زیر سایه پدر

زیر سایه پدر

 

در انتهای باغ گوئی زِویران وحشت درد آزادی مرگ؛ دستی مرا به سوی خود می خواند. و چشمان پُرزِاشک و لبخند سرد برگونه نم ناک، چون رقص ستاره های نور

افشان، در دیدار ابر و بارش باران، گاه می بارد، وگاه طوفانیش لبخندیست سهمگین، که چشم می بیند و دل به تلاطمش می نشیند.

در این غربت، دراین دیار، آسمان چه می داند بر سرم چه گذشت، داغی و تب داری زمین بود و آفتاب و بی مهریش، دستان پُر زخار بیابان و گزهای اطراف، خنده های

وحشی؛ وسیاه چال خاموش زودتر از مرگ روح خسته را در خاک نهاده بودند. ولی هزار صدای خاموش، همچون غریبی تنها، در زیر آلاچیق سکوت برگ های پائیزی را بر در

پوشانده، و فانوس های پُر نور را خاموش ساخته، نورش گشته بود سوسوئی تلخ، مهمان خانه صدای کفتال بود ونعره های زندانبان، دستان سرد وسنگین و چشمان

منتظر، گاه با برهم نهادن پلکی سنگین، زندانبان در مصلوب شده را خواهد گشود.

و اینک در انتهای باغ، در پس تمام تاریکیها، دستانم در دستان چراغ فروزان و راه روشن است. دیگر قلبم نمی تپد و موج سینه ام سرمای غبار گرفته و انتظاری موهوم

نیست. آسمان زندگیم سایه افکن و راهم سر سپردن به اوست. او که آب خوشگوار است در تشنگی و خورشید درخشان است بر بندگان، او که بر سرم نمی زند و مرا

کوچک وخار نمی کند.او که به منجمال می دهد وجلال، او که بر عیوبم آگاه است و بر گناهم مطلع، ولی باز بر همه و همه پرده می پوشاند. اوست راهنمائی دلسوز در

گرفتاریها، چشمانم را می بندم و می گذارم آن ابر باران زا، باران ژاله سان، بدر کامل، دلیل فاضل و نعمت بزرگ و دریای خشک نشدنی، گل خوشبو، ماهی خوشرو وستاره

درخشان بر سرم بتابد.

دستانم را به او می دهم. اوئی که عقل ها و خردها حیرانش، اندیشه ها سرگردان، دانشمندان ناتوان از مقامش، شعراءِ گنگ در مدحش، مبلغان لال در اوصافش،

سخنوران الکن در فضائلش

فصیحان عاجز در اعجازش، و آسمان و زمین در مقام ستایشش اظهار کوچکی می کنند. دستانم را به اوئی می دهم که می خواهند خورشید باخترش را بپوشانند و

چه نادانند، که هر چه پرده می نهند باز بزرگ و بزرگ تر است.

در این سرزمین دیگر غم معنا نمی دهد. دیگر چشمان خسته از دیدن و پا خسته از دویدن نیست.این جا بر فراز آسمان بلند، در میان ابرهای سُربی رنگ، باصدای بلند

خواهم خواند

دیگر من تنها نیستم، دیگر آسمان سُربی رنگ و زمین پر زخار وحشت نیست. دیگر دستان سرد بر سرم سایه ندارد، دیگر حصارم قفسی مخوف نیست.

خدایا من او را دوست دارم او و فرزندانش را، و می دانم که صدایم تا به آسمان خواهد رفت و انعکاسش را زمین خواهد شنید. و ملائکه آن را به گوش عرشیان خواهند

برد. و زیر پلکان نگاه ها خواهم خواند. باید دل راشتشو داد، در حوض کوثرش، به دست یدالهیش و مقامش را برای آسمانیان خواند. و در این زمین که دل خسته است،

دیده افسرده و چشمان منتظر و هاله های نگاه ردپا و چهره ها خاموش، آن چه در جستجو یش هستیم و در کنار ماست، با ماست، این جاست، پرده را کناربزن به

سرزمین ولایت نگاهی بینداز.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *