با یک دست

abdollahe ebn hassan

 

عمه جان زینب سلام الله علیها ، دست های کوچکش را محکم در دست می‌فشرد، با تمام تلاشی که می کرد راه گریزی نمی یافت
و در آن بحبوحه کارزار از یک سو عمه جان را می دید که نظاره گر آخرین لحظات نبردی نابرابر بود و از سوئی دیگر دل نگران عمو جانش بود که چون شیر ژیان با هر حرکت به دل دشمن ناجوانمرد می زد و گروهی را از دم تیغ می گذراند
و او دلش پر می زد که فرصتی دست داد تا بتواند به یاری عمو جان برود و همه ی این تلاش ها هم برای این بود که راهی شود به میدان…
عمه جان اما چه خوب امانتداری بود که این فرصت مهیا نمی شد…
و ناگهان در یک لحظه که حس کرد فشار دست عمه اندکی کم شده دستهایش را کشید و چون پرنده ای سبکبال به سوی امام زمانش حسین بن علی علیهم السلام پر گشود و خود را به عمو رساند…
و حسین علیه السلام در آن لحظات و جنگ نفس گیر امانت برادر را به سینه فشرد و با یک دست حملات گرگان پلید را دفع می کرد…
و درست زمانی که شمشیری به سوی عمو بلند شده بود، عبدالله علیه السلام دست کوچکش را حمایل کرد تا ضربه را از عمو دور کند، که لحظه ای بعد دستش از بازو آویزان و خون پاکش روان شد…
و حسین علیه السلام آن سو در میدان بوی برادر را استشمام کرد…
و زینب سلام الله علیها این سو در کنار خیمه ها رایحه حسن علیه السلام را به جان کشید…
و فریاد عمو جان او در آخرین دقایق با تیری به سینه ی حسین یکی شد…
و عبدالله بن حسن مدال افتخار برادر گشت

الحقیر هاشمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *