شعر مبعث

شعر مبعث

 

سرحلقه

سرحلقه عشاق به عالم، احمد

یعنی هدف از خلقت آدم، احمد

رخشان و فروزنده بر انگشت وجود

پیغمبری انگشتر و خاتمْ احمد

آمیزه شور و عشق و عرفان، احمد

مفهوم عمیق علم و ایمان، احمد

من در عجبم چگونه با این همه وصف

می زیسته در عالم امکان، احمد؟!

علی مرادی غیاث آبادی


جمال محمّد

ماه فرو ماند از جمال محمّد

سرو نباشد به اعتدال محمّد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمّد

وعده دیدارِ هرکسی به قیامت

لیله «اسرا» شب وصال محمّد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع، در ظِلال محمّد

عرصه گیتی مجال همّت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمّد

و آن همه پیرایه بسته جنّت فردوس

بو که قبولش کند، بلال محمّد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نِعال محمّد

شمس و قمر در زمین حشر نتابد

پیش دو ابروی چون هلال محمّد

چشم مرا، تا به خواب دید جمالش

خواب نمی گیرد از خیال محمّد

«سعدی» اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمّد بس است و آل محمّد

سعدی


مکتب صف

این پیک مشک بوی و مسیحادم از کجاست؟

کاین گونه دلنواز و روان بخش و جان فزاست؟

احمد که کُنیت و لقب و نام و نعت او

بوالقاسم و محمّد و محمود و مصطفاست

رخسار او طلیعه انوارسرمدی

گفتار او، سفینه دُرهای پربهاست

آیینه ای که، مظهر آیات ایزدی است

گنجینه ای که، منبع الطاف کبریاست

زیبد نشان خاتم و اورنگ خسروی

بر رهبری که قافله سالار انبیاست

نور رخش، چراغ ره سالکان حق

خاک درش، کلید در رحمت خداست

سرلوحه فضیلت و سرحلقه وجود

سرمایه حقیقت و سرچشمه بقاست

قاسم رس


بخوان به نام خدا

غنوده کعبه و امّ القری به بستر خواب

ولی به دامن غارحرا دلی بیتاب

نخفته، شب همه شب، دیده خدابینش

ز دیده رفته به دامن سرشک خونینش

که پیک حضرت دادار، جبرئیلِ امین

عیان به منظر او شد، خطاب کرد چنین:

«بخوان به نام خدایی که ربّ ما خَلَق است

پدیدآور انسان ز نطفه و عَلَق است

بخوان که ربّ تو باشد ز ماسوا اکرم

که ره نمود بشر را، به کار بُردِ قلم»

به گوش هوش چو این نغمه سروش شنید

هزار چشمه نور از درون او جوشید

درون گلشن جانش شکفت رازِ وجود

گشود بار در آن دم به بارگاهِ شهود

درود و رحمت وافِر، ز کردگار قدیر

بر آن گزیده یزدان، بر آن سراج منیر

محمود شاهرخی


صراط مستقیم

وحی شد بر مصطفی برخیز، اقرأ باسم ربّک

ای حبیب من ز جا برخیز، اقرأ باسم ربّک

تیره شد رخسار گیتی، خیره شد دیو تباهی

چیره شد جهل عِما برخیز، اقرأ باسم ربّک

کردگارت برگزید از خلق تا امروز خوانی

خلق را سوی خدا، برخیز، اقرأ باسم ربک

هم رسولی، هم سفیری، هم بشیری، هم نذیری

هم تویی خیرُالوَری برخیز، اقرأ باسم ربّک

مردمی را کز خدا بیگانه اند، از حق گریزان

با خدا کن آشنا برخیز، اقرأ باسم ربّک

دختران را زنده بسپردن به خاک تیره تا کِی؟

ختم کن این ماجرا برخیز، اقرأ باسم ربّک

نور امیّدی که روزی کرد روشن طورسینا

جلوه گر شد در حرا برخیز، اقرأ باسم ربّک

انفس و آفاق در تسخیر و فرمان تو آید

چون برافرازی لوا برخیز، اقرأ باسم ربّک

علی خاتمی نوری


محمّد صلی الله علیه و آله و سلم

مهر را روشنی از روی تو افروختن است

ماه را حسن ز رخسار تو آموختن است

گُل به پیش گُل رخسار تو ای رشک بِهشت

همچو خاری است که شایسته آن سوختن است

آرزویی که به دل یوسف کنعانی داشت

خویشتن را به غلامیّ تو بفروختن است

وصف روی تو مگر روی تو گوید، ور نه

حدّ ما دیدن و حیرانی و لب دوختن است

کار «بنده» همه ای خسرو خوبان، به جهان

جان و دل دادن و خود مهر تو اندوختن است

بنده ـ شاعر زبان قاجاریه

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *