در هوای نفست

در هوای نفست

 

دلش شور میزد ،خدای من ،راهنمای من از ظلمت به نور ،چه کنم ؟نه پای رفتن داشت ،نه دل ماندن .

چشمانش را برای لحظاتی چند بست ومادر را دید.رنجور وخسته بر در خانه در انتظار او ….

فکر:شاید دست به پیشانی برده و چشمانش را تیز کرده که دور ترها راببیند ،گردی غباری ،نشانه ای از آمدن دلبندش …..

چشمانش را گشود ، حجره ای کوچک اما به وسعت عالم و هر گوشه نشانی از حبیب .

واکنون دو ساعتی از انتظار میگذشت و هنوز …..

دلش شور میزد ،بروم !بمانم !

اگر بروم و او بیاید…………

اگر نروم و بیش از این دیر شود………….

دوباره چهره ی مادر در ذهنش نقش بست،((برو عزیز دلم ،اما قول بده بیش از نیم روز توقف نکنی ))همین جا منتظرآمدنت مینشینم.

چه تلاشی کرده بود که به نهایت سرعت خود را به مد ینه برساند.تمام راه را به شوق دیدار ماه تحمل کرده بود و خسته ومشتاق تا درب منزل رسول ا….به شتاب آمده بود .اما ….در خانه همه بودند جز حبیب .

و به این خیال دو ساعت در انتظار مانده بود.

زمان به سرعت میگذشت و او اکنون به آخرین دقایق مجال رسیده بود.،مرا به اطاعت امر مادر دستور داده ))

نگاه غمباری به سرا سرحجره انداخت ،قرآن روی طاقچه را بوئید،حصیر زیر پایش را بوسید،دستی برای تبرک بر دیوارها کشید واز حجره خارج شد.

حداقل در هوای رسولش نفس کشیده بود.

به سرعت بر ترک اسب پریدو دور شد…….

آمدم مادر.

# # # # # #

رحمته للعالمین که به جحره وارد شدند،نور غریبی همه جا موج میزد.

فرمودند((این نور کیست که درین خانه مینگرم؟))آمد ورفت………

حضرت لبخندی از سر رضایت فرمودند: ((این نور را در خانه ی ما به هدیه گذاشت و برفت.

سپس رو سوی قرن نموده فرمودند:((بوی بهشت از جانب قرن می وزد ،هر کس ((اویس))را ملاقات کرد سلام مرا به او برساند.))

منبع:منتهی الآمال/جلد سوم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *