کرده.
حسین اما هیچ نمیگفت و این سکوت آتش شده به جان دختر ابوتراب. حسین طوری بیابان را برانداز میکرد گویی آن را میشناسد.
سراسر سکوت بودند تا ببینند آقا چه می فرمایند. طنین صدای مردانه اش سکوت را شکست:
اکبرم! خیمه ها را بر پا کن. اینجا کربلاست.
زینب آرام و قرار نداشت. چندمنزل قبل حر بن یزید در شراف راهشان را سد کرده بود و مسیر را به این سرزمین خشک انداخته بود. چه میگذشت در کوفه؟
چه میگذشت در دل حسین؟
اِنی اَعوذُ بِا الله مِن الکَربِ و البَلا در آنجا گفت نگاه زینب را زیر معجرش لرزاند.
هنوز مانده تا شط خون به شط فرات بپیوندد.
هنوز مانده تا عطش به جان ها بکشد.
هنوز مانده تا هر که هر چه دارد به میدان بیاورد.
و هنوز تا بی تابی رباب مانده.
اما در قلب حسین چه میگذشت و چه بر دلش گذشت را نمیدانم.
نمی دانیم اما وای به حال قلب حجتی که میداند.
چه باید گفت برای تسلی قلبش جز :
آجرک الله ای حجت خدا بر زمین تاریک ما!!
یادداشت های روزانه یک گمشده
از عزای سرور جهانیان

مرضیه سادات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *