شب قدر من

شب قدر من

شب قدر من

شب قدر من، لیله القدر تو
ستاره می شمارم سال های انتظارم را
هزار و سیصد و چندین و چندانم نمی دانم
نمی دانم بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم نمی دانم…
“من…لیله القدر…تو”
*و رمضان را رمضان نامیدند چراکه می سوزاند گناهان انسان را…
یازده ماه به غفلت و بی خبری، شد سپری…
دل هایمان فراموششان شده بود که روزی سپید وپاک به ما ارزانی شده اند و ما چنان می زیستیم ،انگار از روز ازل همین طور سیاه معصیت بوده ایم!
حواس دلمان پرت بود و با هیچ اشاره ای جمع نمی شد!
و خدا از سر لطف و عنایت ،نگاهی کرد با محبت ،به دلی که ما ساخته بودیم…
نه ،
به دلی که روز ازل امانتمان داده بود.
و اراده کرد تا فرصتی دوباره دهد دلهای درهم ما را…
واراده کرد تا فرصتی دوباره دهد چشمان رنگ رنگ ما را…
و اراده کرد تا فرصتی دوباره دهد دفتر عشق خط خط ما را….
خدا تهِ تهِ تهِ همه ی کارهای ما نقطه گذاشت و گفت:
برو به سرخط…
و رمضان شد ماه خدا…
ماه لحظه های استجابت دعا…
ماه بخشش تمام خطاها…
ماه آشنای دل های ما…
ماه خدا وخدا وخدا…

و امروز روز هفدهم این فرصت دوباره است!!!
تو را نمی دانم اما من سخت در گل وامانده ام .
وقتی بشارت غل و رنجیر شدن شیطان را شنیدم آنقدر خوش خوشانم شد که با اعتماد به نفسی نگفتنی گفتم:
ما که راهی بهشت شدیم بی شیطان ،شما یک فکری برای دلتان کنید!
روز اول در همین خوشی گذشت …
روز دوم هنوز مست این آزادی ناگهانی از دست اهریمن بودم…
روز سوم در گیر و دارِ فهمِ دنائتِ دنیا لمحه ای به خود آمدم و…
روز چهارم لمحه ی دیروز را به مسامحه گرفتم و باز به خود بالیدم…
روز پنجم عجب و خودبزرگ بینی عنان از کف دلم ربود…
روز ششم شروع کردم به معرفی معرفت خود به اطرافیان …
روز هفتم همه را ملزم نمودم به ادای احترام مخلصانه به ساحت مقدس برئ از گناه این جانب…
روز…
روز هفدهم…
امروز روز هفدهم است…
روز هفدهمِ این فرصت دوباره!
امروز آن لمحه ی روز سوم شد کمی بیشتر از لحظه ،شاید در حدّ دقیقه ای . . .
و من در پرتو نور آن دانستم هفده روز ندانسته ام !
هفده روز ندانسته بودم که شیطان دربند است و من آزاد!
از همین روست که می گویم :در گل وا مانده ام…
هفده روز است آبروی گرو گذاشته ی خدا در بین ملائکه اش را به بازی گرفته ام !
دستم می لرزد،نگاهم می لرزد،دلم می لرزد،نفسم حتی می لرزد.
گویی به عریانِ خودم ،خودِ خودِ خودم می نگرم…
تنها سیزده روز مانده به خلاصی شیطان از غل و زنجیرهایش
و به امیدِ آزادی من از بند اهریمن
و من …
چرا پس خودِ اهریمن شدم؟!!

نا امید شدم !

کاملا ناامید شدم که،
صدایم زدی …
“اِنّا اَنزَلنا فی لَیلَهَ القَدر…وَ ما اَدراکَ ما لَیلَه القَدر…لَیلَه القَدرِ خَیرٌ مِن اَلف الشَّهر… تَنَزَّلُ المَلائکَه و الرّوح فیها بِاِذنِ رَبِّهِم مِن کُلِّ اَمر… سَلامٌ هیَ حَتّی مَطلَعِ الفَجر…”
نا امیدی بزرگ ترین گناه عالم است …
وقتی تو ” لیله القدر” داری…

سرخط 1. یادمان باشد اگر یادمان رفت خدا را، ایراد از سیستم یادآوری الهی نیست از سیستم یادزدایی انسانی ست…
سرخط 2.ما که هر صدسال یه بار توفیق دیدار یاران نتی نصیبمان می شود ، اما شما رو به معرفت نتی تون هر صد ثانیه یه بار یه یادی ازمون بکنین …
سرخط 3. شبای قدرما رو هم دعا کنید …

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *