دلنوشته برای رقیه خاتون سلام الله علیها

حضرت رقیه

 

حال دختر
با دست های کوچکش یکی یکی خارهای مغیلان را از پاهای تاول زده در می آورد
و خار و خاشاک مانده در میان موهایش را آرام آرام جدا می کرد
نگاهی به لباس های
نیم سوخته و پاره می اندازد و زبان می گیرد…
بابا کجایی تا ببینی حال دختر را…
این پاهای خسته ی پر آبله را
و آشفتگی گیسوانی که با دستانت شانه می شد
بابا کجایی تا ببینی
خرابه نشین گشنه است
این دختری که بالش خوابش بازوانت بود
بابا کجایی تا ببینی شامیان سنگم زدند و دلم را به آتش کشیدند…
ما را یتیم خواندن و آزار دادند
بابا کجایی؟ بابا کجایی؟
دیگر توانی برایم باقی نمانده است…
بابا بیا و مرا با خود ببر طاقت ندارم…
و چه زود بهم رسیدند پدر و نازدانه دختر
شنیده بودم دخترها بابایی اند، اما در گوشه خرابه دیدم که چه زیبا، بابا دخترش را برد

اعظم السادات جوانمردی

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *