خورشید خرابه نشین

خورشید خرابه نشین

 

شب آرام و دامن کشان می آید،
می آید به خرابه ای که هنوز بوی یاس از آن به مشام می رسد.
بیم و سکوت و اشک به هم در آمیخته
و سرو و شمشادهای خزان زده باغ علوی
در کنج این قفس بی سقف آرمیده اند.
در نگاه پر حسرتشان هزار هزار حرف ناگفته مانده است.
و بر پای مجروحشان هنوز زنجیر اسارت بسته.
سکوت هم در دل این شب خموش و دردناک
پای بر دیوار نیم ریخته این خرابه نهاده است.
به هر غنچه که می نگری
یا به خوابی پریشان فرورفته
و یا در ژرفای خستگی و گرسنگی و مصیبت زدگی،
از حال رفته است.
تنها صدای پای یک باغبان خسته و قد خمیده به گوش می رسد،
که آه سردش به سوزندگی شراره های آتش است.
پای هر غنچه قدری درنگ می کند.
و گلبرگهای پژمرده را یکی یکی ناز می کند.
با قد کمان خویش قامت شمشادها را صاف می کند.
و بال شکسته پرستوی کوچکی را می بندد.
ناگهان بغض غنچه ای ترکید.
صدای ناله ای جانسوز سکوت خرابه را در هم شکست.
و بغض یاس ها در سینه مدفون گشت.
شبنم گلبرگهای کبودش را نوشید.
اما یاسِ نیلگونِ کوچک آرام نمی گرفت.
خواب آفتاب را دیده بود.
آفتاب صدایش کرده بود.
و دل کوچکش را ربوده بود.
ناله اش به گوش خفّاشان رسید.
همانها که آفتاب را در غروب آسمان نشانده بودند.
همانها که بر نوک نیزه¬هاشان خورشید را ربوده بودند.
و این بار طبقی بود و آفتاب.
و قهقه شیطانی خفّاشان خون آشام.
باغبان گلها، سراسیمه و نگران بر در خرابه دوید.
شاید نگذارد غنچه ای دیگر از این باغستان بر زمین افتد.
اما، اما آفتاب در جواب غنچه¬اش با سر آمده بود.
بوی یاس نَبَوی گونه های غنچه اش را نوازش داد.
او هنوز غنچه بود،
اما به وسعت یک دشت گل وسیع بود.
و عشقش به آفتاب بی نظیر.
تا سرپوش را کشید،
فوج نور از طبق همچون ستونی به آسمان بالا رفت.
شبنم از گلبرگهای کبود غنچه فرو ریخت.
آفتاب را به دامن گرفت.
دامنی کوچک!
اما خورشیدی به وسعت هستی.
لبخندی زد و گریست.
باز گریست و گریست.
با دستهای کوچکش ناز غریبانه ای کرد.
گیسوان پریشان آفتاب را یکی یکی نوازش کرد.
او خورشید را بارها دیده بود.
اما در آسمان،
نه در طبق!
بغضی در گلوی خرابه نشست.
غنچه یاس لب به سخن گشود.
گیسوانش را که روزی همچون شب سیاه بود،
و اکنون همچون طلوع صبح سفید گشته بود، به آفتاب نشان داد.
غصه و رنج باغبان قد خمیده¬اش را برای آفتاب شمرد.
می گفت و می گفت.
اما، هیچ نمی شنید.
آفتاب با او سخن نمی گفت.
تحملش سخت بود.
طاقتش طاق شد.
لحظه ای سکوت فراگیر شد.
و لحظه بعدی و لحظات دیگر که صدایی از غنچه یاس نیامد.
حرفهایش تمام شده؟
یا درنگش به خاطر نشنیدنِ جوابی از سوی آفتاب است؟
یا از خستگی بی رمق گشته؟
شمشادها سر کشیدند.
تا غنچه را با آفتاب ببینند.
شاید راز سکوتشان را دریابند.
اما ناگهان صدای شیون باغبان برخاست.
و خرابه بار دیگر ماتم سرا شد.
ماتم سرایی جدید.
و نینوایی دیگر.
آفتاب از دامنش غلتیده بود.
یاس نیلوفر نشان ما، از خرابه رفته بود،
و به خورشید پیوسته بود!

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *